نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
حافظ
■ ابراهیم گلستان، در کتاب نوشتن با دوربین، راجع به نجف دریابندری حرفهایی زده است که دریابندری در رد آنها میگوید:
آنچه در این کتاب راجع به من گفتهاند دروغ است. فقط یک موردش حقیقت دارد و آن اینکه من نامهای نوشتم و از ادامة کار با ایشان استعفا کردم.( نگاه نو، شمارة 67/ آبان 1384 ) و شکی نیست در اینکه دریابندری مردی راستگوست.
گزافههای آقای گلستان، در بیش از چهار صفحه، در سطر دوازدهم به اینجا میرسد که من بودم که کتاب وداع با اسلحه را دادم به نجف دریا بندری که« بشین اینو ترجمه کن!» و در سطر سیزدهم میآید که« خوب، او هم ترجمه کرد. بعد چاپ شد.» ( نوشتن با دوربین، صص 143-144 ) اما سیزده سطر بعد، آقای گلستان حرف سیزده سطر قبل خودش را پشت رو میکند- با دقت:
روزی که[ دریابندری] از زندان خارج شد، راه به راه زندان رضا قشقائی، نه، حبیب رضازاده قشقائی اونو آورد پیش من که بهش یه کاری بدین.[ دریابندری میگوید، که در این کار، هیچ یک از دو قشقایی دستی نداشتند. دکتر محمد علی موحد بود که در این باره به گلستان تلفن کرد.] گفتم خوب، با کمال میل. اومد تو اداره. چه کار بکند. ترجمه بکند. نمیتونست بکند. نمیکرد. به هر علتی.( همان، ص 144(
و دو صفحه بعد، همچنان در خیال، خود را بالا میبیند، و همچنان سعی در پایین کشیدن دریابندری دارد:
آقای نجف دریابندری حالا اگر کسی هست و اهمیت داره، تو نمیتونی بگی اون وقت هم همین جوری بود. آخه اینجوری نبود طفلک. حتی انگلیسیاش هم انگلیسی درهم بود اون وقت. خوب، هر کسی کار میکنه یاد میگیره. رشد میکنه به فهم میرسه. هیچوقت کارهای ناقص اشخاص در سالهای پیش را نمیشود به حساب الانشان گذاشت. خوب همین الان این کارها را کرده. خوب چه ارتباط داره. اگر کتاب ترجمه کرده و اگر خوب ترجمه کرده، اگر چیزی نوشته و اگر خوب نوشته که نوشته. من حالا بیام بگویم آقا تو آمدی اون روز این کار را کردی. زندگی اینجوری نیست.( همان، ص 146-147 )
مشخص است که پیشرفت منظم و سیر صعودی کارهای دریابندری را به دقت دنبال کرده، ولی اصراری دارد که خود را از این بابت بیخبر بنمایاند، یا اقلاَ بیاعتنا:
یک مسئله سر نجف برای من پیدا شد و آن این بود که خواستم او بره کار بکنه. نمیتونست. اون بایست فیلسوف میشد که حالا گویا شده.( همان، ص 145(
صد صفحه بعد، اصرا ر گلستان به هتک حرمت دریابندری، اختیار را از دستش یکسره خارج میکند:
دریابندری کجاش روشنفکر بوده. اگر بعد از انقلاب شده باشه، من نمیدانم. تا وقتی که او را شناختم، میدانستم که چیزی نمیداند. چه روشنفکری که برای خوشایند یک نفر آن همه مزخرف دربارة رمان چوبک نوشت. من ایران نبودهام. سی سال است. شاید در این مدت او رشد کرده و روشنفکر شده است. سابقاَ، شاید سابقاَ، دلش میخواسته باشد، اما اثری ازش ما ندیدیم.[ ...] فکرش کجا بود؟ در هر حال، هیچ کاری برای من در این مدت دو سالی که با من بود، یا نکرده یا من یادم نیست، که دلیل روشنفکری او باشد.( همان، ص 246 (
دریابندری سابقة « اطلاع» گلستان را از« روشنفکری» خود، چند سالی پیشتر از آن « دو سال- یا به قول خودش 8 ماه- » معلوم میکند:
ایشان مطلبی را فراموش کرده بگوید و آن مقدمهای است که بر ترجمههای من از داستانهای ویلیام فالکنر نوشتهاند که در سال 1332 در روزنامة خبرهای روز چاپ شده است.( نگاه نو، شمارة 67/ آبان 1384، ص 49 )
سستی اسنادات گلستان وقتی قطعیت مطلق پیدا میکند ، که استخدام دریابندری را در مؤسسة انتشارات فرانکلین ، مثل استعفا( یا خروجش؟) از سازمان فیلم گلستان به ساواک ارتباط میدهد:
البته بعدش، تازگیها فهمیدم که توی بنگاه فرانکلین، به سفارش خود پاکروان که رئیس سازمان امنیت شده بود کار بهش دادند. پاکروان به همایون صنعتی میگوید که اینو آنجا جا بدید و به ناچار از ادارة من رفت به بنگاه فرانکلین.( نوشتن با دوربین، ص 146(
این تهمت آخری اگر نبود، به فکرم هرگز نمیرسید که، حتی بنا به خواست سردبیر نگاه نو، من هم « به این میدان وارد شو[ م]»، و کار به کار آقای گلستان داشته باشم. چرا؟ چون من هم، مثل بسیاری دیگر، جیغ و دادهای موسمی ایشان را هرگز جدی نگرفتهام و دلیلی نداشتهام که، محض رضای خدا، در آبرسانی به آسیاب ایشان شرکت کنم. اما به عنوان شاهد دستاندر کار استخدام نجف دریابندری در مؤسسة انتشارات فرانکلین، دیدم این بار دیگر به دور از دوستی و مغایر با انصاف است اگر شرح استخدام دریابندری را در فرانکلین، چنان که واقع شده، بازگو نکنم، و به ردیابی علت ناحقگوییهای آقای گلستان نپردازم، و نتیجه را، نمونهوار، در اختیار خوانندگان نگاه نو و نوشتن با دوربین نگذارم. گفتم شاید که ازین ردیابی معیاری به دست بیاید برای داوری دربارة تهمتهای گلستان به دریابندری، و احتمالاَ تهمتهایی از همین ردیف به هر آدم درستکار دیگری که آماج زهر غیظ گلستان شده باشد، در غیظ نامههایی نظیر کتاب نوشتن با دوربین.
به ابتکار و با تشویق همایون صنعتی مدیر مؤسسة انتشارات فرانکلین، که مهارتش در کار مدیریت و احاطهاش بر دقایق نشر، صنعت نشر را در ایران دگرگون کرد، کلنگ اول ویرایشگری در فرانکلین، اگر اشتباه نکنم در سال 1337، با دست من زده شد و بعد، با پیوستن فتحالله مجتبایی به بخش ویرایش فرانکلین، کار ویراستاری بالا گرفت، و سالها پیش از اختراع عنوان ویراستار به عنوان معادلی برای واژة ادیتور، نیاز به تخصص ویراستاری در صنعت نشر از صفر به صد رسید. و فرانکلین برای بالا بردن سطح ویرایشگری و توسعة بخش ادیتوری همچنان در تکاپو بود. یک سالی بعد از آمدن دکتر مجتبایی، که در آن روزها دکترایش را هنوز نگرفته بود، عبدالرحیم احمدی، دوست دیرین نجف دریابندری، پیشنهاد استخدام او را در مؤسسة فرانکلین با من در میان گذاشت، و من که تا آن روز، اسمی از دریابندری نشنیده بودم، خواستار دیدارش شدم. دریابندری، روزی با عینک ته استکانیش برای، به اصطلاح، اینترویو آمد، ترجمهاش از بیگانهای در دهکده مارک تواین همراهش بود. سادگی و صراحت و نجابت رفتارش، در همان دیدار اول، به دلم نشست، و روز بعد، پاکیزگی و جزالت ترجمهاش. جواب همایون صنعتی در مقابل پیشنهاد استخدام نجف دریابندری این بود که « تا مجوز استخدام از ساواک بگیریم، اقلاَ یک هفتهیی طول میکشد.» دو هفتهیی بعد آمد گفت« مجوز حاضر است، بگو بیاید.» نقطهیی که با آمدن مجتبایی به خط تبدیل شده بود، با استخدام دریابندری مبدل به مثلث شد.
نخیر، پاکروان[ رئیس وقت ساواک] کاری به کار استخدام دریابندری نداشت، جز آنکه ، بنا به درخواست همایون صنعتی( مدیر فرانکلین)، دستگاهش، بر طبق مقررات معمول روز، مجوز استخدام او را صادر کرد، همانطور که سال پیش از آن، قاعدتاَ باید همین اجازه را برای استخدامش در سازمان فیلم گلستان صادر کرده باشد.
این را داشته باشیم که در سی چهل سال گذشته، خوانندگان کتاب و مطبوعات در کشور ما اکثراَ متوجه شدهاند که آقای گلستان سرآمد است میان آن دسته از هموطنان روشنفکر ما که، برای به کرسی نشاندن حرفها و رفع نیازهای روانیشان، دایم احتیاج دارند به منممنم زدن و گرد وخاک راه انداختن، و برای نشاندن غیظشان ، به صورت این و آن اسید پاشیدن.
در بحبوحة یک چنین رفتارهایی، آقای گلستان هی شعار میدهد که« باید دوباره بیندیشیم»، و دایم نصیحت میکند که:
در قضاوتهایمان باید شعور و شرف داشته باشیم، باید صادق باشیم. باید درست قضاوت کنیم. باید در قضاوتهای سالها پیشمان هم بازبینی کنیم. ( نگاه نو، شمارة 67/ آبان 1384 ، ص 56(
ج- در نقد فیلم چه اصولی را دنبال میکردید؟
گ- شعور و شرف. تو باید با شعور و شرف به فیلمها نگاه کنی.( نوشتن با دوربین،ص 142(
و غیره و غیره، که البته این حرفها، صرفنظر از جنبة انشایی دبستانیشان، همه درست! اما صرف تکرار بیش از حد آنها به صورت ترجیعبند در چکامههای دراز تهمت و بددهنی، نه « دوباره اندیشی» است، نه ارتباطی با « شعور و شرف» دارد. و مطلقاَ از« صداقت» به دور است اگر بر چنین عادت مذمومی، آدم مدام برچسب « صراحت» بزند- هی دایم منع رطب کند، اما هر دفعه خودش، تا کش به کشمش میشود، همینطور مرتب رطب بخورد. چه حاصل از این که، در یک چنین فضای غبارآلودی، از کلیشة سابقهدار « دوبارهاندیشی» ، همچنان شعار بسازی، اما در گفتار و رفتارت، « تازگی» در حکم سیمرغ و کیمیا باشد؟
« دوبارهاندیشی» به زعم گلستان، شاید نمونهاش همین تهمتهای تازة او به دریابندریست، که « شعور و شرف» و« صداقت» و « صراحت» در او ذاتیست، نه الصاقی، و به همین دلیل است که هر حرفی را، هر قدر هم که تلخ یا عمیق یا پیچیده باشد، همیشه به شیرینترین زبان و سادهترین شکل میزند یا روی کاغذی میآورد، بدون اینکه، با دخالت دادن حب و بغض، کوک مطلب را بالا ببرد یا پایین بیاورد- به شهادت
در عین حال، مجموعة مقالات، نجف دریابندری، انتشارات پیام، زمستان 1349 .
چنین کنند بزرگان، ویل کاپی، نجف دریابندری، انتشارات پیام، مرداد 1353 .
به عبارت دیگر، مجموعة مقالات، نجف دریابندری، مؤسسة انتشارات پیک، زمستان 63 .
یک گفتگو، نجف دریابندری، نشر کارنامه...
به اضافة مقدمههای جامع نغز پر مغزش بر انواع ترجمههای زندة جاافتادهاش، از تاریخ فلسفة برتراند راسل، و متفکران روس آیزایا برلین گرفته، تا آثار مارک تواین و همینگوی و فاکنر، دکتروف، ایشی گورو، خلیل جبران و دیگران.
گاهی البته میشود بر تکتکی از سهوها یا حتی خطاهایش در گفتهها و انبوه عظیم ترجمهها ایراد گرفت، اما- خیال ایراد گیرنده راحت باشد- دریابندری بدون بدقلقی و در کمال راحتی، هر ایرادی را به دقت سبک و سنگین میکند؛ اگر وارد باشد، با خوش خلقی و امتنان میپذیرد، و اگر ایراد را وارد ندید، بدون بدخلقی به آن جواب روشن میدهد. محال است که خلط مبحث کند، فحش بدهد، جیغ بزند، حریف را به صلابه بکشد، و بدون هیچ مجوزی به تعقیبات قانونی تهدید کند. ممکن نیست به خودش اجازه بدهد پایی را که به ساز او نرقصیده قلم کند، یا سازی را که با سازش نخوانده بشکند. اصلاَ و اساساَ احتیاج ندارد ادای آزادی دربیارد، چون آدمی است حقیقتاَ آزاد. از درون. نه به ظاهر. و به همین جهت است که میتوانی به حرفهایش حتی شدیداَ اعتراض کنی، بدون اینکه علیالحساب متهم شوی به اینکه« بیشعوری»،« احمقی»،« ابلهی»،« نفهمی»،« خری»،« رجالهیی»،« قالتاقی»،« بیشرفی»،« بیارزشی»،« مفنگییی»،« افلیجی»،« پارازیتی»،« ذرهبینییی»،« داخل آدم نیستی»،« هیچی»! و تهدید شوی به اینکه اگر دهان هرزت را فوراَ نبندی و خودت را به سرعت « اصلاح» نکنی، خونت پای خودت است، و به تو همان خواهد رسید که به پرههای آسیای بادی دن کیشوت رسید! گواه این معنی ، آخرین تهدیدنامة گلستان به روزنامة کیهان لندن است در اعتراض به انتشار مقالة محمد قائد در کیهان لندن. قائد در نوشتهاش به رفتار گلستان چند ایراد گرفته و میشود حرفهای او و حرفهای گلستان را در اینترنت سراغ گرفت.
باید دیگر وقتش رسیده باشد که یکی از آقای گلستان بپرسد راستی راستی درد درست دلش چیست؟ چرا دایم، به بهانة« شعور و شرف» ، و زیر برچسب « صراحت» ، داد و قال راه میاندازد، و سعی دارد از هر صاحب قلم یا صاحب نظری که خطش را نخواند، سیخ داغ بردارد؟ آخر این چه جور« کرامت» و« بزرگمنشی» و« راستقامتی» و« صداقت» و« هوشمندی» و« درستبینی» و « درستگویی» و« سرافرازی»، چه جور« ارج نهادن به جوهر نجابت انسانی» و چه جور« با خیال خود خوش بودن» است( گفتهها، صص22 و 23و24 )، که میشود همهاش را در تک واژة گویای« خودبینی» خلاصه کرد؟ یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید/ دود آهیش در آیینة ادراک انداز.
به دور از « شعور و شرف» و « صداقت» و دیگر سجایای مورداستناد آقای گلستان است که بخواهد با آن حافظة تیز و معلومات فراگیر، خود را « بیخبر» نشان بدهد از موفقیتهای نجف دریابندری در کار ترجمه و نقد و نویسندگی، یکی بعد از دیگری، در نیم قرن گذشته، از همان روزی که آقای گلستان« دست کرد[ند] از تو گنجة کتابها[شان] یک کتاب درآورد[ند، که] دست برقضا، « وداع با اسلحه» همینگوی بود.آورد[ند] گفت[ند] بشین اینو ترجمه کن. خوب، او هم ترجمه کرد. بعد چاپ شد.» و بعد از آن ترجمهاش در زندان، قبل از استخدامش در سازمان فیلم گلستان، از تاریخ فلسفة برتراند راسل، که آن هم باز، دست بر قضا، چاپ شد، و شدیداَ هم از آن استقبال شد، و خودش یک پا تاریخساز شد، و دوباره چاپ شد ، و سه باره... و الان هم بالکل نایاب است، مثل چند کتاب دیگرش، که مشمول کم لطفی ناشران مترجمآزار نویسنده شکار شده است. آقای گلستان برخلاف تأکیدات مکررش بر« ناروشنفکری» دریابندری، خیلی پیش از آنکه نثر نجیب دریابندری الگو بشود برای جوانها و بعدیها، ملتفت شده بود که دریابندری « روشنفکر» است، و از قضا، خیلی هم شریف و کارآمد. و به همین دلایل بود که آن کار« دست بر قضا» را کرد، و مقدمه نوشت بر ترجمة دریابندری از قصههای فاکنر در 1332 ، و بعد، به همین دلایل بود که سفارش استخدامش را در سازمان فیلم گلستان ، از « رضا قشقایی، نه، حبیب رضازاده قشقایی- یا به قول خودِ دریابندری، دکتر محمد علی موحد-» قبول کرد.
از اینها که بگذریم، اول میرسیم به فیلم مبارزه با آتش در اهواز ساخته ابوالقاسم رضایی، که گلستان از آن به عنوان یک فیلم« خیلی خوب» یاد میکند( نوشتن با دوربین، ص 179)، یا« فیلم مهمی[ ... که] از نظر نشان دادن تاکتیک کار مهار آتشسوزی چاه نفت، فیلم مهمی است.[...] من خود در مونتاژ این فیلم بهش کمک کردم» ( همان، ص57) . در بولتن رسمی شرکتهای عامل نفت ایران، اولین جزوة فروردین 1340، تاریخ ساختن این فیلم سال 1337 ذکر شده، و توضیحی تحت عنوان« شرکت کنندگان در تهیة فیلم»، به این صورت در آن آمده است:
این فیلم در ایران توسط ابوالقاسم رضایی و به سفارش شرکت سهامی اکتشاف و تولید نفت ایران تهیه گردیده است. گفتار فارسی فیلم را آقایان نجف دریابندری و ابراهیم گلستان( به همین ترتیب) نوشته و گویندة آن آقای اسدالله پیمان میباشد.
گفتار، به موجب مستندات همان بولتن، از گفتار انگلیسی فیلم به قلم جان شرمن ترجمه شده، و مهر ترجمه دریابندری در آن مشهودتر است تا مال گلستان. و تردیدی نیست که کار ترجمه در همان دوران« بیکاری» دریابندری در استودیوی گلستان صورت گرفته است. باز باید از آقای گلستان پرسید که چرا« کمکی را که در مونتاژ این فیلم» به مرحوم رضایی کرده به یاد دارد، اما همکاری طبعاَ تنگاتنگش را با دریابندری برای نوشتن گفتار آن از یاد برده است؟ یا اصلاَ همکاری تنگاتنگی در این مورد با دریابندری نداشته، و آن شرکتهای عامل « بیشعور» بیخودی این نسبت را به ایشان دادهاند، یا به علت« بیشرفی» خواستهاند به ایشان تهمت بزنند، و ایشان در مورد این یک تهمت بخصوص، سکوت را بر اعتراض ترجیح داده است.
آتش ِ فیلم ِ« خیلی خوب و مهم ِ» رضایی همان آتشیست که فیلم خوبتر و به مراتب مهمتر آقای گلستان- یک آتش- از آن برداشت شده، و در همان سال 1340، همچنان دریابندری آن نقد معروف قلّ و دلّ ئ نمونه را دربارة آن نوشته است، در نهایت دقت و عدالت:
در جلسة گذشتة کانون فیلم، آقای فرخ غفاری خبر داد که فیلم ایرانی« یک آتش» در فستیوال فیلمهای مستند ونیز پیروزی به دست آورده است؛ و گفت که با ساخته شدن این فیلم طلسم فیلم مستند در ایران شکست و اکنون باید منتظر بود که طلسم فیلم داستانی نیز در کشور ما با یک چنین کاری به مبارکی و میمنت شکسته شود.
این حرف از یک جهت کاملاَ درست است، یعنی فیلم « یک آتش» نخستین فیلم مستند ایرانی است که دارای همة خصوصیات یک اثر سینمایی است و دربارة آن میتوان به عنوان یک اثر هنری به طور جدی سخن گفت. اما اگر منظورمان از شکسته شدن طلسم این باشد که بعد ازین فیلم، دیگر مشکل فیلم مستند در ایران حل شده است، باید گفت که در خوشبینی افراط کردهایم.
علت اینست که این فیلم عظمت و زیبایی خود را تا حد زیادی از موضوع خود میگیرد که باید گفت امیدواریم بعد از این زیاد تکرار نشود؛ زیرا که موضوع فیلم، یک آتشسوزی وحشتناک است.
در آخر فروردین37 چاه نفتی در اهواز آتش گرفت و این آتش نزدیک به هفتاد روز زبانه میکشید. آقای شاهرخ گلستان از روز سوم با دوربین خود در کنار آتش حاضر شد و تا هنگامی که آتش فرو نشست و چاه مهار شد، از نبرد آتش و آتشنشانان فیلمبرداری کرد. اکنون حاصل بیش از دو ماه رنج و تلاش توانفرسای او را به صورت یک جریان بیست و پنج دقیقهای از زیبایی محض میتوانیم روی پرده تماشا کنیم. و باید گفت که کمتر رنج و تلاشی تا ای حد توفیق یافته است.
آقای ابراهیم گلستان، که سرمایه و وسایل خود را برای ساختن« یک آتش» به کار برده است، به عنوان تهیهکننده کار قابل ستایشی انجام داده است؛ و خانم فروغ فرخزاد که به عنوان پیوندگر( ادیتور) فیلم معرفی شده، این خوشبختی را داشته است که به هیچ وجه ممکن نبوده است نتیجة کارش به اندازة کافی رضایتبخش نباشد. ایجاز و استحکام گفتار فیلم، هرچند با لحن اندکی احساساتی گوینده کاملاَ سازش ندارد، نشان دهندة آگاهی نویسنده بر ارزش و قدرت کلمات است.
«یک آتش یک آتش هفتاد روزه را جاودان ساخته است». مجلة سخن، دورة دوازدهم، مرداد 1340، صص 449-450 .
اما « آقای ابراهیم گلستان ، که سرمایه و وسایل خود را برای ساختن یک آتش به کار برده[و] به عنوان تهیهکننده کار قابل ستایشی انجام داده»، از تسهیم عادلانة دریابندری راضی نیست، و خوشش نمیآمد که منتقدی صرفاَ به این بسنده کند که« ایجاز و استحکام گفتار فیلم[...] نشاندهندة آگاهی نویسنده بر ارزش و قدرت کلمات است». این جور دقت و بینظری برایش کافی نیست. دربارة این فیلم ِ طلسمشکن ِ تاریخی، این سرلوحة« فیلمهای من[ که] هی گُروگُر جایزه برده بود( نوشتن با دوربین،ص 231) ، همهاش جایزههای اول دنیا را برده بود، نمیدانم مدال کوفت برده بود، نمیدانم طلای فستیوال ونیز را برده بود، لوح نقرهای فستیوال سنمارکو را برده بود( همان،ص 200، حروف سیاه از نگارنده) باید طوری صحبت شود که به تمامیت تهیهکنندگی، و منیت ِ ابراهیم گلستان، و خلاقیت او در ایجاد یک آتش خدشه وارد نشود؛ به مراحل تولید قبل از مونتاژ، که با هزار مصیبت، یک تنه طی شده هیچ کس کاری نداشته باشد، و بر زبان نیاورد آنچه را که دریابندری دربارة آن« هفتاد روز تلاش توانفرسای شاهرخ گلستان» ، خیلی مختصر و مفید، در مجلة سخن چاپ کرده! هنوز که هنوز است ، بعد از چهل و پنج سال، آقای گلستان دربارة بسیاری محصولات سازمان فیلم گلستان همچنان خلط مبحث می کند، و بعضی توضیحاتش، از جمله دربارة یک آتش، یک چنین دمب خروسی از آب درمیآید:
فراموش نکن که یک آتش اول کارگردان نداشت. یک فیلم خبری است که گرفته شد. شاهرخ عکسهایش را گرفته( همان، ص 143، حروف سیاه از نگارنده.)
این جملة آخر فقط یک« فقط» کم دارد، که اگر آن را بین« شاهرخ» و« عکس» بگذاریم و حساب حروف سیاه دو جملة اول را بر آن بیفزاییم، تصویر ذهنیت آقای گلستان از سهمش در ساختن یک آتش کامل میشود، و برای « شاهرخ» چیزی جز همان عنوان افتادة « عکاس» باقی نمیماند. جملة بعدی صرفاَ گل و ریزیست که بر این تصویر اُریب مضاف شده است:
من هم کارهای صدا و ساختهشدنش را –فظافعض کردم ، و فروغ، خوب، اصلاَ در عمرش فیلم دست نزده بود که بخواد بیاد مونتاژ بکند و من با یک دستگاه مونتاژ معمولی دستی ،آماتوری بهش یاد دادم چی کار بکند( همان.)
شاهرخ گلستان مسئولیت طراحی مونتاژ یک آتش و شروع کار تدوین را از آن ِالن پندری، کارگردان موج و مرجان و خارا می داند و به نگارنده میگوید« النپندری دربارة بعضی تصویرها و مشکلات مونتاژ این فیلم از من سؤالهایی هم کرده و نظرهایی هم خواسته.»
عدالت دریابندری در تقسیم امتیازهایی که به « جاودانه ساختن یک آتش» منجر شده با ذهنیت خاص گلستان طبعاَ در تعارض است، اما با دریابندری دیگر نمیشود همانطور طرف شد که با دیگرانی که از اعتراض یا بیاعتنایی آنها خون گلستان به جوش میآید و میگوید « سوءنیت دارند»، چنانکه بعد از کوشش ناحقی که، برعکس ادعایش،« به قصد کوچک کردن او» در نوشتن با دوربین به خرج داده، در جواب استقراء بعدی سردبیر نگاه نو، خود را ناگزیر می بیند که قضیه را یک جور ماستمالی کند:
نکتهای دربارة آقای نجف دریابندری میگویم. اینکه گفتهام او آمده در دفتر من و گریه کرده به قصد کوچک کردن او نبوده. قصدی جز بیان معصومیت او نداشتهام( نگاه نو، شمارة 67،ص 57)
نسبت دادن کارش به پاکروان چه طور؟ آن هم به « قصد بیان معصومیت اوست؟» این جور تحریفها را به چه چیزی باید تعبیر کرد؟ و این اصرارهای مداوم را به پایین آوردن آدمهایی که سری تو سرها دارند، و بعضیشان در ارتفاعاتی فوق ارتفاع آقای گلستان ایستادهاند، و احتیاجی به اثبات درازی قد و سرافرازی خود ندارند، ولو در لباس فروتنی( گفتهها، ص 23)، و خود را در همه حال مصون از خطا نمیانگارند، و مهجور ماندن آثارشان را گردن بیشعوری دیگران نمیگذارند؟ آقای گلستان لااقل محض امتحان هم شده، یک بار شده است که بنشیند کلاه خود را قاضی کند، و علت ناکامی فرضاَ خشت و آینه یا اسرار گنج درة جنی را در صورت و معنی و محتوا و شیوة اجرای خود آنها سراغ بگیرد، نه فقط در فهم تماشاچی، یا رذالت ستارة سینما، یا وقاحت مجلة فردوسی، یا خباثت جباری ، یا سوءنیت مدعیان روشنفکری...؟
از آن طرف، مدام دربارة رئالیسم و متافور و تمثیل، چه در قصهها چه در فیلمهایش ، داد سخن میدهد:
ج- آیا خشت و آینه رئالیستی نیست؟
گ- حتماَ رئالیستی هست.
ج- متافور در آن هست؟
گ- از اول تا آخرش.
[...]
ج- صحنة خاموش کردن چراغ موقع خوابیدن نیز همینطوره.
گ- واضحه، همهاش این شکلی است. اون میخواد اطاق روشن باشه. چراغ را روشن میکنه[ الخ]( نوشتن با دوربین، صص 87-88).
اما درک این معانی « تقطیر شده» یا« تقطیر» این معانی را جز در توان« دو سه نفر» نمیبیند. خب، طبیعی است که در یک چنین وضع آچمزی آدم به فکر خدا بیامرز ملانصرالدین بیفتد، که خطش خوانا نبود، و هر وقت نامهیی برای کسی مینوشت، مجبور میشد خودش هم همراه نامه برود تا رأساَ آن را برای مخاطب قرائت کند:
چیزی تو این فیلم[ خشت و آینه] هست، اگر کسی بفهمه چیچی هست، خیلی کم فهمیدند. دو سه نفر فهمیدند. ژان دوشه فهمید. یک منتقد فرانسوی که فلسفه خونده. هانری کُربن فهمیده بود که چی هست. هانری کربن از سینما خبر نداشت. هیچ. قصه را که تماشا کرده بود گفت: اَ. اینه. گفتم آره اینه( همان، ص 180)
حالا آمدیم و کسی فلسفه نخوانده بود، یا از سینما خبر داشت و نگفت« آ. اینه»؛ باید آن القاب ملیح را پشت اسمش قطار کرد؟ این هم شد توضیح ؟ یا انصاف ؟ یا « صداقت»؟ یا « صراحت»؟ یا « شعور و شرف»؟
ای کاش جناب گلستان ، لااقل در این یک مورد خاص، صرفاَ به نقل به معنی بسنده نمیکرد، و آن« آ. اینة» مجمل کربن را، به همان تفصیلی که بر زبان آن بزرگوار بیخبر از سینما جاری شده بود، تحویل « نفهم»هایی میداد که، در عین بیخبری، خوانندة« نوشتن با دوربیناند، و بینندة خشت و آینه. چه میدانیم؟ شاید که همین باعث میشد« دو سه نفر» دیگر چشمشان باز بشود و فهمشان بالا برود، و جناب گلستان بتواند به آنها هم با خیال راحت اطمینان بدهد که « آره اینه». البته باید اذعان کرد که سماجت بیدریغ پرویز جاهد باعث میشود آقای گلستان ، در بعضی موارد، یک قدری وابدهد، بعضی پردهها را کنار بزند، عمق معانی چندی را آشکار کند، و در هیأت یک شاعر نوسرا، چند راه جدید پیش پای تماشاگر یا خوانندة گمراه بگذارد. اما چه سود همین چند تا راه هم باز دوباره به بنبست« بیشعوری» دیگران و قلة« فهم» ابراهیم گلستان منجر میشود:
گ-[...] « تپههای مارلیک» را با پول خودم ساختم. اصلاَ از جملههای آخرش پیداست:
«اما خیال جسم شده زنده است و زنده میماند
«باشد که روی ریشههای کهن باز گل دمد
«باشد خدای بذر به دره صلا دهد
«باشد که چشم ببیند و دید، زندگی تازهای شود.»
ج- و همة نشانههایی از تداوم زندگی و...
گ- خوب واضحه. اینها چیزهای سادهای است. ولی اصل کاری این است که:« باشد خدای بذر به دره صلا دهد؟»
یعنی چه؟ معنیاش چیه؟
ج- یعنی خدای باروری و کشاورزی به این دره برکت دهد و آن را بارور کند.
گ- یعنی سلام بکند به این ده. باشد که چشم ببیند. یعنی الان نمیبینید شماها. و دید( یعنی وقتی دیدی) زندگی تازهای شود نه این زندگی گُهگوزی که داشتهایم. این جوری هست دیگه. حالا بیان بگن من اینجوریام. من فلان کار را کردم، خوب بگن[...] من کاری ندارم به این حرفها. اینها هست. اگر کسی شعوری داره این را میفهمه. من هم برای آدمهای باشعور درست کردم. اگر کسی شعور نداره خوب نمیفهمه. به من چه؟ الان هشتصد سال سعدی مرده، هنوز شعر سعدی را کسی نمیفهمه( همان، ص 167،168)
خب، وقتی از یک چنین پرتگاه خطرناکی، آقای گلستان بخواهد با تفنگ خالی، قلب شکستة صافی مثل قلب دریابندری را نشانه بگیرد، طبیعیست که دریابندری آدمی درآید بگوید:
ایشان باید در این سن وسال پختهتر باشند( نگاه نو، شماره 67، ص 49 .)
باید البته انصاف داد که، به دلیل همان« آگاهی نویسنده بر ارزش و قدرت کلمات» که دریابندری در گفتار یک آتش به آن اشاره میکند، و با التفات به نکات نغزی که شخص گلستان دربارة قاآنی و قصیدة « به گردون تیره ابری...» در حرفهایی برای دانشجویان دانشگاه شیراز به میان میآورد( گفتهها، صص 54 و 55 ) ، کلام گلستان، بعضی وقتها ، از بابت پیراستگی و فشردگی و حتی زلالی تکتک بعضی ترکیبها و پارهیی از جملهها و جناسها، قرابتی هم با کلام موجز سعدی دارد. اما از آنجا که این قرابت، اساساَ پرداخته و صوریست، ترکیبها و جناسها اغلب، در عین قشنگی، آبکی از کار درمیآید، و گاهی زورکی، چنانکه در پیش درآمد متن پاکیزة موجزی چون گفتار اصلی موج و مرجان و خارا- در زیر آبهای خلیج فارس:
چه میجویی- گل دریا؟
رنگی بر سنگ؟
نوری نرم؟
درّی دیرین؟
دورانی دور؟
ریشة رازی از روزگار رفته؟
یا بذر حیاتی برای آفرینش فردا؟
در دیار دریا دوراند از غم اندیشه [ الخ] ( گفتهها، صص، 168 و 169 .)
و چند هنرنمایی دیگر ازین دست، در دو سه جای دیگر آن گفتار محکم جاندار، که فیالواقع جای آوردن این جور جناسها نیست. یک چنین نازککاریهای بزکمانندی، خاصه- به قول خودش-« در جستجوی تعبیرات ؛ در وسواس از برای یک ظرافت گمراه،[...] و کوشش برای یک بیان مزین به جای حرف حسابی، به جای حرف درخورِ کامی» ( همان، ص 40 )؛ مثلاَ در فضای دروغی و تمثیلهای توبایی، و بحر طویلهای نابجای اسرار گنج دره جنی اختصاصاَ تو چشم میزند:
کدخدا از عین عقل و کُنه کدخدایی خود گفت...(ص 43 )
زن زرگر از روی مبل مخملی با مهربانی ماهر گفت... ( ص 45)
برق بلور و شکل طبل و تاب و تلألو طلایی توبا( ص 59 )
جمعیت از بس که خورده بود واخورده بود از خوردن( ص 106 )
این طرز تزیینی نکتهگویی را گلستان – مثل اینکه- اوج سخنرانی به معنای سعدیانة آن میداند، و حاضر نیست هیچ فرصتی را برای طبعآزمایی درین میدان از دست بدهد، حتی وقتی دارد آن همه نکتههای نغز دقیق را دربارة فرهنگ ایران و جهان، با چنان مهارت و اشتیاقی برای دانشجویان دانشگاه شیراز توضیح میدهد، و چنین الماسهای خوشتراش زلالی در چنته دارد:
درست پابهپای آن همه کشتار ایلغار مغول بود که سعدی بود. و سعدی گفت وقتی که وقت او خوش بود همان سال ششصد و پنجاه و شش بعد هجرت بود، سالی که بغدادِ خلافت پانصد سالة بنیعباس سقوط کرد و به آخر رسید و هلاکو از آن سو به حلب میرفت؛ و سعدی، خودش، در رثای این سقوط در قصیدهاش میگفت« آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین»، و میگفت« بعد از این آسایش از دنیا نباید چشم داشت/ قیر در انگشتری مان چو برخیزد نگین» و میگفت« کرکسانند از پی مردار دنیا جنگجوی/ ای برادر گر خردمندی چو سیمرغان نشین.» و در همان زمان و سال، عیناَ، در همان زمان و سال، سیمرغ گُرگرفتهای نشسته بود در قونیه مثنوی میگفت و به عشق شمس غزل میسرود. ( گفتهها، صص 91-92.)
حیف نیست، در گرماگرم سیلان آن گفتههای غلغلزن جوشان، پرداختن این تکههای مصنوعی ثقیل سربآسا؟:
تنهایی و تکصدایی، این منفرد نشستن[ هنرمند] را هم نوعی مخاطرة حرفهای حساب بفرمایید. یک جور عارضة شغلی است- مانند خون که روی دست دکتر جراح میریزد، یا بوی دباغی روی لباس کارگر کارگاه چرم. فرعی است. مطرح نیست. شاید در این مزیتی هم هست- اینکه میبیند از بند چرکِ رسم ِ چَرتِ چُرتزدن جسته است و دیده است و دیده را گفته است( همان، صص 31 و 32.)
یا در پیشگفتار همان کتاب، با سعدی مسابقه دادن؟
در یک چنین حالت، چه جای عنایت به پرتِ پراکندهگوی پریشان بود؟( همان، ص 23 .)
و با شکسپیر پهلو زدن و به سنگلاخ افتادن؟
[ ...] این شعار بیهویت قلفتی قلابی که دلقکان لقلقهای هوزن و هوادار اسمی بیسمت و بیجهتش بودند او را به بیراهههای مصرف و مصرفکنندههای دمدمی بکشاند، مسئولیت و تعهدی که فقط ذکرش مانند یویو و تسبیح، اسباببازی جویندههای نام بود در حیطة حقیر و ناحق نقنق که نام« نقد» بر خود میبست( همان، صص15 و 16.)
و اما در آن سه جملة نیشدار آقای گلستان در اوایل این بحث، که حواس آدم اگر جمع نباشد ممکن است خیال کند که بوی دلسوزی هم میدهد:
آقای نجف دریابندری حالا اگر کسی هست و اهمیت داره، تو نمیتونی بگی اونوقت هم همین جوری بود. آخه اینجوری نبود طفلک. حتی انگلیسیاش هم درهم بود اونوقت . خوب، هر کسی کار میکنه یاد میگیره. رشد میکنه. به فهم میرسه.
« طفلک» میگوید که بتواند بعدش القاء کند که نه تنها انگلیسی دریابندری – برعکس انگلیسی من- به درد ترجمه نمیخورد ، بلکه- باز برعکس من- هنوز نه کاری کرده بود، نه چیزی یاد گرفته بود، نه رشد کرده بود، و البته، از همه بدتر، نه به فهم رسیده بود! این « طفلک» ، همان دریابندریست که گلستان میگوید:[ در اول دهه سی در آبادان به من]:
گفت آقا چیکار کنم[...] گفتم بشین ترجمه کن. گفت شما به من کتاب بدین ترجمه کنم. من هم فردا صبح که از خونه میاومدم، دست کردم از تو گنجة کتابهام یک کتاب درآوردم. دست بر قضا، « وداع با اسلحه» همینگوی بود. آوردم گفتم بشین اینو ترجمه کن. خوب، او هم ترجمه کرد. بعد چاپ شد. ( نوشتن با دوربین، صص 143-144).
من گمان نکنم در تعبیرم اشتباه کرده باشم! که اگر نکرده باشم، آقای گلستان باز دارد پنبة کسی را میزند که خیال میکند در جایی، یا جاهایی، پنبة او، یعنی گلستان را، زده است. و دریابندری چه بسا ، بدون قصد پنبهزنی، حقیقتاَ زده باشد پنبة آقای گلستان را- نه فقط در یک آتش و جاهایی معادل یک آتش، بلکه وقتی به خودش اجازه داده است که روی ترجمة او از هکلبری مارک تواین، با آنهمه طول و تفصیل و آب وتاب و سوابق، ترجمهیی دربیارد که از هر بابت با متن اصلی سازگارتر باشد، و استقبال خاص و عام از آن بیشتر. بله، « طفلک»همین دریابندری انگلیسیندان ِ ناروشنفکر! مترجمی که با همین یک کارش نشان داده است که، با وجود انگلیسی ندانی، ریزهکاریهای مارک تواین، زبان هکلبری و کاکا جیم، و احوالات تکتک آدمهای داستان را به مراتب از آقای گلستان بهتر درک میکند، و لحن و آهنگ فارسیش به لحن و آهنگ انگلیسی آنها به مراتب نزدیکتر است. و ضمناَ در عمل معلوم کرده است که فارسی مصنوع آقای گلستان نمیخواند با این حرفش که« کوشش من در این بوده است که درک و نحوة بیان مارک تواین را با خلوص و دقت، و نیز آهنگ و سیلانی مناسب به فارسی درآورم» ( هکلبری فین، مارک تواین، ابراهیم گلستان، انتشارات آگاه، چاپ سوم، 2536، ص 8) و هیچ تناسبی ندارد با نثر چابک و سیال مارک تواین . و گذشته از نارساییهای معنایی ِ ترجمه، اشتباهات لُپی ِ معارض با معنی اصلی هم در آن یکی دو تا ده تا نیست. همان اولین پاراگراف فصل اول کتاب افتتاح میشود با چند اشتباه، که معنی را از خط خارج میکند:
این کتاب را آقای مارک تواین نوشته بود و هر چه گفته بود راست گفته بود. بعضی جاها را خیلی کش داده بود، اما رویهمرفته راست گفته بود. مهم نیست. من هیچکس را ندیدهام که در عمرش دروغ نگفته باشد( همان، ص 7.)
ترجمة دریابندری از این سطرها، معنای درست و لحن مناسبتر با لحن هکلبری را به جملهها برمیگرداند:
آن کتاب را آقای مارک تواین نوشته بود و بیشترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیشترش راست. عیبی هم ندارد. همة آدمهایی که من دیدهام بالاخره یک وقت دروغ میگویند( سرگذشت هکلبری فین، نوشتة مارک تواین، ترجمة نجف دریابندری، انتشارات خوارزمی، تهران، چاپ دوم، ص 35 .)
در اینجا شاید نباید به گلستان زیاد سخت گرفت که چرا معنی فعل Stretch را « کشدادن» تصور کرده است، چون در فرهنگ انگلیسی- فارسی حییم در مقابل وجه متعدی آن فعل، فقط آمده است: دراز کردن، کشیدن، امتداد دادن، کشآوردن، کش دادن، زیاد صرف کردن؛ که البته همة این معادلها هر یک در جای خود درست؛ اما در اینجا باید ذوق و احاطة دریابندری را داشت تا بتوان تشخیص داد که مارک تواین، در به کار بردن فعل Stretch هیچیک از آن معانی را در نظر نداشته، بلکه ناظر به معنای اصطلاحی طنزآمیز خارج از فرهنگ این فعل بوده است، تا بشود از آن، در مقابل فعل « راست گفتن»، معنای طنزآلود شیطنتآمیزی بیرون کشید که ضمناَ در دهان هکلبری هم جا بیفتد. دریابندری با آوردن فعل عامیانة « چاخان کردن» ، در اینجا- به قول هکلبری- « شیرین کاشته» است. « کش دادن» که همان اطالة کلام باشد، در اینجا با مقصود مارک تواین نمیخواند و معنی را بالکل فاسد میکند. همینطور است آوردن دو معادل بیموردِ « هر چه گفته بود» و «رویهمرفته» به جای قید سادة « بیشترش» در مقابل mainly. این انحراف از معنی منظور مارک تواین باعث میشود که چهار سطر بعدی این پاراگراف، زائد به نظر بیاید و گلستان « با خلوص نیت و دقت» تمام آن را حذف کند. یک پاراگراف پایینتر عبارت Douglas The Widow – بیوة دوگلاس- را « زن دوگلاس که شوهرش مرده بود» ترجمه میکند( همان،ص 9 ) ، و شش سطر بعد ، دسته گلهای دیگر به آب میدهد، و همینطور در صفحة بعد و صفحات بعد از آن:
بیوه مرا که دید زد زیر گریه. و به من گفت بره کوچولوی گمشدة من، و چه چیزهای دیگر که به من نگفت؛ اما از این حرفها قصد بدی نداشت. بیوه دوباره لباسهای نو تن من کرد و من بار دیگر نمیتوانستم کاری کنم جز اینکه هی خون جگر بخورم و خون جگر بخورم و دمم را لای تله ببینم. باری، وقتی که این جور شد باز روز از نو روزی از نو( همان، ترجمة ابراهیم گلستان، ص 9، حروف سیاه از نگارنده.)
در این پنج جمله ، جایی که مترجم از کنار معنی رد شده آنجاست که میآورد« بیوه دوباره لباسهای نو تن من کرد». تنها معنایی که از این جمله مستفاد میشوداینست که« بیوه» عادت داشته است که لباسهای نو تن هک کند، حال آنکه هک در اینجا معنای چند لایهتری در نظر دارد. میخواهد برساند که آن لباسهای نوی را که بیوه سابقاَ به من پوشانده بود و من وقتی خواستم از پیشش بروم[ چنانکه در پاراگراف قبل آمده] آنها را از تنم درآوردم و لباسهای پارهپورة خودم را پوشیدم[...] دوباره تنم کند. خیلی فرق است بین یک چنین معنی پیچپیچ درازی که مارک تواین در نظر دارد، و گلستان، با غافل ماندن از ضمیر اشارة THEM به جای THOSE- که از لحاظ دستوری غلط هم هست- آن را به لباسهای نو تن من کرد» تبدیل کرده است. عبارت اصطلاحی « و چه چیزهای دیگر که به من نگفت» در جملة دوم، قهراَ این معنی را القا میکند که« بره کوچولوی گمشدة من» حرف موهنی است، و بیوة دوگلاس لیچارهای موهن دیگری هم بار هک کرده است که طبعاَ هک باید از آنها دلخور باشد. اما نابجا بودن این عبارت از آنجا نیست که مترجم معنای جملة اصلی را نفهمیده ، بلکه به این دلیل است که بار منفی این عبارت پرزورِ اصطلاحی را در فارسی نادیده گرفته است. اشکال اساسی در سه جملة بعدی، مثل صدها جملة دیگر در مجموع برگردان، مسخ سیاق طبیعی، و دگرگون کردن ماهیت گفتار شکسته و شاداب هکلبریست، و تبدیل آن به ملغمهیی عبوس از عبارات ناهمگون و اصطلاحات قلنبة مندرآوردی. دریابندری آن آب رفته را اینطور به جو برمیگرداند:
بیوههه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو برة گمشدة منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباسهای نو را تنم کرد و من هی عرق می ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو( همان، ترجمة نجف دریابندری، ص 36، حروف سیاه از نگارنده. )
But I didn't have no luck.
گلستان: اما اقبال نداشتم.
دریابندری: اما بد آوردم.
My heart jumped up amongst my lungs.
گلستان: دلم در سینهام ریخت( 51)
دریابندری: بند دلم برید(78)
If I trod on a stick and broke it if made me feel like a person had cut one of my breaths in two and I only got half, and the short half, too.
گلستان: اگر پایم را روی ترکة خشکی میگذاشتم که میشکست جوری میشدم که انگار کسی نفسم را بریده و دارد خفهم میکند(51).
دریابندری: هر وقت شاخهای زیر پایم میشکست خیال میکردم یک نفر زده نفسم را از وسط نصف کرده و من فقط نفس را بالا کشیدهام، آن هم نصف کمترش را( ص 78.)
I didn't sleep much. I couldn't, somehow, for thinking.
گلستان: زیاد خوابم نبرد. نمیشد، بس که فکر داشتم(ص 52).
دریابندری: زیاد نخوابیدم. یعنی از فکر و خیال خوابم نمیبرد(79 .)
و همینطور ، الی آخر.
ضمناَ نمیشود گذشت از اینکه آقای گلستان، هر جا که دلش خواسته جملهها را خلاصه کرده و خیلی وقتها، مُثله؛ و جاهایی هم هست که یال یک پاراگراف را زده، یا دمش را بریده، یا شکمش را حذف کرده؛ یا عنوانهای مفصل و طنزآمیز فصلها را بالکل کنار گذاشته. توضیح رمزوار آقای گلستان دربارة این کارهای عجیب، نه در« خور» است و نه « کافی : »
در اصل، ترجمه در چند سطر کوچک و کم اندکی فشردگی دارد، زیرا که اقتضای نشر چنین بود. این اقتضای نشر همچنان مانده است. پس حذفها هم ماند( همان، ص 1.)
« اقتضای نشر» کار را به جایی میکشاند که در فصل سی و دوم کتاب، آقای گلستان، سطر اول پاراگراف بیست سطری دوم را در سه سطر از پاراگراف چهار سطری دوم ادغام میکند و از آن یک پاراگراف جدید میسازد که الحق نمونة اعلاست در مصنوعیت و بیپروپایی و نارسایی و بیمزگی و دوری از زبان هکلبری و حتی دستور گفتار عامیانة فارسی:
مزرعة فلپس از آن پنبهزارهای کوچک بود که با یک اسب میشود شخمش زد. از پشت عمارت انداختم رفتم طرف آشپزخانه. یک کمی که رفتم ناله چرخ ریسه را شنیدم که زنجموره میکشید و میچرخید و دلم چنان گرفت که ای کاش میمردم، چون از این ناله رنجورتر نالهای نیست( همان، ص 236).
شاید اینجا هم تا حدی باید به گلستان حق داد، چون پاراگراف دوم از فصل سی و دوم سرگذشت هکلبری فین، مثل بسیاری دیگر از پاساژهای فاکنروار کتاب، از سادگی شبیه به یک ریسمان بندبازیست، که پیمودن آن نه تنها ساده نیست، بلکه احتیاج به مهارتهای خاص دارد، به اضافة یک جور چالاکی توأم با خوشخویی، که به هیچوجه با بیباکی توأم با ترشرویی جور درنمیآید. ضمن اینکه بعضی از اصطلاحات جنوبی یا عامیانة خاص این پاساژها را در بسیاری از دیکشنریهای معتبر هم نمیشود پیدا کرد.
نجف دریابندری، بدون اینکه خواسته باشد خود را مصون از خطا بنمایاند، در مقام یک مترجم صادق و فارسینویس چربدست و ویرایشگر صالح و نویسندة خوشخلق- و اتفاقاَ- انگلیسیدان مسلط، ترجمة نارسای آقای گلستان را طبعاَ به رسمیت نمیشناسد ولازم میداند برای چشاندن طعم کتابی که همینگوی آن را « بهترین کتاب ما» و« سرچشمة همة آثار آمریکایی» میداند، کاری را که از دستش برمیآید انجام بدهد. برای روشن شدن این مطلب، میشود مقایسه کرد برگردان دریابندری را از پاساژهای مورد بحث، با آن کاری که گلستان بر سر آنها آورده است:
دستگاه فلپس یک مزرعة پنبة کوچک و فکسنی بود؛ این مزرعهها همهشان مثل همند. یک نرده دور دو جریب زمین کشیدهاند؛ یک پله هم کنار حصار کار گذاشتهاند، از کندههایی که با اره بریدهاند و وارونه مثل بشکههای بلند و کوتاه کنار هم چیدهاند که از آنها میشود بالا رفت و از حصار گذشت؛ زنها هم وقتی که میخواهند سوار اسب بشوند روی آن پله میروند؛ تو محوطه هم چند گُله علفِ نزار سبز شده، ولی بیشترش لخت و صاف است، مثل کلاه کهنهای که پشمش ریخته باشد؛ با یک خانة چوبی بزرگِ دوپارچه برای سفیدپوستها- از تیرهای تراشیده که لای درزشان را با گِل یا ملاط بند کشیدهاند و این بندکشیهای گِلی را یک زمانی گِل سفید هم زدهاند؛ با آشپزخانة تیر نتراشیده که راهرو پهن و بزرگ بیدیواری که فقط سقف دارد آن را به خانه وصل میکند؛ با اتاقکی از تیر درخت برای دود دادن گوشت و ماهی پشت آشپزخانه؛ با سه کلبة کوچک دیگر از تیر درخت در یک ردیف، آن طرف دودخانه، برای سیاهها؛ با یک کلبة کوچک تک، آن دور، چسبیده به حصار پشتی، و چند ساختمان تو یک تکه زمین آن طرف دیگر؛ با مخزن سود و پاتیل بزرگ صابونپزی کنار آن کلبة کوچک؛ با نیمکت کنار در آشپزخانه که یک سطل آب و آبگردان هم رویش گذاشتهاند؛ با سگی که تو آفتاب خوابیده؛ با چند سگ دیگر که آن دوروبرها خوابیده، با سه چهار تایی درخت سایهدار در یک گوشة محوطه؛ و چند بتة تمشک و انگور وحشی یک جا کنار حصار؛ با یک باغچه و کرت هندوانه در بیرون حصار؛ و بعد از آن مزرعة پنبه؛ و بعد هم جنگل.
من دور زدم واز پلة پشت حصار کنار مخزن سود بالا رفتم به طرف آشپزخانه. چند قدم جلوتر نالة ضعیف یک چرخ ریسندگی را شنیدم که بلند میشد و باز میمرد؛ دیدم راست راستی دارم آرزوی مرگ میکنم- چون از این صدا دلگیرتر هیچ صدایی تو تمام دنیا پیدا نمیشود( همان، ترجمه دریابندری، صص 293-294 .)
آقای گلستان، در کتاب نوشتن با دوربین، از« نگاه سینمایی تولستوی در جنگ وصلح» تمجید میکند و نظر میدهد که « تولستوی 50 سال قبل از اختراع سینما، پوزیسیون دوربین را به کار گرفته است( نوشتن با دوربین، صص 45 و 46) . چند صفحه بعد ، نمایشنامة هانری پنجم نوشتة شکسپیر را، به علت توصیفهای دقیق سراینده در آغاز پردهها، ستایش میکند، و « اولین سناریویی» به شمار میآورد « که در عالم سینما، 400 سال قبل از اختراع سینما نوشته شده است» ( همان، ص 50). با یک چنین طرز نگاهی، آیا به« صداقت» نزدیکتر نبود اگر گلستان، به جای کوشش در تخطئة دریابندری، از رعایت« اقتضای نشر» یکسره چشم میپوشید، و« کوشش» بیشتری به خرج میداد- لااقل بعد از شروع مرحلة نوشتن با دوربین- برای « درک و نحوة بیان مارک تواین با خلوص و دقت» و شاید، دریافتن و مُثله نکردن و دور نینداختن دکوپاژهای دقیق او در هکلبری فین که، مدتها بعد، سرمشق میشود برای همینگوی و فالکنر، و از طریق آن دو طلایهدار، برای شخص جناب گلستان؟
در نقد بسیاری مسائل فرهنگی و اجتماعی و تاریخی تیزبینی خاص گلستان کارسازاست و راهگشا. خیلی حرفها را، به روشی بیسابقه در زبان فارسی، با موفقیت از سوراخ سوزن میگذراند، و خیلی وقتها خود فارسی را- در متنهایی چون پیشگفتار فرانسیس مکومبر( ارنست همینگوی، زندگی خوش کوتاه فرنسیس مکومبر، با مقدمه و ترجمة ابراهیم گلستان، مؤسسة مطبوعاتی امیرکبیر، 1328)، حرفهایی برای دانشجویان دانشگاه شیراز در اسفند 1348( گفتهها، از ابراهیم گلستان، نشر ویدا، چاپ دوم، پائیز 1377)، یا گفتگوهایش دربارة کارهای خودش و نقد کارهای دیگران، از جمله در( همان، گفتهها...). اما تا میخواهد خودش به تنهایی منشأ خلاقیت باشد ، نتیجه اغلب مصنوعی و اغراقآمیز، از آب درمیآید، چنان که در مضحکة خنک اسرار گنج دره جنی، یا تمثیل پر باد بیمزهیی مثل بودن، یا نقش بودن( ابراهیم گلستان، جوی و دیوار و تشنه، ده داستان، چاپ دوم، 1351)، یا دیالوگهای مصنوعاَ موزون و استعارههای تحمیلیاش در خیلی از کارها.
یگانه استعارة مستثنی از این قاعده، به گمان من، آن استعارة به راستی « برخاسته از معنی» است- در قصة سادة کوتاه ماهی و جفتش در مجموعة جوی و دیوار و تشنه- یعنی آن
خطای باصره ، آن اشتباه سادهای که در این داستان، به مقام یک خطای تراژیک ارتقا پیدا میکند.
چه میدانیم؟ شاید سیل مدام پرخاشها و دوگانگیهای گلستان، در اصل، از یک چنین خطای تراژیکی سرچشمه بگیرد.
در پاسخ ابراهیم گلستان و کتاب نوشتن با دوربین
برگرفته از : نگاه نو Negah-e-Nou
اردیبهشت 1385
شماره 69
حروفچین: ش. گرمارودی