خانه مقاله فارسي مقاله ترجمه بايگاني
پيش‌گفتار مترجم

منوچهر بديعي

جادة فلاندر کلود سيمون


claude simonپشت جلد نخستين چاپ رمان «جاده فلاندر» از قول آندره روسو، منتقد ادبي مشهور فرانسوي، دربارة رمان علف(L’Herbe) نوشتة كلود سيمون، چنين آمده است: «هيچ اثر هنري نيست كه از تازگي نشان داشته باشد و حركت خلاق درآن نباشد. علف، اثر كلود سيمون، رماني است كه از اين حركت سراپا درجنب و جوش است... آيا خواندنش دشوار است؟ عقيدة من اين نيست. اين سيل سخن مرا به ياد آبي مي‌اندازد كه شناگر را با خود مي‌برد. كساني هستند كه زير پايشان خالي مي‌شود. اما اگر كسي بي‌پروا خود را در آن بيندازد احساس مي‌كند كه راحت بر آن روان مي‌شود. من خود اين كتاب را يك‌نفس خواندم و در اين زنجيرة نغمه‌ها پاره‌اي تصويرها را كه به دست استادي رسم شده ستودم و خود را به نيرويي سپردم كه سرانجام اين تندباد احساس و الهام را ارجي گران مي‌بخشد.»
ميگل آنخل آستورياس نويسنده گواتمالايي (كه اثر مشهور او آقاي رئس جمهور به فارسي درآمده است) در مصاحبه‌اي گفته است: به هنگام دوري از وطن با همسرم بلانكا دست به ترجمه‌هايي زديم. از آن جمله است ترجمه رمان L’Herbe اثر كلودسيمون كه به نظر من يكي از موفق‌ترين رمان‌هاي نو است.اين ترجمه براي ما بسي دشوار بود، زيرا هيچ‌گونه نقطه‌گذاري در آن نيست و جملات گاه حدود چهار و پنج صفحه به‌طول مي‌انجامد. درضمن سيمون وقايع را به طرزي خودانگيخته بيان مي‌كند. براي نيل به ترجمه‌اي رضايت‌بخش نزديك به يك سال كار كرديم. (هفت صدا، ترجمة نازي عظيما، تهران، انتشارات آگاه، 1357، صص 227-228)
رمان جادة فلاندر كه دوسال پس از علف، درسال 1960، منتشرشده است و شايد مهم‌ترين رمان كلود سيمون باشد نيز به همان روال رمان علف نوشته شده‌است. در رمان «جاده فلاندر» نيز جمله‌ها طولاني است و هر بند از رمان گاه تا چند هزار كلمه بي وقفه پيش مي‌رود، در نقطه‌گذاري به كم‌ترين حد قناعت شده است، در هر صفحه جمله‌هايي معترضه (در پرانتز) و جملة معترضه در معترضه (پرانتز در پرانتز) آورده شده است و بدين سان «سيل سخن» واقعيت را از جا مي‌كند و در ذهن خواننده جاي مي دهد.
با اين همه، هرچند عجيب‌ مي‌نمايد، خواندن ترجمة فارسي رمان «جادة فلاندر» براي خوانندة فارسي زبان آسان‌تر است تا خواندن اصل فرانسة آن براي خوانندة فرانسوي زبان. اين نه از آن رو است كه مترجم متن دشواري را براي خوانندة فارسي زبان «آسان» كرده باشد. مترجم كوشيده است تا ابهام‌ها و پيچيدگي‌ها و دشواري‌هاي متن اصلي را، كه جزة سبك نويسنده به شمار مي‌آيد، در ترجمة فارسي حفظ کند. اما اولاً ذهن خوانندة فارسي‌زبان چندان در قيد «نقطه گذاري» و «پاراگراف بندي» -كه فقط پنجاه سالي است در نوشته‌هاي فارسي به كار مي‌رود– نيست. ثانياً خوانندة فارسي‌زبان با كاربرد پيچ در پيچ و تو درتوي زبان -با جر جرار كلام- آشنايي دارد و جملة معترضه و داستان در داستان و قطعه در قطعه را غريب نمي‌انگارد. گذشته از كيفيت پيچيدة كاربرد زبان در اشعار فارسي، داستان‌هاي تودرتوي مولوي در مثنوي و قطعه‌هاي در هم پيچيدة كليله و دمنه و قصه‌هاي بي وقفة هزار و يك‌شب همه شاهد برهمين معني است. در ادبيات معاصر ايران نيز آثاري مانند داستان كوتاه «فردا» نوشتة صادق هدايت (منتشر به سال 1325) و مجموعة داستان «شكار سايه» كه ابراهيم گلستان نوشته و در سال 1335 (مدتي پيش از آغاز جنبش رمان نو در فرانسه لكن در هر حال با گرته‌برداري از پاره‌اي داستان‌ها و رمان‌هاي انگليسي و آمريكايي) منتشر شده است – نشان دهندة قابليت زبان فارسي براي بيان پيچيدگي‌هاي رابطة ذهن بشر با عالم خارج است.
 باز هم هرچند عجيب مي‌نمايد اما دشواري‌هاي رمان «جادة فلاندر» از آن رو است كه اين رمان يا هر رمان نو ديگري به واقعيت نزديك‌تر است. وسواس در بيان «واقعيت» -«واقعيت» در اين‌جا يعني رابطة ذهن بشر با عالم خارج – نويسندگان قرن بيستم را وادار كرده است كه از تصنعات و تكلفات رمان نويسان قرن نوزدهم دست بردارند. نويسندة رمان نو مي‌خواهد «حقيقت را بگويد و جز حقيقت چيزي نگويد» هرچندكه قادر نيست، يا مصلحت نيست، كه «تمام حقيقت» را بگويد. اما بيان حقيقت مستلزم ديدن يا شنيدن آن، در حافظه نگاه‌داشتن آن و به زبان درآوردن آن است. در هر يك از اين مراحل پاره‌اي «جاهاي خالي» پديد مي‌آيد كه نويسندة رمان نو، برخلاف نويسندگان رمان‌هاي رآليستي قرن نوزدهم، آن‌ها را پرنمي‌كند. در رمان‌هاي «رآليستي» قرن نوزدهم همه چيز منظم است، نويسنده همه چيز را ديده و شنيده است و به تمامي در حافظه نگاه‌داشته و به روي كاغذ مي‌آورد، ترتيب زماني وقايع رعايت مي‌شود و همه چيز در خط مستقيم، بي هيچ حركت حلزون وار يا پيچ و واپيچ و حتي بي هيچ انحراف و كژ مژ، حركت مي‌كند. آدم‌هاي رمان در گفت‌وگوهاي خود نظم حيرت انگيزي را رعايت مي‌كنند: همه با جمله‌هاي كامل بي هيچ لكنت و تمجمج سخن مي‌گويند، هيچ كس هيچ جمله‌اي را ناتمام نمي‌گذارد ، هيچ كس از موضوع پرت نمي‌شود، هيچ كس دچار فراموشي‌ها و سهوهاي معمول زندگي روزمره نمي‌شود، هيچ‌كس وسط حرف ديگري نمي‌دود. گويي نويسنده نمي‌خواهد آن‌چه را«واقعاً» درگفت‌وگو ميان آدم‌ها گذشته است به خواننده خبر دهدبلكه مي خواهد به مردم ياد بدهد كه «چگونه با يك‌ديگر گفت‌وگو كنند» (اين گفته را ژرژ مونن، استاد زبان‌شناسي دانشگاه اكس- مارسي فرانسه، در وصف آندره مالرو گفته است. آندره مالرو با آن‌كه خود از شگردهاي سينما و پاره‌اي روش‌هاي موسوم به «جريان سيال ذهن» و «تك‌گويي دروني» بهره گرفته است اما هرگز در رديف نويسندگان رمان نو به شمار نمي‌آيد).
در زمينة توصيف محيط وقايع رمان‌ها نيز، نويسندگان قرن نوزدهم و پيروان آنان در قرن بيستم، نه تنها به «پركردن جاهاي خالي» واقعيت مي‌پرداختند بلكه به گفتة «ويرجينيا وولف »واقعيت را با «زلم زيمبو» هاي رمان‌هاي خود مي‌انباشتند و بر محيط، زمينة اجتماعي،و «پوسته به جاي هسته»، چنان تأكيدهاي ملال‌آوري مي‌كردند كه گوهر هستي از نظر آنان دور مي‌ماند.
ازهمة اين‌ها گذشته، نويسندة رمان رآليستي قرن نوزدهم اگر هم عناصر اصلي رمان خود را از واقعيت مي‌گرفت و از اين لحاظ به مراتب بر مكتب‌هاي پيش از خود برتري داشت، اما از لحاظ شيوة بيان هم‌چنان در همان قيد و بندهاي قديم باقي مانده بود. «بيان» اين نويسندگان «آزاد» نشده بود و هر چند بنا به فرض قرار بود امور عادي و واقعي را با زبان عادي و واقعي، همان زباني كه همگان به كار مي‌برند، بيان كنند اما هم‌چنان گرفتار وسواس‌هايي بودند كه گريبان‌گير «ادباي» پيش از آنان بود چندان‌كه بيان «ديكنز» يا «بالزاك» و جمله‌هاي ساخته و پرداختة «فلوبر»، حتي در هنگام نقل و گفت‌وگوهاي آدم‌هاي رمان، هيچ شباهتي به شيوة بيان عادي و واقعي مردمي كه از آن‌ها سخن مي‌گفتند نداشت. پل‌والري، شاعر و اديب فرانسوي، اين نقص را ناشي از آن مي‌داند كه اين نويسندگان، همانند پيشينيان خود،مي‌خواسته‌اند به كمك اين طرز بيان، خود را از«قاطبة عوام» متمايز سازند هرچند كه به مقتضاي «رآليسم» بايستي در محدودة زبان عادي بمانند. والري در مقاله‌اي با عنوان «وسوسة (سن) فلوبر»، كه تعريضي است به عنوان يكي از رمان‌هاي فلوبر به نام «وسوسة سنت آنتوان»، با اشاره به كوشش نويسندگان در ساخت و پرداخت جمله‌هاي خود و ايجاد «سبك»- كه فلوبر نمونة اعلاي آن بود- دربارة اين رآليست‌ها چنين مي‌نويسد:


 «ادبيات ...كه هدف آن اثرگذاري بي واسطه و آني است در پي «حقيقت»ي است يك‌سره متفاوت، حقيقتي كه براي همگان حقيقت باشد و، بنابراين، نمي‌تواند از عرف عام –از آن‌چه مي‌توان به زبان عادي بيان كرد– دور شود. اما همت نويسنده حتماً بر آن است كه خود را از قاطبة عوام متمايز سازد در حالي‌كه زبان عادي در دهان همگان است و عرف ِعام چون هوايي كه همگان تنفس مي‌كنند ارزشي ندارد. اين تعارض ميان اصل اساسي رآليسم -يعني اشتغال ذهن به امور پيش پاافتاده- و خواست نويسنده بر اين‌كه خود را به موجودي استثنايي و شخصيتي با موهبت خاص بدل كند، رآليست‌ها را به نازك‌كاري در سبك متوجه كرد. از اين رو سبك هنري را به وجود آوردند. در بيان عادي‌ترين و گاهي مبتذل‌ترين موضوع‌ها دقت و صناعت و ريزه‌كاري و زبردستي مفرطي به كار بردند كه اين البته به خودي خود ستودني است اما دراين کار اين نكته را درنيافتند كه بدين سان براي نيل به چيزي تلاش مي‌كنند كه از محدودة اصول آنان بيرون است... خام‌انديش‌ترين آدم‌ها را كه قادر نبودند كم‌ترين توجهي به رنگ كنند يا از شكل چيزها لذت برند در محيط‌هايي قرار دادند كه توصيف آن‌ها به چشم نقاش و قدرت احساسي نياز داشت كه مختص اشخاص حساسي است كه درست در برابر همان چيزهايي واكنش نشان مي‌دهند كه از چشم آدم عادي دور مي‌ماند... هر وقت كه آدم‌هاي رمان سخن مي‌گفتند، عقايد ابلهانه و سخنان قالبي آنان در لفافي از سبكي بسيار سنجيده پيچيده مي‌شد كه از اصطلاحات نادر و وزن‌هاي ساخته و پرداخته تركيب شده بود و نشان دهندة خود بيني و ميل به جلب توجه بود. عجيب آن‌كه سرانجام رآليسم به صورت تكلف و تصنع عمدي جلوه‌گر شد.»


سخن والري هرچند قدري به اغراق آميخته است و نسبتي كه بي محابا به نويسندگان رآليست مي‌دهد (اين‌كه تكلف و تصنع عمدي آنان براثر آن است كه مي‌خواسته‌اند خود را از قاطبة عوام متمايز سازند) احتمالاً چندان حقيقت ندارد و به فرض هم كه حقيقت داشته باشد در اصل مطلب مؤثر نيست، اما تا اين حد درست است كه رآليست‌هاي قرن نوزدهم دست كم در شيوة بيان خود چنان‌كه بايد و شايد واقع‌گرا نبوده‌اند. البته اين رآليست‌ها يك‌سره در ذهنيات خود غرق نبوده‌اند و مي‌كوشيده‌اند تا آن‌چه را در عالم خارج رخ مي‌داده است بيان كنند اما اين را هم نبايد از ياد برد كه تحول و تكامل شيوة بيان در هر حال تدريجي است و هر شيوة بياني از شيوه‌هاي بيان پيش از خود آثار و نشانه‌هاي بسيار دارد، چنان‌كه در شيوة بيان رآليست‌هاي قرن نوزدهم هم آثار شيوة بيان ادبيات ذهني رمانتيك‌هاي پيش از آنان ديده مي‌شود و اين به اندازه‌اي است كه مثلاً هنوز هم محققان ادبي ترديد دارند كه فلوبر را در زمرة نويسندگان رمانتيك بدانند يا رآليست.
از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم «وسواس واقعيت» نويسندگان را وادار ساخت تا به بيان واقعيت بي هيچ «افزايش نابه‌جا و كاهش خودسرانه» بپردازند. اين تعبير كه از يكي از صاحب‌نظران علوم اجتماعي در قرن نوزدهم است و در زمينة نظريه‌هاي اجتماعي بيان شده است در زمينة رمان رآليستي به معناي دقيق كلمه بيشتر مصداق دارد. رمان نويس نبايد آن‌چه را كه با واقعيت بيگانه است به آن بيفزايد يا بدون دليل چيزي از واقعيت بكاهد. از اين رو رمان‌نويس بايد بتواند واقعيت را بي هيچ نظم تحميلي ببيند. آرنولد بنت، نويسندة انگليسي (1867-1931)، در يادداشت‌هاي روزانة خود مي‌نويسد: «رمان‌نويس بايد اين قوه را درخود بپروراند و صيقل دهد كه بتواند با خامي و سادگي و بي‌تكلف و بي هيچ سابقة ذهني ببيند، مانند كودك نوزاد يا ديوانه‌اي ببيند كه در لحظة «آن» زندگي مي‌كند و زمان حال را با ياد گذشته لكه‌دار نمي‌سازد.» (آرنولد بنت خود هرگز به اين اندرز خود عمل نكرد و از جمله نويسندگاني است كه ويرجينيا وولف آن سخن را در بارة رمان‌هاي آنان گفته است. ضمناً از تجربه‌هاي روان‌شناختي بعدي و نيز با رمان‌هايي مانند «خشم و هياهو»ي فالكنر معلوم شد كه دست كم ديوانه هر چند در«آن« زندگي مي‌كند اما زمان حال براي او نه تنها با ياد گذشته لكه‌دار مي‌شود بلكه با آن آميخته و درهم پيچيده است و ديوانه اغلب نمي‌تواند حال و گذشته را از يك‌ديگر تميز دهد. در «جريان سيال ذهن» عاقلان نيز توالي زمان را رعايت نمي‌كنند.)
بنابراين نويسندة رمان‌نو، برخلاف نويسندگان رمانتيك، به «آفرينش» واقعيت دست نمي‌زند. كلود سيمون در مصاحبه با روزنامه لوموند مي‌گويد «من نمي‌توانم هيچ چيزي از خودم دربياورم». از اين رو موضوع «خلاقيت» و «آفرينش واقعيت» منتفي مي‌شود. نويسندة رمان‌نو حتي به «بازآفريني واقعيت» نيز دست نمي‌زند يعني تكه پاره‌هايي از واقعيت را نمي‌گيرد تا به آن «نظم تازه»اي ببخشد، كاري كه نويسندگان رآليست قرن نوزدهم مي‌كردند. از«كشف» واقعيت نيز سخني در ميان نيست. واقعيت جلو چشم و پشت گوش و در خاطرة نويسنده است، نيازي به «كشف» آن نيست. نويسندة رمان نو واقعيت را مي‌بيند، به خاطر مي‌سپارد، به خاطر مي‌آورد و همان‌گونه كه به خاطر مي‌آورد (نه آن‌گونه كه ديده است) بيان مي‌كند. يعني درست همان گونه كه همه ماجراها را نقل مي‌كنيم جز آن‌كه نويسنده در هنگام ديدن از دقت بيشتر، در هنگام به خاطر آوردن از حافظة بهتر و در هنگام نوشتن از واژه‌ها و تعبيرهاي رساتري برخوردار است. رآليسم «بياني» رمان نو در همين است. بنابراين نويسندة رمان‌نو فقط «شاهد» واقعيت است.
واژة «شاهد» در اين‌جا به همان معنايي است كه در دادگاه‌ها به كار مي‌رود. هر كس كه شهادت شاهدان را در دادگاه‌ها و بازپرسي‌ها شنيده يا خوانده باشد يا حتي به شرح واقعة واحدي از زبان چند تن شاهد عيني يا حتي از زبان يك شاهد عيني چند دفعه گوش كرده باشد مي‌داند كه تفاوت شرح‌ها چنان است كه گويي شاهد يا شاهدان هربار واقعة تازه‌اي را نقل مي‌كنند. از سوي ديگر شنونده يا خواننده (قاضي يا عضو هيئت منصفه يا خوانندة رمان‌نو) هر كدام ممكن است برداشتي متفاوت از آن شهادت‌ها داشته باشند. تمام تلاش نويسندة رمان‌نو آن است كه اين پيچيدگي و گوناگوني رابطة واقعيت را با ذهن بشر نشان دهد. در عين حال دشواري «وصف» و نقص و نارسايي حافظه و زبان بشر در بيان آن‌چه بر سرش مي‌آيد خود به خود آشكار مي‌شود.
مثالي از زمينه‌اي ديگر به فهم اين طرز نگرش و بيان كمك مي‌كند: تا قبل از ساخته شدن فيلم The Wild Bunch اثر سا م پكين پا (كه درايران به نام «اين گروه خشن» نشان داده شد) در همة فيلم‌هاي «وسترن» وقتي پاي آدم‌كشي در كار بود، هفت تيركش هفت تير خود را در مي‌آورد، طرف را نشانه مي‌گرفت، ماشه را مي‌كشيد، طرف تير مي‌خورد و بي درنگ دراز به دراز بر زمين مي‌افتاد و آناً بي حركت مي‌شد و تمام مي‌كرد. اين نوع رآليسم، كه عناصر اصلي خود را از واقعيت گرفته است، با رآليسم قرن نوزده منطبق بود. اما سازندگان فيلم «اين گروه خشن» به حق گفتند كه قضيه به اين سادگي نيست. كسي كه تير مي‌خورد به اين راحتي نمي‌ميرد، درد مي‌كشد، نعره مي‌زند، جان مي‌كند، دست وپا مي‌زند، تكان مي‌خورد و حتي استفراغ مي‌كند. كاستن اين عوارض در موقع تهيه فيلم يا نوشتن رمان نه تنها برخلاف واقعيت است بلكه با نشان دادن راحتي مرگ، آدم‌كشي را به نوعي زيبا و با شكوه جلوه مي‌دهد. اما مردن به اين راحتي نيست و بايد آن عواقب و عوارض را نيز نشان داد، چنان‌چه در فيلم «اين گروه خشن» نشان داده شد.
اگر مردن به آن راحتي نيست، به طريق اولي زندگي هم به آن راحتي نيست كه نويسندگان رآليست قرن نوزدهم نشان مي‌دهند. كوچك‌ترين كار بشر، حتي خوردن يك لقمه غذاي ساده، براي بشر با هجوم هزاران انديشة ناتمام و ابتر، با هزاران «ازشاخ به شاخ پريدن» همراه است. يك نگاه به يك پرنده هزاران فكر و خيال تداعي مي‌كند. ادينگتون مي‌گفت براي فيزيكدان گذشتن از يك در دشوارتر است تا گذشتن شتر از سوراخ سوزن. بايد گفت كه گذراندن هر لحظة زندگي براي هر كس دشوارتر است تا گذشتن فيزيكدان از يك در. بشر در هر قدم عادي عرق روح مي ريزد تااين «راه بي‌نهايت» را بپيمايد چه رسد به آن‌كه بلا بر بلا افزوده شود و جنگ و اسارت و شكست نيز پيش بيايد.
وجه مشترك رمان‌نو با هر هنر نو ديگري نشان دادن همين دشواري است. به گفتة «ژان كوكتو» برخلاف آن‌چه اغلب خوانندگان گمان مي‌برند، سبك هنري عبارت از طرز بغرنج بيان امور ساده نيست بلكه، برخلاف، ساده‌ترين طرزي ‌است كه نويسنده براي بيان امور بسيار بغرنج پيدا مي‌كند.


                    ***
 واما خواننده چه كند؟ خواننده‌اي كه به نظم متعارف رمان‌هاي رآليستي قرن نوزدهم، به توصيف‌ها و گفتگوهاي ساخته و پرداخته و، علي‌الخصوص، به رعايت توالي زماني عادت كرده است؟ چنين خواننده‌اي بااين «سيل سخن» چه كند؟
گفته‌اند كه رمان‌نو را بايد مانند شعر خواند و پاره‌اي از«انتظامات» زندگي از جمله دلالت لفظ بر معناي واحد و توالي زماني را، كه از شعر نمي‌طلبيم، از رمان نو نيز نبايد توقع داشته باشيم. و نيز گفته‌اند كه رمان‌نو را همان گونه بايد خواند كه يك تابلو نقاشي را در حالي كه تكه به تكة آن را از زير گچ در مي‌آوردند تماشا مي‌كنيم. اين گفته‌ها همه معلول سرگشتگي در برابر چيز تازه و نتيجة تأخير در توجه به رابطة بين رمان‌نو و واقعيت است.در حقيقت پيوند رمان‌نو و واقعيت چنان محكم است كه در نظر اول از ديده‌ها دور مي‌ماند. وقتي توجه كنيم كه رمان‌نو يعني بيان واقعيت بي هيچ كم و زياد چنان‌چه به خاطر ِنويسنده مي‌آيد، مي‌توانيم با رمان‌نو همان گونه روبرو شويم كه با هر نقل و شرح ماجرايي در زندگي روبرو مي‌شويم. پس چاره‌اي نيست جز آن‌كه رمان، يا دست كم هر فصل آن را، يك‌نفس و با روان شدن بر «سيل سخن» بخوانيم و از نويسنده توقع نداشته باشيم آن‌چه را خود احساس نمي‌كرده، نمي‌دانسته يا نمي‌فهميده است به ما بفهماند. هر آن‌چه در زندگي نامفهوم و حل‌ ناشده باقي ماند در رمان‌نو نيز نامفهوم و حل ناشده است و اين حسن رمان نو است نه عيب آن.
***
دو نكته در بارة ترجمة رمان «جاده فلاندر»:
1- حدود ده صفحه از رمان كه در توصيف احساسات و اعمال شهواني بوده است حذف شده است. هر جا كه بيش از يكي دو كلمه حذف شده باشد به جاي آن علامت [...] (سه نقطه در كروشه) نهاده شده است. مترجم نمي‌تواند بگويدكه اين حذف به اصل مطلب رمان لطمه نزده است. كلود سيمون ار آن نويسندگاني نيست كه، اغلب به درخواست ناشران فرنگ، آن‌‌گونه توصيف‌ها را نه به ضرورت بلكه براي به فروش رساندن كتاب در رمان خود مي‌آورند و حذف آن‌ها به رمان لطمه‌اي نمي‌زند. در رمان«جاده فلاندر» آن توصيف‌ها بنا به ضرورت و براي آن‌كه چيزي با «كاهش خودسرانه» از واقعيت كاسته نگردد آمده است. اما مترجم چاره‌اي جز حذف آن‌ها نداشته است.
2- كلود سيمون در مصاحبه با روزنامه لوموند گفته است كه: «به كار بردن صفت فاعلي ميسر مي‌سازد كه من خود را بيرون از زمان قراردادي قرار دهم.» مترجم در پاره اي از موارد كوشيده است تا صفت فاعلي را به صفت فاعلي ترجمه كند اما در بسياري از موارد آن را به فعل زمان‌دار ترجمه كرده است زيرا ترجمة صفت فاعلي به صفت فاعلي موجب سنگيني و پيچيدگي بيش از حد جمله‌ها مي‌شد. مثلاً جمله‌اي كه به صورت:«اسب‌ها پس از آن‌كه آب خوردند دو به دو يورتمه كنان به‌راه افتادند و سربازها در ميان آن‌ها مي‌دويدند و پشت سر آن‌ها فحش مي‌دادند و با آويزان شدن به دهنة اسب‌ها تفريح مي‌كردند،...» ترجمه شده است، به اين صورت ترجمه مي‌شد: «اسب‌ها پس از آن‌كه آب خوردند دو به دو يورتمه‌كنان به‌راه افتادند و سربازها در ميان آن‌ها دوان دوان و پشت سر آن‌ها دشنام گويان و با آويزان شدن به دهنة اسب‌ها تفريح كنان،...»كه ثقيل و نامأنوس است. از سوي ديگر اين نحوه كاربرد «صفت فاعلي» درزبان فارسي منظور نويسنده را كه «بيرون از زمان قراردادي قرارگرفتن» باشد حاصل نمي‌كرد. درست است كه توصيف با كاربرد صفت فاعلي (مانند غزل حافظ كه با بيت «زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست/ پيرهن چاك و غزل‌خوان و صراحي دردست» آغاز مي شود) جان‌دارتر و رساتر از توصيف با فعل است اما خوانندة فارسي زبان ( و حتي خوانندة فرانسوي زبان) همواره براي اين‌گونه توصيف‌ها قائل به زمان مي‌گردد و زمان فعلي را كه قبل يا بعد از صفت فاعلي آمده است بر صفت فاعلي بار مي‌كند و اگر فعلي نيامده باشد توصيف را ناقص مي‌داند. (همان طور كه شعر حافظ در بيت دوم يعني «نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان / نيم‌شب دوش به بالين من آمد بنشست » با فعل ماضي «بنشست» كامل مي شود و خواننده زمان ماضي را بر توصيف مصرع‌هاي قبلي بار مي‌كند، به عبارت ديگر مي‌فهمد، كه «غزل‌خوان» بودن و« عربده جوي» بودن و «افسوس كنان» بودن هم در زمان گذشته رخ داده است و نيز همان‌طور كه خوانندة فرانسوي زبان با توجه به فعل‌هايي كه قبل و بعد از صفت‌هاي فاعلي جملة بالا در«جادة فلاندر» آمده است زمان ماضي استمراري را بر آن اسم فاعل‌ها بار مي‌كند). به نظر نمي‌رسد كه مسئلة زمان در رمان با اين تدبيرهاي «دستوري» حل شود.
كلودسيمون در سال 1913 در شهر تاناناريف پايتخت جمهوري ماداگاسكار كه در آن زمان مستعمرة فرانسه بود از پدر و مادري فرانسوي متولدشد. در جنگ جهاني دوم جزة سواره نظام فرانسه و در ماه مه 1940 اسير آلماني‌ها شد و فرار كرد. نخستين رمان خود، (حقه باز) را در سال 1946 متشر كرد.
در همان پشت جلد نخستين چاپ «جادة فلاندر» از قول موريس نادو منتقد فرانسوي آمده است‌كه: «تا چند سال ديگر آثار كلود سيمون، نويسنده‌اي كه به دشوار نويسي معروف است، كاملاً خوانا خواهد شد و همه، در حالي كه اندكي دير شده است، از داوران خواهند پرسيد: «آخر چشم‌هايتان كجابود؟» بيست و پنج سال پس از اين سخن، در سال 1985، داوران جايزة نوبل چشم‌هاي خود را باز كردند و به كلود سيمون جايزه دادند.



زندگينامة کلود سيمون را اينجا بخوانيد


نسخه قابل چاپ
شناسه : PA0855
تاريخ ارسال : پنج شنبه 16 آذر 1385
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
از قرار معلوم قهر ورچسونده - نامه صادق هدایت به شهید نورایی

انتهای کویر، آغاز آسمان - اکبر اسعدي

شعور و شرف - منوچهر انور

جایزه‌ای برای زنی معترض - فریبا حاج‌دایی

داروی کک حاجی میرزا آقاسی - عبدالله مستوفی

زوال و ظهور بازیگر سالینجر - شراره صادقی گرمارودی

نامه‌ هدایت به مصطفی فرزانه - صادق هدایت

مقاله داستایوسکی - نامه سیمین دانشور به جلال آل‌احمد

شرح حال من - صادق هدایت

جريان يك عروسي ايراني (از عقدكنان تا پاتختي) - عبدالله مستوفي

نامة جمالزاده به همايون كاتوزيان - جمالزاده

خانه روشن کردنِ شهریارِ شاعر - مهدی اخوان ثالث( م.امید)

یا حق - نامه‌ هدایت به انجوی شیرازی

‌ آدمی در كنار يك‌ ملت كهن‌سال - محمد بهارلو

دارالمجانينِ جمال‌زاده و پيش‌بيني ادبي خودكشي صادق هدايت - همايون كاتوزيان

دستم به نوشتن نمی‌رود - احمد محمود

شاملو و نویسنده شدنِ من - هوشنگ مرادی کرمانی

تکه‌هایی از چند نامة فروغ - فروغ فرخزاد

تشخیص کلسترول و شوک الکتریکی با ضربة عصا و نجاتِ مردِ سلاخ از مرگِ حتمی طبیب را در سنة 550 هجری - نظامی عروضی سمرقندی

به سبک پو یا اونیل/ یادداشتی بر«حکایت آن که با آب رفت» اثر محمد بهارلو - م – ع. سپانلو

نامه‌اي از جلال آل‌احمد به علي اصغر خبره‌زاده - جلال آل‌احمد

چگونگي اخراج آخرين وليعهد قاجار از ‌ایران - ملك الشعراء بهار

نامة هدایت به فریدون توللی - صادق هدایت

در بداخلاقي و ادبيات - جلال آل‌احمد

شبی که از اعدام نجات یافتم - احمد شاملو

چوبک نویسنده‌ای از اعماق - محمد بهارلو

حکایت دانشمند و شیاد - نجف دریابندری

شرح حال هدايت به قلم خودش و علامه دهخدا - محمد بهارلو

گريه جلال - بخشي از يکي نامه‌هاي جلال آل‌احمد به همسرش سيمين دانشور

تاريخ سيستان - به تصحيح: محمد تقي ملک الشعرا بهار

کامل شدن ومردن - فروغ فرخزاد

سفر بي‌بازگشت هدايت - انجوي شيرازي

روايت - به قلم يکي از دوستان هدايت ( بدون امضا)

نويسنده بايد از پيش داوري‌هاي زمانه‌اش فراتر برود - محمد بهارلو

بررسي پروندة خودکشي هدايت - محمود کتيرايي

بخشي ازخاطراتِ سفر اروپا / 1335 - فروغ فرخزاد

آخرين روزهاي هدايت در پاريس - مهين دولتشاهي فيروز

تعهد به زبان؛ يک تعهد اجتماعي - احمد شاملو

يادداشت‮هاي غربت - غلام‮حسين ساعدي

نقش‮خواني، مطلوب‮ترين شکل ارائه نمايش - اکبر رادي

«اوليس»، «چشم‌هاش» و هدايت -

نامه‮اي به پدر - فروغ فرخزاد

لسينگ وگونه‮اي آسيب شناسي - شهريار گلواني

يادداشتي از ريلکه دربارة هنر - علي عبدالهي

وشد يک اعتقاد - جلال آل احمد

جويس نويسندة وحشتناک نکره -

حالا مي‮فهمم چرا اين همه مي‮گويند گلشيري - ضياة موحد

نامة ساعدي به همسرش - غلامحسين ساعدي

نسل گمشده وتپه‮هايي چون فيل سفيد - عماد مرشدي

دونامه از نيما يوشيج - نيما يوشيج

تاريخ در تاريخ بيهقي - دکتر عباس ميلاني

پنج نامه از جلال آل احمد - جلال آل احمد

نشانه‌ها - احمد سميعي

صراحت و شجاعت در شمار سجاياي هدايت بود - محمد بهارلو

بررسي غمنامة رستم و سهراب - سيامک وکيلي

بينوايان نابغه! - جواد عاطفه

پيرمرد چشم ما بود - جلال آل احمد

مدرنيسم و«تماشاگر»ان سده‌ي بيستم! - سيامک وکيلي

داستان‌سراي مبارزان سياسي - محمد بهارلو

مترجمي با قريحه ي مدرن - محمد بهارلو

اقتراح - نوشتة ايرج پزشک زاد (ا.پ.آشنا)

آن عکس را چاپ کن - محمد بهارلو

پيش‌گفتار مترجم - منوچهر بديعي

آواي اِکو در رمان‌هاي اِکو - فريبا حاج دايي

مرگ‌ به‌ شاعر الهام‌ شده‌ بود - محمد بهارلو

مينياتورهاي اورهان پاموک - فريبا حاج دايي

فارسي، زبان مشترك ايرانيان - نجف دريابندري

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران - محمد بهارلو

آيا هر متني «اتوبيوگرافيک» است؟ - محمد بهارلو

اين، ساختن است يا ويران کردن؟ - احمد شاملو

گلستان از نگاه آلِ‌احمد - جلال آلِ‌احمد

سيل سخن واقعيت را از جا مي‌کَند - منوچهر بديعي

با «آزاد»ي سرودن - محمد بهارلو

ادبيات از هيچ محفل، نهاد يا مجمعي پديد نمي‌آيد - محمد بهارلو

انقلاب در مقام تجربه بزرگ - محمد بهارلو

واهمه‌هاي بي‌نام و نشان در آثار ساعدي - انوش صالحي

جمال‌زاده و آرمان دمکراسي ادبي - محمد بهارلو

...نه آغازي هست نه پاياني... - بابک احمدي

جامعه‌شناسي زبان و نسل اول نويسندگان ما - محمد بهارلو

هدايت در ملتقاي خيام و کافکا - محمد بهارلو

طريقة عملي نمايش‌هاي اخلاقي - عباس بهارلو

يادداشت‌ احمد شاملو بر ترجمة «دنِ آرام» - احمد شاملو

مجسمة روشن‌فکر متعهد - محمد بهارلو

هدايت‌ِ يك‌صد ساله (‌تصوير هدايت‌ در آينة‌ آخرين‌ نامه‌هايش‌) - مهرداد سليمي‌

شهرزاد قصه‌گو - محمد بهارلو

گزينش شر يا آرمانِ آزادي - محمد بهارلو

داستان‌سرايي از تبارِ شهرزاد - محمد بهارلو

شهرزاد معاصر ماست - محمد بهارلو

احمد محمود، نويسنده زمانه و طبقه خود - محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت - محمد بهارلو

در ايران چيزي به نام «ادبيات كارگري» وجود ندارد - محمد بهارلو

رمان‌محوري - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate