| چند کلمه حرف حسابی از دوریس لسینگ دوريس لسينگ برگردان: فريبا حاج دايي
1. وقتي صاحب يک کتابخانهاي آزادي چون جو سياسي حاکم نميتواند پروبالت را بندد. کتابخانه نهادي است دمکراتيک که هيچکس و هيچکس نميتواند در آن به تو بگويد که چه بخوان، چه موقع بخوان و کجا بخوان. 2. غلط بيانديش، ولي لطفاً مستقل فکر کن. 3. مخرج مشترکِ همة جنبشهاي سياسي اين است: ما بر حقايم و ديگران نه. آدمهايي که طرف ما بودهاند و بعد با ما مخالف شدهاند ملحداند و به مرور به دشمنان ما بدل ميشوند، و به اين ترتيب برتري مطلق اخلاقي ما بر مخالفان و دشمنان ما آغاز ميشود. اين کار ساده کردن مسايل پيچيده است که به ترور انعطاف و نرمش ميانجامد. 4. بعضي اوقات کتابي را در دستم ميگيرم و خطاب به نويسنده آن ميگويم:«خب پس تو اول اين را نوشتهاي، آفرين، چه بهتر؛ چون من ديگر لازم نيست بنويسمش.» 5. جلالخالق، هر چه پيرتر ميشوم زندگيم بهتر ميشود. 6. قهقهه شرح و توصيفي است از تندرستي. 7. آدمي زاده کيست؟ بدتر از آن که ساختة خداوند باشد وخوبتر از آن که تصادفاً به وجود آمده باشد. 8. اگر پدرومادرها روي هر کتابي بنويسند:«خواندن اين کتاب براي بچهها ممنوع» بچهها حتماً آن کتاب را خواهند خواند. 9. درست است. در طول جنگ سرخ بوديم چرا که همگي آرمان واحدي داشتيم. اما جنگ سرد شروع شد و يکشبه دوستان صميمي دشمن هم شدند. به آن سوي خيابان رفتند تا ما را نبينند. 10. درستکاري سياسي دنبالة طبيعي حزببازي است. ولي بارها و بارها ديدهايم که مناهيان ازمنکر ديدگاههاي خود را بر ديگران تحميل ميکنند. اين ميراث کمونيسم است ولي خود اين را باور ندارند. 11. رازي است که تنها پيرها آن را ميدانند. ما در طول دورة هفتاد، هشتاد سالة زندگي خود در واقع تغييري نميکنيم؛ جسممان شايد ولي خودمان مطمئناً نه. البته اين بايد پريشانخاطرمان کند. 12. چرخ اين دنيا به دست کساني ميگردد که ميدانند چهطور آن را بگردانند؛ آنها در جريان امور هستند. آنها فاتحانند. آن بالا گروهي از مردمانند که ميدانند چهطور سروته هر چيز را به هم آورند. ولي ما رعايا هر از بر نميدانيم و نميتوانيم قدم از قدم برداريم. 13. فقط اگر بنويسي و بنويسي و بنويسي نويسندة بهتري ميشوي. من چيز زيادي از برنامهريزي نويسندگي خلاق نميدانم؛ تنها ميدانم که اگر 1: در درسهايشان اشاره نکنند که نوشتن چه کار شاقي است و 2: نگويند که تو براي آنکه بنويسي زندگي شخصيات را بايد قرباني کني، حقيقت را نگفتهاند. 14. هميشه از جداسازيها و طريقهايي که ما را از هم متفاوت ميسازند شگفتزده ميشوم. ما هرگز به مشترکات مردم نگاه نميکنيم. باريک که ميشوي ميبيني که مرد وزن، پير وجوان و سياه وسفيد خود را از هم جدا ميدانند و اين به باور من بيماري ذهني ما است؛ زيرا در واقع ما انسانها، چه مرد و چه زن، به هم شبيهتر از آن هستيم که خود را از هم متمايز بدانيم. 15. احمقانه است تصويري را که کسي از خودش دارد به خاطر حقيقت و يا انگارة ذهني خاصي خراب کنيم. 16. در دانشگاه به ما ياد نميدهند که مهمترين قسمت قانون اين است که ياد بگيري احمقها را تحمل کني. 17. اگر ماهي تجسم تحرک آب باشد آنگاه گربه طرح و نقش ونگاري از ظرافت و نازکانديشي هوا است. 18. يادگيري چيست؟ اين که آنچه را در طول حياتت دريافتهاي غفلتاً به صورت تازهاي ببيني. 19. ادبيات تجزيه وتحليل رخدادهاست. 20. هرچه بيشتر داستانات را دستکاري و بازنويسي کني بهتر است، در اين صورت ذهنات فکروذکر ديگري جز همان داستان نخواهد داشت. چه خواب باشي و چه بيدار. به نظر من روياها ميتوانند خيلي مفيد باشند، وقتي ميخواهم بخوابم هي به داستانم فکر ميکنم و اغلب جوابم را در روياهايم ميگيرم. 21. بعضيها به شهرت ميرسند در حاليکه بعضي ديگر مستحق آن هستند. 22. رمان هيچ قائده و قانوني ندارد، هيچوقت نداشته و هيچگاه نخواهد داشت. 23. به هيچ دوستي بيش از حد اعتماد نکن، زن را دوست بدار ولي پي فرشته نگرد. 24. مهم اين است که ما از زندگي ميآموزيم. نسخه قابل چاپشناسه : TA1604تاريخ ارسال : سه شنبه 24 مهر 1386 |