| چرا راهبه نماندم؟! کارن آرمسترانگ مقدمه کتاب پلکان مارپيچ برگردان: عليرضا ساعتچيان
رمان پلکان مارپيچ در ادامه نخستين کتاب من با نام از ميان دروازه باريک است؛ کتابي که به شرح هفت سال دوران راهبگي من در کليساي کاتوليک ميپرداخت. در سال 1962 زماني که هفده سال داشتم وارد صومعه شدم، اقدامي که کاملا ً يک تصميم شخصي بهشمار ميرفت. خانوادهام افراد چندان مذهبياي نبودند و هنگامي که والدين خود را از اين تصميم مذهبيام آگاه کردم، همگي تکان عجيبي خوردند. آنها معتقد بودند که براي گرفتن چنين تصميمهاي مهمي هنوز خيلي جوان هستم ولي با اين حال راضي شدند، و مترصد از اينکه هر چه زودتر از اين شيوه زندگي خارج شوم. مخالفت در چهرهشان نسبت به نيت غير عاديام کاملا ً آشکار بود. به هر حال در چهاردهم سپتامبر 1962 چمدانهايم را بستم و با دوازده دختر ديگر وارد مرحله نوآموزي شدم. چرا من مصمم بودم که چنين قدمي بردارم؟ انگيزه اين نوع تصميم هميشه مجموعهاي از دلايلي است که هر يک با ديگري در ارتباطي تنگاتنگ است. واقعيت اين است که در آن زمان من فردي کمرو و نگران از نيازهايي که يک فرد به دوران بلوغ رسيده در زندگي اجتماعي با آنها روبرو است، بودم. اما گرچه يک زندگي مذهبي ممکن است ساده و آرام به نظر رسد اما سختيهاي بسياري به همراه دارد. من ميخواستم به خداوند برسم. در آن روز عزيمت به صومعه، سرشار از شور و شوق بودم و اطمينان داشتم که به سوي يک سفر روحاني گام برميدارم؛ يک ماجراي حماسي، راهي که در آن از سرگشتگيهاي دوران نوجوانيام در نهايت خشنودي خداوند نجات پيدا خواهم کرد. اينطور تصور ميکردم که بدين خاطر که هفده سال بيشتر ندارم، اين رهايي به نسبت سريعتر برايم به وقوع خواهد پيوست. من با صرف همه شور و شوقم، پس از زماني کوتاه تبديل به زني روشنبين و آگاه شدم. خداوند ديگر واقعيتي مبهم در دوردستها نبود، بلکه حضوري روشن و آشکار در زندگيام داشت. به هر جا که نظر ميانداختم، ميتوانستم حضورش را حس کنم و احساس شکفتگي خاصي در وجودم مي کردم، چرا که همانطور که سنت پل گفته بود، وجود نحيف من محو خواهد شد و کلام خدا در من خواهد زيست. حتي شايد بتوان گفت که همچون يک قديس، شاد و مسرور در الهام مذهبي خويش بودم. اينگونه بود که به آرامي در اين نوع زندگي غيرمعمول قرار گرفتم. تقريبا ً نخستين دانشآموز مدرسه صومعه بودم که راهبه شدم. زادگاه من، بيرمنگام، شهري بود با آدمهايي ماديگرا که پول در آنجا در حکم پادشاه بود. اغلب دوستان و اقوام نزديک، از راهي که در پيش گرفته بودم حيرت زده و حتي اندکي دلخور بودند، ولي من محظوظ از حسي که داشتم و وجودي که اندکي متفاوت گشته بود. بسياري از اقوام من در واپسين سالهاي جنگ جهاني دوم و يا کمي بعد از آن به دنيا آمده بودند و همگي به نوعي در انديشه تغيير و دگرگوني در زندگي بودند. پس از اتمام جنگ، بريتانيا مکان مناسبي براي زندگي نبود. درست است که ما هيتلر را شکست داديم، اما جنگ ما را به ويراني کشاند. حالا ما دومين قدرت جهاني محسوب ميشديم ولي از طرفي سرتاسر دهه پنجاه با جيرهبندي غذا و سوخت و لباس سپري شد، چرا که در اثر بمبارانهاي هوايي، هزاران خانه ويران شده بودند و کشور با بحران بزرگ سکونت افراد مواجه بود. آن زمان که راهي صومعه شدم، مرکز شهر بيرمنگام هنوز کاملا ً بازسازي نشده بود؛ امپراتوري ما از هم پاشيده شده بود و هر چند که فيلمهاي زيادي براي جشن استقامت و پيروزي بريتانيا ساخته ميشد، ولي بهنظر ميرسيد که هيچکس نه علاقهاي به تماشاي آنها دارد و نه به آنچه نقش آينده ما در جهان خواهد داشت. بريتانياييهاي جواني مثل من که در شروع چنين دوران آشفته و نوميدکنندهاي بزرگ شده بودند، نه تنها خواهان دنياي متفاوتي نبودند بلکه ميخواستند تغييري در خودشان ايجاد کنند. در سال 1948 شصت درصد بريتانياييهاي زير سي سال درصدد مهاجرت بودند. بدين خاطر است که مورخ موسيقي جان سويج در کتاب رؤياي انگلستان مي نويسد که نفوذ پر تب و تاب موسيقي راک در ميان سالهاي 1954 تا 1959 در کشوري که هيچ گرايش ديرينهاي نسبت به اين نوع موسيقي آمريکايي نداشت، شکل گرفت. يورش وقيحانه چنين صفحات موسيقي به کشور نشان از وعده دنياي جديدي ميداد. مردم به گونهاي سحرآميز مجذوب اين موسيقي شده بودند. دنياي ما را با موسيقي راک چنان سحر و جادو کردند که هيچ کس احساس وظيفه و خدمتي نسبت به کشورش نميکرد. توجهي به نصايح والدين نميشد و همه در نهايت اختيار، غرق در لذتهاي زندگي بودند. ضرباهنگهاي نگرانکننده راک به مدرسه صومعه ما نيز رخنه کرده بود. هيچ علاقهاي به دوران نوجواني دخترهاي دهه پنجاه نداشتم. من دختري ساده و اهل کتاب بودم که هيچ وقت مورد توجه پسرها قرار نميگرفتم. نگاه پوچي به مد آن زمان داشتم؛ دامنهاي چيندار گشاد، موهاي دم اسبي جلف و موهايي که مثل کندو پوش داده مي شدند. در سال 1961 يک سال قبل از آنکه وارد صومعه شوم، والدينم اصرار داشتند که به جمع ميهمانان جوان مجلس رقص کاتوليکها در بيرمنگام بروم. پيشنهاد واقعا ً وحشتناکي بود. پوشيدن يک لباس تنگ و رسمي گلدوزي شده با يک جفت کفش نوک تيز صورتي براق که از فرط تنگي به زور پاهايم در آن جا گرفته بود و لنگان لنگان راه ميرفتم. مواقعي که به رقص دعوت ميشدم ، احساس يک زنداني را داشتم که گرداگرد محوطهاي در حال مانور دادن است. البته راههاي ديگري هم وجود داشت. ما هميشه ميگفتيم که هر کاري را که بخواهيم، ميتوانيم انجام دهيم. ما ميتوانستيم مطالعه کنيم، سفر برويم و حرفهاي براي خود داشته باشيم و البته همه اينها تا زماني است که ازدواج کنيم. با آنکه اکراه داشتم از تصور وحشتناک پيردختر شدن؛ اما ازدواج چيز پرکشش و خوشايندي به نظر نميرسيد، چرا که اغلب زنهايي که من ميشناختم ، زندگيشان مدام صرف تميز کردن و پخت و پز و شستن مي شد؛ کارهايي که امروزه از آن بيزار هستم. زماني که در وضعيت شغلي پدرم مشکلاتي پيش آمد، مادرم شغلي براي خودش دست و پا کرد و در دانشکده پزشکي بيرمنگام مشغول به کار شد؛ کاري که ازسويي مورد پسند و علاقهاش نيز بود. من شاهد بودم که مادرم چگونه در اين محيط جديد شکفته شد، اما غذا پختن و شستن ظروف همچنان جزو کارهاي روزانهاش به شمار ميرفت. اما در مقابل؛ به نظر ميرسيد که به نحو بارزي در راهبگي دست و بال آدم باز است. کسي وجود نداشت که بگويد چه کاري بايد انجام دهيم؛ هر کسي زندگي خودش را داشت. من خواهان يک آزادي کامل بودم. من در جستجوي نوعي تغيير و تحول بودم که ديگران آن را در موسيقي راک ميجستند؛ راهي که بر من بسته بود. به عنوان يک دخترمدرسهاي صومعه، من ايمن از فرهنگ خياباني بودم و در دنيايي جدا از مردم زندگي ميکردم. در دهه 1950 مردم بريتانيا به ظاهر مذهبي بودند اما کاتوليک بودن هنوز اهميت خودش را از دست نداده بود. تنديس پرجلالي با تاجي از خار و قلبي خونين، آيين و مناسک لاتيني، کشيش ايرلندي وجهتگيري رومي آن را به مراتب غيربريتانيايي و بنابراين غيرقابل اطمينان ساخته بود. کاتوليکها در محلههاي خودخواستهاي زندگي ميکردند. با يکديگر معاشرت ميکرديم، در مدرسههاي خاص خودمان درس ميخوانديم، در هيچ يک از مراسم پروتستانها شرکت نميکرديم و ياد ميگرفتيم که از جريان فکري غيرکاتوليکها خودمان را دور نگه داريم. نتيجه چنين تربيتي فکر ميکنم اين بود که بسياري از ما احساس يک فرد کامل انگليسي را نداشتيم و احساس بيگانه بودن در يک جامعه بريتانيايي ميکرديم. درون مغز من انباشته از تصورات کاتوليکي بود که همچون فضاي سربه فلک کشيدهاي، نيايش قديس گونه مرا در بر ميگرفت. من ميخواستم يک پيامآور باشم تا با تجربههاي شورانگيز و عرفانيام که مرا به دنياي متفاوتي ارتقا ميداد، به سرزمين ديگري بروم و در جهاني به مراتب با اصالتتر از آن چه که ميشناختم زندگي کنم. نيازي به گفتن نيست که صومعه آن چه را که من از آن انتظار داشتم، نبود. در سال 1962 به مثابه نوجواني آرمانگرا، با اشتياق و آشفتگي تمام ولي با بيتجربگي و غيرواقعبيني وارد صومعه شدم و هفت سال بعد با تخريب و درهم ريختگي وجودم، آنجا را ترک کردم. کسي مقصر نبود، گرچه پندار من اين بود که تمامي اعمال خود من مسبب اين ناکامي بود. من در موقع خاص و دشواري، زندگي مذهبي را در پيش گرفتم، چرا که سرپرستان من درگير دوره تغيير و تحول مشقتزايي بودند که سعي بر توجيه کامل وجودي يک راهبه در جامعه مدرن داشتند. پس از پايان جنگ جهاني، کليساي کاتوليک نيز درصدد تغييراتي برآمده بود. در طي نخستين ماههاي اقامتم در صومعه، دومين شوراي واتيکان در رم تشکيل جلسه داد. پاپ جديد پنجرههاي کليسا را گشود و اجازه داد تا هواي تازه مدرنيته در سراسر دالانهاي نم گرفته و رنگ و رو رفته واتيکان جريان يابد. يکي از مسائلي که صاحب منصبان کليسا با آن درگير بودند، زندگي مذهبي بود که بيدرنگ نياز به اصلاح و بازنگري داشت. بسياري از فرامين مذهبي در عادات خشک و يکنواخت سنتيشان گير کرده بودند. هنگامي که در قرن نوزدهم هيئت مذهبي خود ما تاسيس شد، رسم و رسوم آن با درايت تمام عياري وضع شده بود ولي امروزه اين رسوم به گونهاي ديمي و تصنعي به نظر ميرسند. در اعمال مذهبي هيچ معنويت و درون خيزي به چشم نميخورد، چرا که آنها بقاياي فرهنگي دوران ويکتوريايي هستند که از يک اهميت مذهبي اکتسابي برخوردارند و هر تغييري به مثابه خيانتي به حساب ميآيد. هيئت تاکيد داشت که فرامين مذهبي مي بايست رجعتي به کلام نخستين بانيان آن داشته باشد؛ آن مردان و زناني که با بصيرت خود مبدع و پيشگام بودند، نه آنهايي که مدافع و خواهان وضع موجود هستند. اين امر کاملا ً نشان مي داد که چه کار فوقالعاده دشواري در پيش رو است. راهبهها مجبور بودند نسبت به آن چه مقررات واجب کرده بود، اعتقاد داشته و تمامي آنها را به زبان و نحوه بيان امروزي برگردانند. اما راهبهها به کلي در همان وضعيت نظام پيشين بودند و با اين اعتقاد که قادر نخواهند بود به روشهاي ديگري به انديشه بپردازند. آنها ميتوانستند لباسهايشان را با سبک امروزي مطابقت دهند ولي قادر نبودند که تغييري در عادات فکري و روحي خود ايجاد کنند؛ خصلتهاي شکلگرفتهاي که در طي دورههاي آموزش با نهايت دقت و در دنيايي متفاوت طرحريزي شده بود و قرار بود که تا آخر عمر به همانگونه نيز باقي بماند. براي خيليها اين وضعيت به مثابه دوران بزرگ تشويش بود. آنان شاهد محو شدن مسير زندگي ماندگاري بودند که هيچ ارزش برابري با آن چه که در حال وقوع بود نداشت. در سال 1969 آن نوع زندگي مذهبيام را که در دير ميگذشت ترک کردم و اين درست پيش از خروج گسترده مذهبيوني بود که در دهه هفتاد صومعهها را ترک کرده بودند. بحثهاي تند پيرامون اصلاحات باعث شده بود که همه چيز حتي احساس وظائف ديني نيز زير سئوال برود. من معتقدم که تمامي آن وقايع بجا و درست بودند. عنوان نخستين کتاب من از ميان دروازه باريک برگرفته از متن انجيل متي بود که در آن مسيح به پيروان خود ميگويد: تنها اندکي رسيدن به دروازه باريکي که به زندگي رهنمون مي سازد. در انتهاي هفتمين سال اقامتم در صومعه، به اين نتيجه رسيده بودم که تنها اندکي از افراد ميتوانند نسبت به آرمانهاي مذهبي خود در برابر اقتضاعات زندگي که نياز به مبارزه نفس و از خودگذشتگي داشت، پايدار بمانند و بدينگونه بود که به طرز اندوهباري پي بردم که زيستن در چنان ورطهاي خارج از فهم من است. شاهد بودم که راهبهها به زيبايي، خودشان را از ماديات دور نگه ميدارند و واقف از اين موضوع که چنين چيزي در توانايي من نيست. شک دارم که بسياري از آنهايي که در طي دهه هفتاد صومعه را ترک کردند با اين حقيقت تلخ کنار آمده باشند. بنابراين در صومعه با موقعيت دشواري مواجه شدم و از سويي يکي از آخرين افرادي بودم که به روشهاي ديرينه آموزش ديده است، به همين خاطر شکلگيري اصلاحات توسط هيئت واتيکان در حالي به وقوع ميپيوست که براي فردي با وضعيت من بسيار دير بود. به تجربه بر من ثابت شد که يک نظام سنتي، بدترين حالت ممکن براي اجتماع است. در آن روزها يک راهبه جوان مجبور بود که يک دوره طولاني سخت آموزش را تحمل کند. در روند نه ماه نخستين آموزش، طلبهاي با يک لباس مشکي موقر و روبنده سفيد کوتاهي که در حال انجام دادن دوره خاصي از فرايض ديني است، بوديم. طلبگي، يک دوره آزمايشي جهت امتحان کردن آمادگي ما بود که تقريبا ً نيمي از افراد، دوره را رها ميکردند. در اين ميان ميبايست تاکيد کنم که هيچ فشاري جهت ماندن وجود نداشت. همگي ميدانستيم که هر زمان که بخواهيم، ميتوانيم آنجا را ترک کنيم و گاهي اوقات يکي از دخترها را ميديديم که خواهان بازگشت به خانهاش است، چرا که مشخص بود که او براي زندگي در صومعه مناسب نيست. در پايان نهمين ماه، لباس مخصوص راهبهها را به تن کرديم و سپس دو سال دوران نوآموزي ما آغاز شد. دوره خاصي از آزمايشات ما بود و من گريان و نگران از وضعيت موجود؛ به همين خاطر سرپرست مافوق من سعي بر دلشاد کردن من ميکرد. در رمان از ميان دروازه باريک اين سرپرست را مادر والتر ناميدهام. او که به گونهاي خللناپذير نسبت به روشهاي قديمي وفادار بود، در حال احيا کردن و رواج دادن بسياري از شيوهها و مقرراتي بود که دو نسل قبل از او، آن روشها را دور ريخته بودند و اکنون هيچ مناسب دخترهاي قرن بيستم نبود. حالا که به آن دوران فکر ميکنم ، متوجه ميشوم که روش اجرايي او چقدر مضر و غيرطبيعي بوده و همراه شدن من با او در آن زمان به خاطر متقاعد شدن من به اين بوده که به زودي به خداوند خواهم رسيد. بسياري از راهبهها نگران وضعيت موجود بودند، چرا که روش تعليم و تربيت به گونه شرطيسازي بود. قرار بر اين بود که به شکل برگشت ناپذيري براي هميشه خودمان را تغيير دهيم که از نظر من از اين بدتر نميشد. من شک دارم که اعمال چنين فشارهايي ريشه در افرادي چون مادر والتر داشته باشد، چرا که در روزهاي پاياني دوران نوآموزي از شدت روشهاي سختگيرانه او کاسته شده بود. مادر والتر در حال مواجه شدن با تغيير و تحولات دردآوري در آن دسته از تعاليم مذهبي بود که يک عمر به آنها عشق مي ورزيد و اکنون شاهد به کنار گذاشتهشدنشان بود. جاي ترديد نيست که وضعيت مصيبتباري براي او بوده است. البته اين تصور در آن زمان در ذهن من خطور نميکرد اما امروز مي توان حدس زد که چندان فرد حاذقي نبوده و به همين خاطر است که قادر به فهم نتيجه برخي از سياستهايش نبوده است. به ياد دارم در يکي از روزهاي آموزش که به خاطر قصور در اطاعتهايمان به شدت در حال سختگيري بر ما بود، ناگهان کنترلم را از دست دادم و اعتراضکنان گفتم که ديگر از اين فرمانبرداريها چيزي سر در نميآورم؛ ما مثل پاندول، مدام در حال اين طرف و آن طرف رفتن هستيم. از يک شدت عمل به يک شدت عمل ديگر. وقتي يک روز مو به مو نسبت به آن فرامين غيرمعقول اطاعت مطلق نميکرديم ، مورد مؤاخذه قرار ميگرفتيم و يک روز ميديديد که مورد اذيت قرار گرفته ايم، چرا که به گفته آنان کورکورانه عمل کردهايم به جاي آنکه از هوش و ابتکار عمل خود استفاده کرده باشيم. ما چه تصوري ميتوانستيم داشته باشيم؟ اطاعت کردن چيست؟ من از خودم تعجب مي کردم، زيرا که ما هرگز تصور نميکرديم که اينگونه با سرپرستهايمان به چالش بيافتيم، مخصوصا ً موقعي که ما را توبيخ ميکردند. هم دورهايهايم هميشه با يک حالت ترس، منتظر واکنشهاي رعدآساي من بودند. در چنين مواقعي مادر والتر شوک زده ميشد و براي يک لحظه فراموش ميکرد که چه ميخواهد بگويد به همين خاطر به مرور مجادله و پرخاشگريهايمان از يک حد معمول فراتر نرفت. عليرغم مشقتها ، من با دنياي تهيدستي، نجابت و فرمانبرداري تا روز بيست و پنجم آگوست 1965 عهد بسته بودم. روز پيروزمندانهاي بود. احساس يک قهرمان اسطورهاي را داشتم که از يک آزمايش سخت بيرون آمده است. سعيام بر اين بود که همه آن تنشها و فشارهاي روحي که زندگيام را دلگير کرده بود، به فراموشي بسپارم. دوازده سال بعد شروع به نوشتن رمان از ميان دروازه باريک کردم که تجربه مفيدي بود و با آن کتاب به گونهاي تاملبرانگيز با گذشتهام روبرو شدم. از همه مهمتر به اين نکته رسيده بودم که آن دوران چقدر سازنده و با ارزش بود و به رغم مشکلاتي که داشت، به خاطر يک زندگي ديگر آن را به کناري ننهاده بودم.
تماس با مترجم نسخه قابل چاپشناسه : TA1855تاريخ ارسال : سه شنبه 25 دی 1386 |
|