برگردان: مهدی غبرائی
اکنون دیگر حتا پردههای منقش بانو آلالیکورن هم در کاخ باستانی بوساک نیست. زمان آن فرا رسیده است که همه چیز از خانهها دور شود. آنها دیگر نمیتوانند چیزی را نگه دارند. خطر، امنتر از امنیت شده است. کسی از دودمان دل ِ ویست(1) که خون اصیل داشته باشد، کنار آدم راه نمیرود. کسی نامت را بر زبان نمیآورد، پیر دوبوسون(2)، استاد اعظم خانهای کهنسال، که شاید این تصویرها، که همه چیز را میستاید و از هیچ چیز جدا نیست، به فرمان تو بافته شده است. ( ای کاش شاعران به زبانی دیگر، یعنی همان گونه که فکر میکردند از زن سخن میگفتند. تردیدی نیست که ما فقط همین را باید میدانستیم.) اکنون آدم به تصادف در میان آنان که به تصادف از راه میرسند پیش میآید، و از ناخوانده بودن کم و بیش میترسد. اما کسان دیگری هستند که میگذرند، گرچه هرگز زیاد نیستند. جوانان کمتر پا سست میکنند، مگر اینکه یک بار دیدن این چیزها، با این یا آن خصوصیت، به رشتۀ تحصیلی شان مربوط باشد.
دخترهای جوان گهگاه جلو آنها دیده میشوند. در موزهها دخترهای جوان زیادی هستند که به نحوی از خانههایی که دیگر چیزی در آنها نگهداری نمیشود، بیرون رفتهاند. خود را جلو این پرده های دیوارکوب میبینند و خود را اندکی از یاد میبرند. همواره احساس کردهاند که چنین زندگی آرامی، با حرکاتی کاهلانه و یکسر مبهم وجود داشته است؛ و به گونهای مبهم به یاد میآورند که زمانی حتا عقیده داشتند که این زندگی شاید مال آنها باشد. اما بیدرنگ یک دفتر طراحی بیرون میآورند و بنا میکنند به کشیدن نقاشی، هر چه میخواهد باشد: یک گل یا یک جانور شاد ِ کوچولو. به آنها گفته بودند که مهم نیست چه باشد. براستی همه نیست. فقط نقاشی کردن، این است آنچه اهمیت دارد؛ چون روزی کم و بیش با خشونت به همین قصد خانه را ترک گفتهاند. از خانوادهای خوب هستند. اما وقتی برای کشیدن طرح دستها را بلند میکنند، معلوم میشود که دکمههای لباسشان را از پشت نبستهاند یا به هر رو خوب بسته نشده است. همیشه یکی دو تا دکمه هست که دست به آنها نمیرسد. چون هنگامیکه لباس دوخته شد، هیچ گونه صحبتی نشده بود که تک و تنها و ناگهانی بروند. در خانواده همیشه یکی هست که این جور دکمهها را بیندازد. اما خدای مهربان، در شهری چنین بزرگ، چه کسی زحمت این چیزها را به خودش میدهد؟ مگر اینکه آدم دوستی داشته باشد؛ اما دوستانت هم مثل خودت هستند، و کار به آنجا میکشد که دکمههای یکدیگر را میبندند. کار مسخره ای است و آدم را به یاد یکی از افراد خانواده میاندازد، که کسی دلش نمیخواهد به یادش بیاورد.
اما کسی که نقاشی میکند ناگزیر از خود میپرسد که آیا ممکن نبود در خانه بماند. کاش میتوانستی مؤمن باشی، از ته دل مؤمن و همرنگ جماعت. اما تلاش برای چنین کاری در جمع بیهوده به نظر میرسید. راه به نحوی باریکتر شده است: خانوادهها دیگر نمیتوانند به خدا نزدیک شوند. پس تنها چیزهای گوناگون دیگری باقیمانده است که میتوان در آنها سهیم شد. اما اگر شرافتمندانه تقسیم شود، به هرکس آن قدر کم میرسد که شرمآور است. و اگر تقسیم فریبکارانه باشد، مجادله آغاز میشود. نه، بهتر است که طرحت را بکشی، مهم نیست چه باشد. با گذشت زمان اندک شباهتی پیدا میشود. و هنر که رفته رفته به دست آمد، رشک برانگیز است.
واین زنان جوان در شیفتگی پر شورشان به کاری که در پیش گرفتهاند، دیگر فرصت سر بلند کردن ندارند. متوجه نمیشوند که با این همه طرح، کاری نمیکنند جز سرکوب زندگی تغییر ناپذیر درون خود که پیش رویشان به درخششی تمام و بی اندازه ناگفتنی، در این تصویرهای بافته گسترده است. نمیخواهند باورش کنند. حالا که چیزهای زیادی تغییر میکند، میخواهند خود را تغییر دهند. چیزی نمانده که خود را رها کنند و خود را چنان انگارند که مردها در غیابشان از آنها حرف میزنند. این به نظرشان پیشرفت میرسد. کم و بیش متقاعد شدهاند که هرکس در جستوجوی لذتی است و بعد لذتی دیگر و نیرومندتر: و زندگی، اگر آدم ابلهانه آن را از دست ننهد، عبارت از همین است. هم اکنون جستوجو و کاوش را شروع کرده اند؛ هم آنان که همواره نقطۀ قوتشان این است که کشف شوند.
گمانم ناشی از خستگیشان باشد. قرنهاست که تمامیعشق را در کار کردهاند؛ همواره همۀ گفت وگو را از هر دو سو، بازی کردهاند. چرا که مرد، فقط از آنها تقلید کرده است و چه بد. و با سر به هواییاش، با غفلتش، با حسادتش، که خود نوعی غفلت است، یادگیریاش را دشوار کرده است. و با اینهمه شب و روز ایستادگی کردهاند و بر عشق و شوربختی خود افزودهاند. و زیر فشار بی پایان نیازها از میانشان دلدادگان بزرگی برخاست اند که در فراخواندن از او پیشی گرفتند، و وقتی باز نمیآمد از او فراتر رفتند؛ همچون گاسپارا استامپا(3)، یا همچون راهبۀ پرتغالی(4)، که هرگز دست بر نداشتند تا عذابشان به شکوه گزنده و سردی تبدیل شد که دیگر فرو نمینشست. در باب این یا آن چیزهایی میدانم و دلیلش نامههایی است که انگار بنا به معجزه ای بر جا مانده اند، یا کتابهای شعری که به نکوهش یا نوحه گری نوشته شدهاند، یا تکچهرههایی که با چشمانی گریان در تالاری نگاهمان میکنند، صورتی که نقاش آن را چون نمیدانست چیست، توانسته بکشد. اما بسی بیشتر از اینها بوده اند: کسانی که نامههاشان را سوزاندند، و کسانی که توان نامه نوشتن را نداشتند. پیرزنهایی که سختگیر شدهاند، اما با هستهای از خوش ذوقی که پنهانش میکردند. بر عکس، زنانی که به قدرت خو کرده و از فرسودگی نیرو میگرفته اند، آنهایی که مثل شوهرشان شدند، اما در درون، در تاریکی، آنجا که عشق در کار بود، کاملاً چیز دیگری بودند. زنهایی که پشت سر هم بچه میزاییدند و هیچ وقت نمیخواستند بزایند، و وقتی سر بچۀ هشتم میمردند، حرکات و سبکسری دخترهایی را داشتند که از عشق سرخوشند. و زنهایی که کنار قلدرها و میخواره ها باقی میماندند، چون راهی برای بودن در میان خود یافته بودند که از همه جا به آنان دورتر بود؛ و وقتی میان مردم آمدند، نمیتوانستند آن را پنهان کنند، از شادابی میدرخشیدند گویی با اولیای خدا محشور بوده اند. چه کسی میتواند بگوید تعدادشان چقدر بوده یا کی بودند؟ انگار که پیشاپیش کلماتی را که با آن میتوان به آنها دست یافت نابود کرده اند.
***
اما حالا که همه چیز تغییر میکند، نباید خود را تغییر دهیم؟ آیا نباید سعی کنیم کمی متحول شویم و آهسته و کمکم سهم خود را در کار عشق به عهده بگیریم. ما از تمامیرنج عشق چشم پوشیده ایم، و بدین سان عشق برای ما از مسیر خود منحرف شده است، همچنان که گاهی تکه ای توری را که زمانی خوشایند است و بعد دیگر نیست در کشو بچه ای میگذارند، و میان تکه های دیگر قرار میگیرد و بدتر از همه شان میشود. مثل همۀ کسانی که از روی تفنن به کاری جدی میپردازند، از لذت آسان یاب لوس شده ایم و بر سر موقعیت استادی خود ایستاده ایم. اما چه میشود اگر موفقیتهای خود را تحقیر کنیم، چه میشود اگر از نو به آموختن کار عشق بپردازیم، کاری که همیشه دیگران برای ما انجام داده اند؟ چه میشود اگر حالا که همه چیز تغییر میکند، پا در راه بگذاریم و آغازگر باشیم؟
***
حالا من هم میدانم که وقتی مامان تکه های کوچک توری را باز میکرد، چطور بود. آخر یکی از کشوهای تکی میز اینگه بورگ را برای خودش برداشته بود.
میگفت :" میخواهی نگاهی بیندازیم، مالده؟" و چنان سر خوش بود، که انگار میخواهند همۀ چیزهایی را که توی آن کشو کوچک لاک الکلی زرد بود به او هدیه بدهند. و بعد از انتظار و هیجان حتا نمیتوانست کاغذ ابریشم را باز کند. هر بار من این کار را میکردم. اما وقتی توریها(5) پیدا میشد، من هم سخت به هیجان میآمدم. توریها دور دوکی چوبی پیچیده شده بود به طوری که دوک دیده نمیشد. بعد آرام آرام بازشان میکردیم و محو تماشای طرحهایش میشدیم و هر بارکه یکی از آنها به انتها میرسید، کمیمیترسیدیم. چون یکباره تمام میشد.
اول نوبت نوارهای کار ایتالیا بود، تکه های محکم با نخهای کشیده، همان طور که به وضوح در یک باغ روستایی بارها تکرار میشد. بعد ناگهان برودری دوزیهای ونیزی پی در پی راه نگاهمان را میبست، تا همه چیز در برابر چشمهایت مثل گرمخانه ای متراکم و گرم شود: گیاهان انبوه که نمیشناختیم برگهای عظیمشان را باز میکردند و پیچکها انگار که گیج بودند به یکدیگر میپیچیدند، و غنچه های بزرگ شکفتۀ پوان دالانسون(6) همه چیز را از گرده های خود تیره کرده بودند. ناگهان خسته و آشفته بیرون میآمدی و به نوار بلند والنسین(6) میرسیدی، و زمستان بود و سحرگاه و شبنم یخ زده. بعد از میان بوته های برفپوش بینش(6) به جایی میرفتی که تاکنون چشم بشر ندیده بود؛ اما آن را از هم پنهان میکردیم. سرما دم به دم نزدیک تر میشد، و سرانجام که نوبت به توریهای ظریف بالش رسید، مامان گفت :" آه، حالا گل یخ را روی چشممان حس میکنیم." همین طور هم بود، چون درونمان گرم بود.
هنگام لوله کردن توریها هر دو آه میکشیدیم، کاری بود طولانی، اما نمیخواستیم به دیگری بسپاریم.
مامان گفت :" فکرش را بکن که اگر ناچار بودیم ما آنها را درست کنیم." و قیافه اش واقعاً ترسش را نشان میداد. اصلاً نمیتوانستم تصورش را بکنم. از اینکه دیدم به حشرات کوچکی فکر میکنم که یکریز این چیزها را میبافند و برای همین هم راحتشان میگذارند، یکه خوردم. نه، بدیهی است که اینها زن بودند.
تحسین کنان گفتم :« هرکس اینها را بافته، حتماً به بهشت رفته.» به یاد میآورم که مدت زیادی گذشته بود و دربارۀ بهشت چیزی نپرسیده بودم. مامان نفس عمیقی کشید، توریها جمع شده بود.
پس از مدتی، که دیگر موضوع را از یاد برده بودم، زمزمه کنان گفت :« به بهشت؟ به عقیدۀ من آنها حتماً آنجا هستند. اگر با این دید نگاه کنی، میتواند آرامش ابدی باشد. آدم خیلی کم درباره اش میداند.»
پاورقی
1 میگویند پرده های دیوار کوب بسیار زیبا که «بانویی را همراه تکشاخ» نشان میدهد در سالهای 13- 1509 به فرمان ژان دو شابان وانِدِنس به افتخار نامزدش، کلودلوویست بافته شده است. میگویند که بانو نشان دهندۀ حواس پنجگانه- بینایی، شنوایی، بساوایی، و چشایی- است و در پردۀ آخر «جمیع آنچه مرد از جنس لطیف میطلبد». ریلکه در دیدار از موزۀ کلونی در پاریس با آنها آشنا شد. موزه آنها را در 1882 از شهرداری بوساک خریده بود. توصیف او دقیق است، گرچه ترتیب آن در نمایش موقت در موزۀ متروپولیتن نیویورک در 1947 فرق دارد...
2 جنگاور و سیاستمدار فرانسوی، و استاد اعظم لژ اورشلیم. شهر اوبوسون از قرون وسطا یکی از مراکز بافتن پرده های دیوارکوب بوده است.
3 (1554- 1523) بانوی ایتالیایی درس خوانده با موهبت خداداد موسیقی، که داستان عشق ناشاد خود را به کولالتینو، کُنتِ کولالتو، در دویست غزل عاشقانه گرد آورد. ریلکه از او بسیار سخن رانده است (رک به نامۀ 23 ژانویه 1912 به آنِت کولپ، نامه ها، جلد دوم، 21 ونخستین سوگسرود دوئینو.)
4 همان ماریانا آلکوفورادو (1723- 1640) راهبۀ فرانسیسکن، که نامه های او به عاشق بی وفایش، مارکی دوشامیلی (ریلکه او را کنت میخواند) را، ریلکه ترجمه کرده است. او مقاله ای نیز دربارۀ همین زن در سالنامۀ اینزل (ناشر بیشتر آثارش تاکنون) در 1908 نوشته است. اصل نامه ها نخستین بار در 1669 در پاریس منتشر شده بود. ترجمۀ انگلیسی آن نیز از 1941 موجود است.
5 وصف دقیق ریلکه از انواع گوناگون توری- مثلاً توری بینشBinche با لکهایی شبیه برف- نشان دهندۀ علاقۀ همیشگی او به آن است. همچنین نگاه کنید به شعر «توری» در مجموعۀ آثار، شعرهای اولیه.
6 Binch, Valencinnes, Point d' Alencon ، هر سه از مراکز بافت توری در فرانسه.
برگرفته از: دفترهای مادله لائوریس بریگه – نشر دشتستان