برگردان: اختر اعتمادي
فاکنر به خانهاش در آکسفورد برگشت و به عوالم خود پناه برد.
فاکنر در سوداي پول به هاليورد رفته بود اما هميشه نگران نوشتن داستانهايش بود. در اواخر سال هزارونهصدوسيوسه به دوستي نوشت:«از وقتي که در جوار رودخانة جنوبي سير و سلوک ميکنم، سه داستان کوتاه نوشتهام.» که منظور او کتاب «ابشالم، ابشالم» بود. البته فاکنر نتوانست از اين داستان رکاب بگيرد و موقتاً آن را رها کرد تا بر روي «برج» کار کند. رمان اخير، دربارة چند خلبان فقير بود که ميخواستند در نيواورلئان مسابقه بدهند. رمان برمبناي حادثهاي واقعي نوشته شده بود، که فاکنر در هنگام افتتاح فرودگاه شوشان، در فوريه هزارونهصدوسيوچهار، عيناً آن را تجربه کرده است، به گمان من به هواردهاکز و هاليوود مربوط مي شود. ارادت فاکنر به هوارد هاکز بيشباهت به اثر اسکات فيتز جرالد «آخرين پيشوا» نيست که دربارة تالبرگ نوشته است.
نوشتن رماني دربارة خلبانهاي تيرپرواز، آنهم در نيمة دهة سي، ارتباط نزديکي با آن فيلمهايي دارد که هاکز در آن سالها ساخته است: «فقط فرشتهها بال دارند»، «ارتفاع صفر» و «جمعيت ميغرد»
کتاب «برج» مانند بسياري از فيلمهاي هاکز، به خصوصيات مرداني ميپردازد که سر نترسي دارند و درگير مشغلههاي خطرناک ميشوند. قاعده و قرار هميشگي اين نوع رمان هم رعايت شده بود:«وقتي اين کار را ميکردي، چه احساسي داشتي؟»
شخصيت هاي اين کتاب به سبک و سياق قهرمانهاي هاکز به مصادف خطر ميروند و نيز خصوصيات رواقي و بياعتنايي شخصيتهاي فاکنر را هم دارند.
ماجرا ازديد گزارشگر روزنامهاي مهجور که يکي از ياران آنها است، گفته ميشود. «راجر شامان»(خلبان)، «جک هولفر»(چتر باز) و «لاورن»(معشوقة جمع) اشخاص اصلي رمان هستند. شخص ديگري هم هست، «جيگز»، که تنها آرزويش داشتن يک جفت پوتين شيک و گرانقيمت است. لاورن ضمن آنکه معشوقة جمع است با شامان هم ازدواج کرده است تا نام او را بر کودک خود بگذارد. او - لاورن - گرچه خشن است و سر نترسي دارد اما نقطة توازن عاطفي داستان نيز هست و نيز به هواي او است که گزارشگر به جمع آنها ميپيوندد. ناگفته نماند که لاورن همان زن هميشگي آثار هوارد هاکز است: هيلدي جانسون (در منشي وفادار او)، اسليم (در داشتن و نداشتن) و فيچرز (در ريوبراوو). لاورن مثل همة زنهاي خشن هاکز، مردهاي زيادي را به دنبال خود ميکشد و ناکام ميگذارد. اين خصوصيات لاورن - که انگار براي فيلمي از هاکز ساخته و پرداخته شده بود - با بازي دوروتي مالون در فيلمي به کارگرداني داگلاس سيرک که عنوان «فرشتگان رنگپريده» را بر خود داشت، رنگ باخته بود. اما خصوصيات مشخص شخصيتهاي اين کتاب ـ برج - در بسياري از فيلمهاي دهة سي جاخوشکرد. فيلمهايي نظير: «پيشتازان مرگ ـ صفحةاول» و فيلمهاي هاکز: «جمعيت ميغرد» و «ببر – کوسه»، آثاري خشن و تند و تيز دربارة مردمي که از دستوپنجهنرمکردن با حوادث ابايي نداشتند و بيمحابا به مصاف خطر ميرفتند.
آدمهاي داستان «برج» بر خلاف رمانهاي قبلي فاکنر، از درون نمايش داده نميشوند بلکه اعمال بيروني آنها نشان داده ميشود. آنها حتي عيناً به شيوة مردم واقعي حرف ميزنند و مثلاً به جاي «Yes» ميگويند:«Yoir».
فاکنر هميشه به نقش تصوير در فيلمنامه اهميت ميداد و به جزئيات صحنه ميانديشيد و آن را در فيلمنامه ذکرميکرد. چه بسا وقتي صحنة معاشقة لاورن و شامان را ـ در حين پرواز- مينوشت به جزئياتي ميانديشيد که نشان دهد که اين آخرين عشقبازي آنها است.
فاکنر وقتي در سال 1934 «برج» را مينوشت، اميدوار بود که آن را به هاليوود بفروشد اما رمان خريداري پيدا نکرد. حتي هوارد هاکز هم خريدار «برج» نشد. کتاب از لحاظ تجاري شکست خورد.
فاکنر سخت گير افتاده بود چون به هريسون اسميت – ناشرش - بدهکار بود و او هم ديگر نميتوانست به فاکنر پيشقسط بدهد تا «ابشالم، ابشالم» را تمام کند. در پاييز سال 1935، اسميت کمي پول به عنوان پيشپرداخت به فاکنر داد اما چند شرط براي بازپرداخت آن وجود داشت که فاکنر را سخت معذب ميکرد.
فاکنر بيشتر اوقات خود را در ماه جولاي 1934 در کمپاني يونيورسال با حقوق هفتهاي هزار دلار سر ميکرد و روي پروژة درک نشدني از هوارد هاکز «طلاي زحمتکشان» مشغول بود و به احتمال زياد در همين روزگار بود که داستان سرزمين طلا را مهيا کرد و به هاليوود سپرد. اسميت او را تشويق ميکرد که کارش را ادامه بدهد زيرا اينطوري ميشد از پس مشکلات مالي برآيد.
اسميت از آژانس «هارولد اوبر» مدد ميطلبد و همين آژانس بعدها به فاکنر روي خوش نشان ميدهد و از او حمايت ميکند. فاکنر به آژانس خود يعني «مورتي گلدمن» نامهاي مينويسد و خواهان يک قرارداد ميشود:«در مورد فيلم، چندان مهم نيست که قرارداد چهگونه باشد. همانطور که ميداني احساس من دربارة قرارداد فيلم اصلاً مساعد نيست اما دربارة آثار ادبي، ادامة کار من در واقع وابسته به تعهدي است که به اسميت دارم. اگر بخواهند ميتوانند مرا واگذار کنند. من حاضرم، البته به شرطي که آنها هم بخواهند.»
فاکنر دربارة نامهاي که به گلدمن نوشت، توضيح ميدهد که تقلاي اولية هارولد اوبر براي هر نوع پيشنهادي با شکست مواجه شد:«پيبردم که اوبر به هال اسميت گفته که من به آنها گفتهام که آنها حتي با خود شکسپير هم سه ماهه قرارداد نميبندند. و شنيدهام که او شرط و شروطهايي براي آينده گذاشته است.»
احتمالا آن شرط و شروطها پذيرفته شدهاند زيرا همان ماه قرارداد منعقد شد. و باز هم اين هواردهاکز بود که اوضاع فاکنر را روبهراه کرد. در واقع هاکز با کمپاني فوکس قرن بيستم قرار و مدار داشت تا فيلمي براي آنها بسازد و همين بهانهاي شد تا دست فاکنر را آنجا بند کند. هاکز، داريل.اف.زانوک را متقاعد کرد که فاکنر تنها کسي است که ميتواند فيلمنامه را بنويسد. فيلم «جادة افتخار» که در سال 1936 ساخته شد.
فوکس قرن بيستم آن روزگار در تکاپو بود تا شرکت منحل شدة فوکس کورپوريشن -متعلق به جوزف.ام.شاتک - را در شرکت تازه تأسيس «تصوير قرن بيستم» که توسط داريل.اف.زانوک اداره ميشد، جا بدهد. وقتي فاکنر استخدام شد، کمپاني زانوک شش ماهي بود که روبهراه شده بود.
زانوک ظاهراً سخاوتمندتر از استوديو متروگلدين ماير بود. به فاکنر هفتهاي هزار دلار پيشنهاد شد و فاکنر هم پذيرفت. فاکنر در نوامبر سال هزار و نهصد و سي پنج به لسآنجلس رفت و تا تابستان 1937 آنجا ماند و فقط گاهگداري به خانهاش سر ميزد.
فوکس قرن بيستم به همت زانوک ميچرخيد و همة امور در مشت او بود و «جاده افتخار» يکي از معدود فيلمهايي بود که هاکز در استوديوهاي ديگر ساخت. گرچه هاکز موجب ارتباط فاکنر با زانوک شده بود اما بعد از يک فيلم مشترک، فاکنر کاملاً مستقل بود که البته نتايج غمانگيزي هم به بارآورد.
اقامت هاکز در فوکس قرن بيستم چندان نپاييد و تقريباً تا بيست سال بعد براي ساختن فيلم به آنجا بازنگشت. ظاهراً زانوک دستش آمده بود که فاکنر در نوشتن فيلمنامه چندان خبره نيست و اصرار داشت که براي نوشتن «جاده افتخار» يک همکار بتراشد و به او حقنه کند. همکار جديد، جويل ساير بود که رمان مشهور «Ricketay-Rax» را نوشته بود.
به خلاف فيتز جرالد، فاکنر از همکار جديد استقبال کرد و دو نويسنده در صلح و صفا دستبهکار شدند تا فيلمنامهاي براي زانوک و هاکز بنويسند. همکاري ساير و فاکنر بسيار صميمانه بود و تا سالهاي آخر فعاليت فاکنر در هاليوود ادامه داشت.
فاکنر در تمام اين سالها، به شدت مشروب مينوشيد و قصههاي زيادي دربارة ميگساري فاکنر در استوديو فوکس قرن بيستم بر سر زبانها بود. يکي از بامزهترين قصههايي ازاين نوع، به ملاقات فاکنر و نانالي جانسون که بازانوک در تهية «جاده افتخار» شريک بود، مربوط است. اين قصه را رارک برادفورد که در شاخ و برگ دادن به هرحادثهاي چيره دست بود، ساخته و پرداخته است. برادفورد نقل کرده است که:«نانالي جانسون بچة ميسيسيپي، عزم جزم ميکند که مجلسي بيارايد با جلال و جبروت تمام و فاکنر را فرا خواند تا چه بسا موجب حيرت او بشود. قرار بر اين شد که ملاقات با فاکنر در تالاري به طول صد پا و به ارتفاع سه پله بلندتر ازهمکف انجام شود و تازه وارد ميبايست از پلهها بالا برود طول اين تالار وسيع را بپيمايد و بعد به خلوتگاه آقاي نانالي جانسون برسد.
ـ شما جناب جانسون هستيد؟
ـ بله. شما جناب فاکنر هستيد؟
ـ بله.
دقايقي سکوت برقرار شد. فاکنر بيآنکه حرف ديگري بزند دست در جيب کرد و يک بطر ويسکي درآورد و زور زد تا چوبپنبة در آن را بيرون بکشد. اما قضيه به اين سادگي هم نبود زيرا در بطري قلع اندود شده بود. فاکنر کلاهش را از سر برداشت تا از شر آن راحت بشود و بعد بطري را لاي پاهايش گذاشت و با هردو دست مشغول در آوردن چوبپنبه شد. چنان بيمحابا تقلا ميکرد که فلز سر بطري دستش را زخمي کرد. فاکنر انگشت زخمي خود را مکيد تا خون بند بيايد اما زخم عميقتر از اين بود که به اين سادگي بند بيايد. فاکنر اطرافش را نگاه کرد تا پارچهاي چيزي گير بياورد، که نبود. تنها چيزي که ميتوانست بردارد، کلاهش بود که روي زمين افتاده بود. از انگشت فاکنر خون ميچکيد اما او بياعتنا بود و با سر بطري ورميرفت. آنقدر کلنجار رفت تا آخرسر چوبپنبه بيرون آمد. آنوقت بطري را بلند کرد، نصف آن را سر کشيد و بعد بطري را به جانسون نشان داد.
ـ اهل ويسکي هستي؟
ـ بدم نميآيد.
جانسون بطري را گرفت و تا ته ويسکي را سر کشيد.
اين شروع ماجرا بود چون ميگساري آن دو سه هفته به درازا کشيد.
استوديو سه هفته به دنبال فاکنر و جانسون به همهجا سر زد تا سرآخر آنها را در زاغههاي متعلق به کشاورزان مهاجر پيدا کرد. آنها را به هوش آوردند و...»
البته خود جانسون - که او هم در پرداختن قصههاي غلوآميز دست کمي از براد فورد نداشت - روايت واقعگرايانهتري از اين قصه را نقل کرده است:«فاکنر با سماجت تمام، جزييات غمانگيز مرگ برادر جوانش و مراسم دفن او را که يک ماه قبل از ورود فاکنر به هاليوود اتفاق افتاده بود شرح ميداد. فاکنر در سال 1933 به کمک استوديو متروگلدين ماير هواپيماي کوچک تکموتورهاي خريده بود که به همراه برادرش «دين سويفت فاکنر» مدام با آن پرواز ميکردند. دين موقع آموزش پرواز، سقوط کرد. چهرة دين چنان درب و داغان شده بود که اصلاً قابل تشخيص نبود.
فاکنر درآکسفورد ميسيسيپي، شبي را تا صبح با تکههاي چهرة برادر کلنجار رفت تا بتواند چهرة او را بازسازي کند. او ميخواست که زنبرادر حاملهاش دوباره چهرة شوهر را ببيند. «زن برادرم مدام اشک ميريخت و ناله ميکرد و من سرآخر از آن تکهها چهره برادرم را درست و حسابي مهيا کردم.» فاکنر خود نيز اين ماجرا را بارها براي کارکنان استوديو فوکس قرن بيستم تعريف کرده است.»
فاکنر، ميگسارياش را از ديگران پنهان نميکرد. و بارها از بدمستي خود ماجرا ميساخت و تعريف ميکرد. يکي از اين قصهها به چوگانبازي او مربوط ميشد. يک روز فاکنر حسابي مي مينوشد، اسبي کرايه ميکند و چهارنعل ميتازد تا به ميدان بازي برسد اما نرسيده به محل، کلهپا ميشود و از هوش ميرود و... «ناگهان متوجه شدم که دندانهاي داريل زانوک درست در پشتم فرو رفته است. چنان يکهاي خوردم که مستي از سرم پريد و به هوش آمدم.»
اما نانالي جانسون هم قصة ديگري دارد که به مراودة فاکنر با داريل زانوک برميگردد:«در اولين جلسه که سه ساعت طول کشيد، فاکنر صُمم بُکم نشست و لام تا کام حرفي نزد. اواخر جلسه زانوک - که رييس جلسه بود - پرسيد:«سوالي نيست؟ فاکنر بلند شد، سينهايي صاف کرد و گفت:«چرا آقا.» آقاي زانوک گمان کرد فاکنر پيشنهاد خلاقي در چنته دارد. گفت:«جناب فاکنر، نظر شما چيست؟» فاکنر گفت:«نظري ندارم، فقط يک اتاق ميخواهم.»
فاکنر دفتري براي کار به چنگ آورد و به اتفاق جويل ساير دست به کار نوشتن فيلمنامة «جاده افتخار» شد.
«جاده افتخار» فيلمي بود از قماش فيلمهاي کلاسيک مربوط به جنگ چيزي در حدود (رژة بزرگ ـ 1925) و (درغرب خبري نيست-1930) و يا فيلم خود هاکز (پاسداران سحر) البته با اندکي تفاوتي در دستماية آن. وظيفة فاکنر و ساير اين بود که فيلمنامهاي مهيا کنند که هاکز بتواند بهانهاي داشته باشد و چند صحنة رزم که قبلاً زانوک از يک تهيه کنندة فيلمهاي جنگي خريده بود، در آن بگنجاند. و چه بسا بدون اين صحنهها، فيلم «جاده افتخار» ساخته نميشد.
فاکنر و ساير، فيلمنامه را «ساعت صفر» نام نهادند و در اوايل سال 1936 آن را به پايان رساندند که همان موقع هم توليد آن شروع شد.
فيلمنامهاي که آنها - فاکنر و ساير - نوشتند، قصة عاشقانهاي بود دربارة رقابت ميان يک کاپيتان پيادهنظام معتاد به برندي و ستواني جوان بر سر پرستار زيبايي که مخالف استحکامات جنگي در فرانسة 1918 بود. اين سه نقش را وارنر باکستر، فردريک مارچ و جون لانگ بازي ميکردند.
کاپيتان لاروش، وحشت از جنگ را با برندي و آسپرين فرو مينشاند. اما ستوان جوان معتقد بود که او زبدهترين افسر ارتش است. پدربزرگ کاپيتان - ليونل باري موري - گروه خود را به ارتش غيررسمي فرانسه ملحق ميکند. او کهنه سربازي از جنگ سدان «شهري درجنوب فرانسه» در سال 1870 است.
کاپيتان لاروش و پدرش صادقانه خود را فدا ميکنند و پدر فرصت مييابد تا بار ديگر در همان شيپوري بدمد که درجنگ سدان دميده بود. کاپيتان لاروش ايثار ميکند و از خير دختر ميگذرد تا او نصيب ستوان جوان بشود. کاپيتان ترجيح ميدهد بميرد تا دختر در کنار ستوان جوان از طراوت زندگي محروم نشود.
هاکز اين قصة پر سوز و گداز را به مدد درايت و سبک و سياق هميشگي خود به روايت ديگري بدل کرد. هاگز سوز و گداز فيلمنامه را دور ريخت و خاصه صحنهاي را که گروه فرانسوي با شور و حرارت به صداي نقب زدن و خندق کندن آلمانيها گوش ميدهند، تغيير داد. گفتوگوها به طرز نچسبي احساساتي و کسلکننده بود. بهخصوص صحنهاي که مونيک(پرستارجوان) با ستوان دنت دربارة نفرتش از جنگ حرف ميزند، کاملا کليشهاي بود:
مونيک:«شجاع بودن مگر چه اهميتي دارد که شما حاضريد خودتان را به کشتن بدهيد؟»
دنت:«او را آرام ميکند. اين سوال هربار که کسي کشته ميشود طرح ميشود اما هرگز پاسخي درخور نداشته است و کشت و کشتار همچنان ادامه دارد.
نانالي جانسون مدعي است که او تمام فيلمنامه را يکبار بازنويسي کرده است. بعيد نيست که راست گفته باشد اما جاي پاي فاکنر کاملاً در فيلم مشهود است و نميتوان منکر او شد. صحنهاي که کاپيتان مست است و با ستوان حرف ميزند و نيز گفتوگوهايي هست که آشکارا به فاکنر متعلق است و بس.
فاکنر روزي سي و پنج صفحه از اين فيلمنامه را مينوشت. و کسي که بايد دستنوشتة فاکنر را تايپ کند با ديدن دست خط او به کابوس مبتلا ميشد. صفحههاي بسياري از نوشتة فاکنر در فيلمنامة نهايي باقي مانده که اين البته برخلاف ميل زانوک، جانسون و حتي هاکز بوده است.
نوشتن فيلمنامه فاکنر را از دلودماغ انداخته بود و آنقدر خسته شده بود که قبل از آنکه فيلمنامه را تمام کند، يک هفتهاي غيبش زد و رفت سراغ ميگساري معمول خود. چهبسا آن هفته را به جشن و سرور گذرانده باشد. چون رمان «ابشالم، ابشالم» را تمام کرده بود که يکي از عظيمترين رمانهايش محسوب ميشد. نوشتن چنين رماني آن هم درست در روزهايي که سيوپنج صفحه از فيلمنامة «جاده افتخار» را مينوشته، حيرتانگيز است. ممارستي که در نوشتن اين رمان نشان ميداد، آن هم در طي چند ماه، اين شايعه را تاييد ميکند که فاکنر وقعي به نوشتن فيلمنامه نميگذاشته است و کاري بوده است که بايستي انجام ميشده.
برخلاف اسکات فيتز جرالد، فاکنر ميتوانست ميان نوشتن رمان و فيلمنامه تمايز بگذارد. فاکنر فقط به نوشتههاي خود اهميت ميداد و بس.
فيتز جرالد نميتوانست تمايز قائل بشود و نوشتن هر چيزي را جدي ميگرفت. تا آنجا که کار، گاه به تداخل ميرسيد. صفحاتي در فيلمنامة «آخرين سلطهجو»، هست که انگار فيتز جرالد آن را براي تالبرگ نوشته است. فاکنر هيچوقت آنطور که فيتزجرالد شيفته شده بود به فيلم علاقه نشان نميداد. فاکنر استعداد و قريحة خود را ذخيره ميکرد تا در جاي ديگر به مصرف برساند.البته اين به آن معنا نيست که استعداد شگفتانگيز او در فيلمنامههايي که نوشته است، ديده نميشود و يا زانوک به همين راحتي او را به حال خود واميگذاشته يا حتي بعدها، جک وارنر که او نيز مدتي فاکنر را در اختيار داشته است او را آسوده ميگذاشته است.
ميگساري فاکنر گاه او را به بيمارستان ميکشاند و بستري ميکرد. مترجم فرانسوي آثار او، موريس ادگار کوئيندرو در تابستان 1937 در بِوِرلي هيلز - خانة فاکنر - او را ملاقات کرد. او از ميگساري فاکنر در آن ايام چنين ياد مي کند:«به افراط مشروب ميخورد. از کسي پوشيده نبود. تقلايي هم نميکرد که بدمستيهايش پنهان بماند. اما به سياق نويسندگان «نسل گمشده» به آن افتخار هم نميکرد. ايام نحسي را ميگذراند اما سرآخر چنان از آن گرداب سربرآورد که انگار شناگر ماهري است و چم و خم گريز از گرداب را ميداند. هيچوقت نشاني از شرم در او نميديدم. در تمام مدتي که در خانهاش بودم يک بطر مشروب دم دستش بود اما به دايمالخمرها شبيه نبود...»
فاکنر به سرعت بهبود يافت و در اواخر فورية 1936 به استوديو برگشت و مشغول کار شد. در آن ايام طبق قراردادي که داشت ميبايست گفتوگوهاي فيلم «بانجو روي زانوي من» را بنويسد. فيلم، قصة عاشقانة پر سوز و گدازي داشت و دربارة کرجيبانان ميسيسيپي بود. از جملة مشکلات فاکنر در هاليوود يکي هم همين گفتوگوهايي بود که مينوشت. اغلب متهم ميشد که گفتوگوها را طوري مينويسد که بازيگران به دشواري ميتوانند آنها را ادا کنند. نمونهاي از گفتوگوهاي فيلم «بانجو روي زانوي من» را ميآوريم تا روشن شود قضيه از چه قرار بوده است. در اين صحنه پرل (باربارا- استانيک) شرح ميدهد که چرا و چهگونه معشوقهاش او را ترک کرده است.
پرل:«آنوقت يعني قبل از اين که براي ثبت ازدواج برويم من را ول کرد و رفت. طوري قضايا را جور کرده بود که انگار مردم حق دارند پشت سر من هرچه دلشان ميخواهد ور بزنند. بعد هم ولم کرد و رفت و وقتي ولم کرد و رفت من هم اصلاً دنبالش ندويدم چون اگر دوستم داشت که ولم نميکرد برود. اگر دوستم داشت حتماً برميگشت و بغلم ميکرد و چه عيبي داشت اگر بغلم ميکرد. بله بايستي اين کار را ميکرد يعني بغلم ميکرد چون هيچ زني دوست ندارد دنبال هيچ مردي برود و بغلش کند و دوست دارد که دنبالش بدوند و بغلش کنند. آخر اگر مرد دنبال زن بدود به اين صرافت هم ميافتد که هيچ از او دريغ نکند. و اين شد که اين مرد هم به سرش زد که من را ول کند و همين طور هم شد و من را ول کرد و رفت.»
ريتم و آهنگ اين کلمات ظاهرا ساده و سر راست است اما ميتوان باور کرد که حتي بازيگر برجستهاي مثل باربارا استانيک هم ازپس آن برنميآيد. زانوک و جانسون هم سخت نگران بودند که نکند اين گفتوگوهاي پرپيچ و خم، تماشاگران را به ستوه آورد. و نيز باور نداشتند که دختران کرجيبان واقعا اينطوري حرف بزنند؛ و همين استدلال موجب شد تا صحنههايي را که فاکنر نوشته بود به قيچي بسپرند.
فيلمنامة بعدي فاکنر «کشتي بردگان» بود. در عنوانبندي فيلم نوشتند:«براساس طرحي از ويليام فاکنر» که اندکي مبهم و شبههانگيز است زيرا فاکنر نه فيلمنامة اصلي را نوشته بود و نه مضمون و موضوع اصلي فيلم به او ربطي داشت. طرح فيلم اقتباسي از رمان «آخرين بردهدار» اثر جرج.سي کينگ بود. ممکن است فاکنر صحنههايي را مطابق ساختار رمان به متن فيلمنامه افزوده باشد، اما طرح و قصة فيلم از آن فاکنر نبود. احتمال قويتر اين است که فاکنر- همچنان که خود نيز اذعان کرده است - نقش پزشک فيلمنامه را ايفا کرده باشد و صحنههايي از طريق سام هلمن، لامارتروتي و گلاديس لمان به فيلم اضافه کرده باشد.
وقتي از فاکنر سوال شد که نقش او در نوشتن فيلمنامة «کشتي بردگان» چه بوده است گفت:«من پزشک فيلمنامه بودم. وقتي آنها به صحنهاي ميرسيدند که از پسش برنميآمدند، من آن را بازنويسي ميکردم. آنقدر زور ميزدم تا بالاخره از آب دربيايد و تاييد بشود. من فيلمنامه نمينويسم و چيزي هم از آن سرم نميشود.»
«کشتي بردگان» را (تاي گارنت) که فيلمساز زبدهاي هم نبود، کارگرداني کرد. «درياي چيني» و «پستچي هميشه دو بار زنگ ميزند» شايد از بهترين فيلمهاي او باشند. تاي کرانت تنها فيلمسازي است، البته سواي هاکز، که فيلمنامههايش را فاکنر نوشته است. حاصل کار فيلمي بود که از لحاظ منتقدين چندان فيلم موفقي نبود، اما در زمرة فيلمهاي پرفروش سال 1937 درآمد. که وارنر باکستر، والاس بيري و ميکي روني در آن بازي ميکنند.
داستان فيلم دربارة تلاش کاپيتان باکستر بردهفروش بود که سرآخر حرفه و تجارت برده را رها ميکند و زندگي آرام و بيدغدغهاي را در کنار همسرش آغاز ميکند. اما مورد تهاجم کينهتوزانه افسر ارشد کشتي «بيري» و ساير افراد گروه قرار ميگيرد و فقط در آخرين دقايق جوانکي که مسؤل کابين هدايت کشتي است به کمک او ميآيد و کاپيتان باکستر موفق ميشود که دشمنان خود را با کمک نيروي دريايي انگليس دستگير کند و به مجازات برساند.
قصة فيلم در ميان دو نوع اجرا، کمدي سياه و ملودرامهاي خونين، در نوسان است. فضاي فيلم نشان ميدهد که فاکنر بخشي از فيلم را ساخته و پرداخته است.
«دلمور شوارتز» شاعر مقالهاي در اوايل دهة چهل دربارة فاکنر نوشت و نقش تعيينکنندة فاکنر در فيلم «کشتي بردگان» را نشان داد:«تجربه حيرتانگيز پنج سال گذشته موجب ساخت فيلمي چون «کشتي بردگان» بوده است. من سخت تحت تأثير قصهگويي فاکنر قرار گرفتم و بعدها متوجه شدم که فاکنر نقش بسزايي در نگارش فيلمنامه داشته است.»
شوارتز نقد جامع و همهجانبهاي ننوشته است و مقالة او اعتبار سينمايي ندارد اما درمورد فاکنر و نحوة قصهگويي او، کاملاً حق با شوارتز است. يکي از جنبههاي مثبت فيلم «کشتي بردگان» بازي چشمگير ميکي روني با آن چشمان مات و مبهوت - در نقش مسؤل کابين است. او اگرچه دلش رضا نيست اما خود را وقف افسر جذاب کشتي ميکند که البته از اقدام به جنايت نيز پروايي به خود راه نميدهد. افسر کشتي ـ که در نحوه بادهگساري ساختگي بيري او را باز مي يابيم ـ در بستن محموله انساني به لنگر کشتي مقصر است اما در عين حال رابطه انساني و شاعرانهاي هم با قناري خود دارد. سرآخر جوانک (ميکي روني) بر ضد خشونت مرشد قديمي خود ميشورد و راز او را پيش کاپيتان فاش ميکند. پيوستگي عجيب و مرموز ميان افسر کشتي و جوانک مسؤل کابين، و صحنههايي که آن دو در آن حضور دارند از قسمتهاي درخشان فيلم است.
نکته ديگري که نميتوانم از آن بگذرم، صحنههاي کوتاهي است که با اندکي تنوع در تمام طول فيلم جريان دارد. اين صحنهها مربوط به آشپز چيني درندهخويي است که در پي کشتن گربهاي است که مدام به آشپزخانه دستبرد ميزند. در تصاوير مکرري که از اين آشپز نشان داده ميشود، او مشغول تيز کردن کارد سلاخي است تا چنانچه گربه را به چنگ آورد، پوستش را بکند. شبيه به چنين صحنههايي در فيلم «خواب بزرگ» و در صحنه گلخانه هم ديده ميشود. اين صحنه ظاهراً مستقل از قصه فيلم است ولي در ايجاد تنش کمک ميکند و نيز در بستر حوادث فيلم به خوبي قرار ميگيرد.
جاي هيچ شک و ترديد نيست که بدون هواردهاکز، حرفه فيلمنامهنويسي فاکنر به مخاطره ميافتاد. هاکز مرتب دست فاکنر را در جايي بند ميکرد. با فاکنر قرارداد ديگري بسته شد تا فيلمنامه جنگي ديگري بنويسد. فاکنر دوباره مشغول شد تا فيلمنامه «ناوگان جزرء» را مهيا کند اما باز هم اعتراض صاحبان قرارداد بلند شد که گفتوگوها «درست» نيستند.
بعد از چند هفته کار سرآخر فاکنر ناچار شد فيلمنامه را رها کند. و عاقبت فيلمنامه «ناوگان جزء» با تغيير نام به «نگهبان زيردريايي» به جان فورد واگذار شد که او هم نوشتههاي فاکنر را دور ريخت.
قرارداد فاکنر با فوکس قرن بيستم فسخ شد و به او وعده دادند که هر زمان و هرکجا که به او نياز داشته باشند، خبرش خواهند کرد. فاکنر ناگزير به شرکت (RkoRadio) رفت تا در فيلمنامه (گونگادين) همکار «جرج استيونس» باشد. در اين طرح نويسندگان صاحب اعتباري از جمله بن هکت، چارلزمک ارتور، جويل ساير و فرد گويل کار ميکردند. وقتي بالاخره در سال 1939 فيلم به نامش درآمد، هکت، مک ارتور، گويل و ساير همه چيز نصيبشان شد اما فاکنر سرش بيکلاه ماند. البته فاکنر به اين اوضاع و احوال ديگر عادت کرده بود.
از قراين چنين برميآيد که فاکنر بدون حضور هوارد هاکز، اعتماد به نفس خود را در هنگام نوشتن فيلمنامه از دست ميداد و نميتوانست آنطور که بايد و شايد، جايگاه خود را بيابد. احساس ميکرد که در جاي نادرستي ايستاده است و نميتواند از استعدادهايش براي نوشتن فيلمنامههاي موفق مدد بگيرد. گاهي هم اصلا تعجب ميکرد چرا کارگزارانش بابت هيچ به او دستمزد ميپردازند. و هيچ تعجب نداشت که دستمزدش که در اوت 1936، هفتهاي هفتصد و پنجاه دلار بود، در مارس 1937 فقط به هزار دلار افزايش پيدا کرد و نه بيشتر.
فاکنر از محيط کار هاليوود رنج ميبرد. کار روزانه دراستوديو آن هم بدون هاکز که به او شور و نشاط ميبخشيد طاقتفرسا مينمود. کسالتي که دامنگيرش شده بود نگذاشت براي پروژههايي چون چرخش غولآسا و چهار مرد و يک عابد حتي يک کلمه بنويسد. قافيه را باخته بود اما فشار مالي - مثل هميشه - او را واميداشت که در کاليفرنيا بماند و براي امرار و معاش تقلا کند.
فاکنر در مدت دو سالي که در خدمت فوکس قرن بيستم بود، سخت تقلا ميکرد و اوقات خوشي نداشت. بارها همسر و دخترش را براي مدتي طولاني نزد خود فرا خواند و حتي آشپز سياهپوست محبوبش را هم از اکسفورد، به آنجا کشاند بلکه اندکي خانه و کاشانه را تداعي کند. حالا ديگر ميتوانست صبحانه ذرت پوستکنده و آبپزشده با شير بخورد.
فاکنر در سال 1931 «ناتانيل وست» را در نيويورک ملاقات کرد. آن روزها کمتر کسي دربارة کتاب وست (Miss Lonely hearts) چيزي شنيده يا حتي خوانده بود اما فاکنر اين اثر را ستايش ميکرد و همين موجب دوستي او با وست شد. وست از علاقة فاکنر به کتاب خود عميقاً خوشحال بود. «ناتانيل وست» هم در هاليوود غريبه بود و هروقت از کار بر فيلمنامههاي نوع ب در استوديوهاي «ريپابليک» فراغت حاصل ميکرد به پنجاه مايلي لسآنجلس سفر ميکرد تا با فاکنر به شکار برود.
در برنامههاي شکار دو نفره به فاکنر و وست خوش ميگذشت. آنها بارها براي شکار گراز وحشي به کاتالينا و سانتا کروز سفر کردند و اينطور به نظر ميرسد که جستوجو در پي شکار به واقعيت وجودي آنها نزديکتر بود تا کار ملالآورشان در استوديوها. فاکنر همسفر خود را آقاي وست صدا ميکرد و اين تناقض در نوع رفتار و معاشرتي بود که به آن عادت کرده بودند.
وست، فاکنر را با دنياي کتاب فروشي استانلي روز در بولوار هاليوود که محل تجمع بسياري از نويسندگان حاضر در هاليوود بود آشنا کرد. استانلي روز اهل تگزاس بود و مرد خودساختهاي بود که حاضر بود خود را در راه ادبيات ايثار کند.عشق او به ادبيات موجبي بود تا نويسندگان و مشتاقان ادبيات در مغازة مدرن او گرد بيايند. او با چمداني پراز کتابهاي نويسندگاني که به مغازهاش ميآمدند، به استوديوهاي هاليوود سرميزد تا آنها را معرفي کند. اگر وام فوري نياز داشتي يا دنبال آدرس کسي ميگشتي، هيچکس بهخوبي «استانلي روز» کمکت نمي کرد. و نيز با زندگي زيرزميني هاليوود کاملاً آشنا بود - دنياي دخترهاي تلفني، جوجه گانگسترها، فروشندگان مواد مخدر و...
ناتانيل وست کتاب «روز ملخ» را مديون همياري «روز» بود. استانلي روز بالاخره يک آژانس ادبي راه انداخت که ويليام سارويان مشاور اصلي آن شد. روز سالن کوچکي پشت ساختمان مغازهاش مهيا کرد و ميهمانخانهاي راهانداخت که هر شب و بهطور مداوم در آن سمينار ادبي برگزار ميشد. در آنجا بود که ويليام فاکنر با نويسندگاني چون، جان اوهارا، ارسکين کالدول، جان سان فورد، داشيل هامت، ژنه فاولر، هوراس مک کوي، ميرلوين و حتي با باد شولبرگ که در آن روزگار خيلي جوان بود آشنا شد و به حرفهاي آنها گوش سپرد. در آن زمان اسکات فيتز جرالد با ناخشنودي تمام در متروگلدين ماير کار ميکرد و عصرها در زمرة مشتريان سالن استانلي روز بود اما هيچ نشانهاي از آشنايي او با فاکنر، در آنجا يا هر جاي ديگري در هاليوود وجود ندارد. سالن روز شبيه يک کلوپ خصوصي بود و تسهيلاتي هم داشت که حتي شامل ماشينهاي سکهاي هم ميشد که در ته مغازهاش علم کرده بود. اما فاکنر چندان به اين مراودهها دلبسته نبود و در هاليوود هم همانقدر تنها و منزوي بود که در ميسيسيپي. گپ و گفتي هم اگر داشت فقط باناتانيل وست ميزد، که اين گفتوشنود هم صرفاً در حول و حوش شکار دور ميزد. شبهايش را به عادت هميشه به پيادهرويهاي طولاني در بِوِرلي هيلز و خيابانهاي جنوبي لسآنجلس ميگذراند. مينوشت. داستانهايش را مينوشت. ميگساري ميکرد و زمان ميگذشت.
در اوت سال هزار و نهصد و سي و شش، بعد از آن که نسخة نهايي «ابشالم، ابشالم» آماده شد، نامهاي به آژانس مورتي گلدمن نوشت و دربارة فروش آن به تهيهکنندگان سينما صحبت کرد:«همانطور که ميداني در کاليفرنيا و تا خرخره در کار فيلمنامه فرو رفتهام و تا يک سال ديگر هم بايد آنجا باشم و دندان روي جگر بگذارم. اولاً قصد دارم کتاب را خودم به تهيهکنندگان بفروشم. ثانياً کمتر از يک هزاردلار هم حاضر نيستم بفروشم و کوتاه هم نميآيم، چون فعلاً اوضاعم چندان بد نيست و ميتوانم منتظر بمانم.»
قيمت پيشنهادي فاکنر موجب شد که هيچ تهيه کنندهاي نزديک نيايد. هفتهها و ماهها سپري شد و کسي طالب کتاب نشد. فاکنر بايستي کتاب را ميفروخت، اين بود که کمکم از حرف خود گذشت و قيمت را پايين آورد.
قرارداد بعدي فاکنر با فوکس قرن بيستم، کار بر روي رمان پرفروش والتردي ادموندز باعنوان «طبلهاي موهاک» بود که به مذاق هر فيلمنامهنويسي خوش ميآمد، زيرا رمان طولاني بود و پراکنده و از لحاظ ساختار سست و ضعيف. طرح و قصة چندان دلچسبي هم نداشت و همين بهانهاي بود تا کارش کش بيايد و مواجب بيشتري به فيلمنامهنويس برسد.
فاکنر هيچ علاقهاي به رمان پيدا نکرد ولي دستبهکار شد تا چيزي از آن در بياورد چون هيچ اهميتي به اصل قضيه نميداد. فقط شخصيتهاي سرخپوست رمان کمي واقعي و زنده مينمودند. فاکنر بد حوصله و دمق بود و کار را کش ميداد. در آخرين صفحات فيلمنامه، فاکنر اين يادداشت را در حاشيه نوشته است:«لانا به مري ميگويد پيروزي عشق به خادمان زبده نياز دارد و غيره...»
فاکنر تقريباً سه ماه بر روي اين فيلمنامه کار کرد و عرق ريخت اما حاصل کار چيز چندان دندانگيري نشد و پروژه را از چنگ او درآوردند و به نويسندة ديگري واگذار کردند. فيلم «طبلهاي موهاک» به کارگرداني جان فورد و بر اساس فيلمنامة لامار تروتي و سونيا لوين تا سال 1939 به نمايش در نيامد. علت تأخير شايد اين بود که کار براي نويسندگان ديگر هم آسان نبود.
زانوک و جانسون احتمالاً متوجة دلسردي و بيعلاقگي فاکنرشده بودند زيرا ديگر قراردادي با او درفوکس قرن بيستم منعقد نشد. فاکنر در اوت 1937 درحاليکه به خود ميگفت اين ديگر آخرين بار است، کالفرنيا را ترک کرد.
وقتي به خانهاش درآکسورد برگشت، گفت:«من فيلمنامهنويسي را دوست ندارم چون چيزي دربارة آن نميدانم. و اصلاً نميتوانم خودم را با اين نوع کار تطبيق بدهم و گمانم ديگر دو رو بر اين شغل پرسه نزنم.»
فاکنر اين حرف را از سر صدق زده است و ايبسا ميبايستي همينجا نقطة پايان بر فعاليت او در هاليوود مي بود، اما چنين نشد.
«هيچوقت شده زنبور مردهاي نيشت بزند؟»
ادي در فيلم داشتن ونداشتن -1945
«هرچه باشد،عيبي ندارد فقط بيش از صد دلار بيارزد.»
از فاکنر به هارولد اوبر -1942
«او اتاقي تنگ و ترش و سرد درهايد در متلي بسيار وحشتناک در کنار بزرگراه براي زندگي دستوپا کرده است.»
از دانيل فوشز به تام دارديس -1975