| ماهي قرمز من ايمان عابدين پدرم بالاي اتاق نشسته بود و به پشتي تکيه داده بود. عمو و عمه هايم هم اطرافش نشسته بودند ونگاهشان به گلهاي قالي مات شده بود. پايين اتاق مادرم سفرة هفت سين پهن کرده بود. - خب داداش، فکر کنم همة حرفامونو زديم، بهتره همين اول سالي تکليفمون مشخص بشه. صداي عمو بود که سکوت جمع را ميشکست. پشت سرش عمة بزرگم بود که حرف ميزد: - راست ميگه داداش، شما بزرگتر مايي درست، بايد به حرفت احترام بذاريم اونم درست، ولي ما هم مشکلات خودمونو داريم، اگه نداشتيم که آنقدر زور نميزديم واسه اين چندرغاز پول. پدرم بدون اينکه نگاهش را از گلهاي قالي بگيرد گفت: - شما حرف خودتونو زدين، منم صد بار گفتم نميشه، بابا مثل اينکه مادر شما هم هست، اين آخر عمري ميخواين آواره اين خونه و اون خونه بشه؟ حالا که بايد آرامش داشته باشه؟ نشسته بودم پايين اتاق و به ماهي قرمز توي تنگ نگاه ميکردم. ماهي توي تنگ حالش خوش نبود، پولکهاش ريخته بود، کمتر حرکت ميکرد و بيشتر ته تنگ بي حرکت ميايستاد. کاري از دستم بر نميآمد که برايش انجام دهم. دوستم ميگفت ديگر عمرش تمام شده و با هيچ دارويي خوب شدني نيست. فقط ميتوانستم مراقبش باشم تا راحت بميرد. عمويم گفت: - ما که نميخوايم خداي نکرده مادر آواره بشه، اصلاً هر کدوممون به نوبت ازش پذيرايي ميکنيم، اول از همه هم خودم. پدرم گفت: - که دو روز بعدش سر از خانة سالمندان دربياره، من که ميدونم شماها همينو ميخواين. پيش خودم فکر کردم که حتي اگر براي ماهيهاي پير و مريض هم خانة سالمندان وجود داشت ماهي قرمزم را نميبردم آنجا. حتما" غصهاش ميگرفت و خيلي زود ميمرد. صداي عمة کوچکم را شنيدم که ميگفت: - خدا نکنه داداش، اين چه حرفيه؟ مگه ديوونهايم که اين کارو بکنيم؟ مادر جون و عمر ماست، وجود ما بدون مادر هيچه. خون توي صورت پدرم دويد. نگاهش را از گلهاي قالي گرفت و به عمهام دوخت: - چقدرم مراقب جون و عمرتون هستين؟! حتماً واسه همينه که... حرفش را ادامه نداد. ماهي قرمز حالا داشت خودش را به در و ديوار شيشهاي تنگ ميکوبيد. ميخواستم بروم کنارش اما مادرم که با يک سيني پر از چاي دم در آشپزخانه ايستاده بود صدام کرد: - بيا اينارو تعارف کن. سيني چاي را از مادرم گرفتم و مشغول تعارف کردن شدم. مادرم کنار پدرم نشست و گفت: - والا يه خونه اينهمه ارزش نداره که شماها به خاطرش اينطور به جون هم افتادين، به خدا اگه پدر خدا بيامرزتون ميدونست، اين خونه رو وقف يه جايي ميکرد که اقلاً ثواب هم داشته باشه. عمو و عمة بزرگم زير چشمي به مادرم نگاه کردند. آخرين چاي را که به عمة کوچکم تعارف کردم، دستم را گرفت و گفت: - بشين ببينم عمه چه خبرا؟ چيکار ميکني؟ کلاس چندي؟ لحنش جوري بود که انگار براي وقت گذراني سوال کرده باشد: - اول راهنمايي. خنديد و به پدرم نگاه کرد: - ماشآلا چه بزرگ شده داداش، يعني تو همکلاس حميدِ مني؟ خواستم بگويم من همکلاس حميد نيستم، حميد دو سال از من بزرگتر بود، اما مادرم با اشارة ابرو بهم فهماند که ساکت باشم. عمه دستم را کشيد بهطرف خودش ومجبورم کرد کنارش بنشينم. نشستم، اما زير چشمي ماهي قرمز توي تنگ را ميپاييدم. تلاش ميکرد تا شنا کند اما بدنش کج ميشد و نميتوانست. از عيد پارسال تا حالا زنده مانده بود. وقتي خريدمش از همة ماهيها جداش کرده بودند. همان موقع فروشنده گفته بود:«اين ماهي مردنيه، مريضه، يکي ديگه ببر.»، اما عجيب مرا دلبستة خودش کرده بود. چشمانش برق قشنگي داشت. رنگ بدنش قرمز بود و لکه هاي سفيدي لابه لاي قرمزي بدنش ديده ميشد. دم سه شاخه داشت و وقتي شنا ميکرد تمام بدنش را خلاف جهت حرکت دمش تکان ميداد. عمويم دوباره به حرف آمد: - بالاخره تکليف ما چيه؟ تا شما رضايت ندي ما کاري نميتونيم بکنيم. پدرم گفت: - ولي اگه ما اينکارو بکنيم مادر دق ميکنه، شما که ميدونين جونش به اون خونه بستهس!؟ عمة کوچکم گفت: - شما نگران دق کردن اون نباش، ما خودمون کارا رو درست ميکنيم. پدرم چيزي نگفت. عمو و عمههايم همديگر را نگاه کردند و لبخند زدند. بلند شدم و به طرف سفرة هفت سين رفتم. تنگ پايه دار و آبي رنگ ماهي وسط سفره بود و ماهي قرمز من توي تنگ معلق مانده بود.
اهواز فروردين 1384
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1011تاريخ ارسال : چهارشنبه 18 بهمن 1385 |