| شاه ماهي سروش رهگذر پسر جوان راه نمي رفت، مي دويد؛ از ميان شاليزارهايي که به باغ ارباب ميرسيد ميگذشت و، براي كشاورزاني كه تا زانوان در گل فرو رفته بودند و نشا ميكاشتند، دست تكان ميداد. همه او را ميشناختند:«عباس نوكرزادة آقا.» ازبچگي كارهاي خورد و ريز خانه را انجام ميداد و حالا، كه جواني بود، تمام امور خانه را يك تنه به دوش ميكشيد. امروز خيلي شاد و سرحال به نظر ميرسيد. مثل پسر بچهها ميدويد و شلنگ ميانداخت؛ صبحي خبردار شده بود كه ارباب براي رفع و رجوع بعضي از كارها، شبانه به پايتخت برگشته و خانم نيز، ناگهاني با مستخدمهاش، به شهر رفته و دختر يكي يكدانة ارباب، پري خانوم، در خانه تنها مانده. صبح زود، مادر بيدارش كرده بود:«عباس ننه!... بيدار شو، خانوم فرستاده دنبالت؛ نمي دانم چهكارت داره!...» خواب از سرش پريده بود. مثل فنر از جا جسته يك راست رفته بود حمام. و آنقدر درحمام، با آب شور و ولرم دريا، معطل كرده بود كه مادر نگرانش شده بود:«مادر، چه شده؟!!» وقتي هم آمده بود بيرون؛ هولکي صبحانه ناچيزي خورده بود، با دقت لباس پوشيده بود، پيراهن سفيد كه هديه شب عيد آقا بود با جليقه آبي سير، يادگار پدر خدا بيامرزش، دزدكي از صندوقچه مادر كمي روغن مو كف دستش ماليده بود و دم پنجرة شكستة اتاق، موهايش را شانه زده و بي آنكه رو به مادرش برگردد، خداحافظي كرده بود. غافل از اينكه مادر، دم ايوان چوبي خانه ايستاده، بي صدا اشك ميريزد، و زير لب دعايش ميكند كه مبادا امروز دست از پا خطا كند و آبروي چندين و چند سالة پدر را، كه محرم اسرار آقا بود، برباد دهد. پاشنة گيوههايش را بالا كشيده و داشت، در راه باريكه ميان شاليزارها رو به ويلاي ارباب، ميدويد، که يک هو با ديدن هيبت غول آساي ويلاي ارباب در ميان درختهاي سپيدار بلند، ترس خورده ايستاد. نمي دانست چرا اما به دلش بد افتاد كه اتفاق بدي ميافتد. احساس خاصي بود كه روز اول مدرسه هم شبيهاش را تجربه كرده بود. روزي که مثل امروز، شاد و ذوق زده، توي کلاس نشسته بود كه پدرش وارد شد. خسته با يك لقمه نان و پنير و گردو، كه شايد عباس فراموش كرده بود، و كاري كه نبايد ميشد، شد.«عباس پسر نوكر آقا!» و پچپچ بچهها كه كلاس را دور زد و به معلم رسيد، طوري که معلم رو به دانش آموزان سربلند كرد:«خوب بچه ها، چه اشكالي داره؟... يكي پدرش كشاورزه، يكي خانة ارباب كارميكنه» و حرفهايي از اين دست. عباس آن روز، براي اولين بار، حس كرد چيزي در درونش شكست و بعد از مرگ پدرش، درس و مدرسه را بوسيد و کنار گذاشت. دوست داشت كشاورز شود، اما كشاورزي قبل از هر چيز قطعه زميني مي طلبيد؛ چيزي كه پدر از داشتنش محروم بود و بعد با پيشنهاد مهربانانة ارباب پا جاي پاي پدر گذاشته بود. ابتدا دودل، اما امروز... دست برد و از جيب داخلي جليقه، آينة كوچك لب پري را بيرون آورد و براي چندمين بار خودش را نگاه كرد. سرِ گرد، موهاي نرمِ براق، چشمهاي كوچك ميشي با ابروهاي پرپشت وسياه رنگ و ته ريش نرمي كه كنار شقيقهها رو به سبز ميزد. تنها يك جوش چركي سر سفيد روي پيشاني كوتاهش، آزارش ميداد، اما در كل از چهرهاش راضي بود. با خود فكر كرد اين چهره را جاي ديگري هم ديده؛ در صندوقچة مادر: ارباب جوان آن زمـان تازه دوربيني سفارش داده بود كه از فرنگ برايش آورده بودند و از آنجا كه ورود دوربين مقارن شده بود با ازدواج نوكرش، به فال نيك گرفته بود و دستور داده بود كه اولين عكس را از اين زوج خوشبخت بگيرند. به نظرش ميآمد که درصورت سياه و سفيد پدرهم، مثل امروزخودش، هيجان و ترس خاصي ديده ميشد، شايد از اينكه مجبوربوده پيش آقا جسارت به خرج داده و دست زنش عكس بگيرد. شايد هم از هيبت دوربين بزرگ با آن سوراخ گود و تاريكش ترسيده؟! آينه را در جيبش گذاشت وحركت كرد. اين بار آرامتر:«دختر ارباب، تنهايي و من؟ يعني چهكار با من ميتونه داشته باشه؟ شايد خريدي، شايدم مشكلي براش پيش اومده و يا كسي مزاحمش شده؟!شايد هم چون امروز تنهاست، خدايا يعني ميشه؟!» ميدانست دخترارباب نسبت به او بيعلاقه نيست، اما هرگز خطر نكرده و اين را با كسي در ميان نگذاشته بود. دوست داشت تمام لذت اين فكر را تنها براي خودش نگه دارد و ميدانست اگر مردم ده با خبر شوند به ريشش ميخندند؛ کي ديده دختر اربابي عاشق نوكرش بشود؟ غيرممكن است، ديوانگي است. عباس از اين فكرها غيظش ميگرفت. دندانهايش را بهم ميفشرد و در دل غرولند ميكرد که وقتي با هم عروسي كرديم، آنوقت ميفهمند! سر كه بلند كرد خود را مقابل در سفيد و آهني و بزرگ خانه ارباب ديد. زنگ زد و منتظر ماند كه در را برايش باز كنند، كه خبري نشد. با خود فكر كرد شايد خانوم كنار پنجره مشرف به دريا باشد. پس دوباره زنگ زد و بعد باز هم بي اراده آينهاش را از جيب درآورد و به صورتش خيره شد. آن جوش سر سفيد، با خود فكر كرد:«اگر بتركونمش جاش قرمز ميشه، اما باز بهتر از يه جوش چركي كثيفه! با دو انگشت جوش را لمس كرد اطرافش را گرفت، خواست فشارش دهد كه در باز شد. ترسيد؛ ناخودآگاه دستش را پايين آورد و آينه را در مشت پنهان كرد. دختر خنديد:«چيه، چرا ترسيدي؟!» مِن مِن كرد اما صدايش در نيامد. چهرة زيباي دختر سلام كردن را هم از يادش برده بود؛ رخسار پري، همان شاه پري دريايي قصههاي شبهاي كودكي كه مادر برايش تعريف ميكرد و عباس چقدر دوست داشت كه پدر وقت ماهيگيري آنرا صيد كند. - منتظر چي هستي؟! نميآي داخل؟ -گويا فرستاده بوديد پيام؟ دخترخنديد و از جلو در كنار رفت. عباس خواست به دنبال خانوم وارد شود كه متوجه تر شدن دستش شد. دستش خون ميآمد. عباس خوب ميدانست كه اين هيجان و ترس به خاطر بريدگي دستش نيست. خانوم غيرعادي مهربان شده بود؛ اول يك ليوان آب پرتغال بهش داده بود، تا فشارش بالا بيايد، و حالا داشت زخمش را ميبست و عباس دلش غنج ميزد که آن دستهاي سفيد، با آن انگشتهاي لاغر و ناخنهاي بلند رنگ شده را ببوسد و اين بو، بوي ملايم و خوشي كه همچون بوي درخت سنجد در بهار، خوش و سرگيجه آور بود وعباس حاضر بود كه تمام دار و ندارش را بفروشد و شيشه عطري بخرد كه بوي پري خانوم را بدهد. پري باندها را دور دست زمخت عباس، كه با ساير اعضاي بدنش تناسب نداشت، بست و گفت:«مثل اينكه حالت جا اومد؟ ولي نگفتي، اون تيكه آينه رو چرا تو مشت گرفته بودي؟!» عباس جوابي نداشت و تنها از روي شرمندگي خنديد وسعي كرد كمي بر خود مسلط شود. - امر بفرماييد خانوم؟ فرمايشي با من داشتيد؟ با شنيدن اين حرف پري از جا جهيد و، مثل كدبانويي كه قرار است كلي مهمان ناخوانده برايش برسد، يك دست به سر و يك دست به كمر وسط سالن اصلي ويلا، زير لوستر بزرگ، درمانده ايستاد. عباس به خود جرات داد و از پشت به بدن پري نگاه كرد. لباس بلند سفيدي پوشيده بود كه مثل ابريشم نرم بود. با نقش چند پري دريايي كه عباس نميدانست چهطور روي پارچه نقاشي كردهاند. موهاي بلند و سياهش روي كمر باريكش افتاده بود. عباس غرق ديدن اندام موزون و زيباي پري بود كه پري آشفته برگشت:«براي چي نشستي؟!» عباس همچون آدم آهني بي اختيار و سنگين بلند شد و منتظر دستور خانوم ماند. - امروز مهمان دارم. سگرمههاي عباس تو هم رفت. به طرف آشپزخانه راه افتاد كه پري گفت:«آشپزخونه نه!» عباس برگشت. برق خاصي در چشمهاي پري موج ميزد. از همان نگاهها كه عباس ربطش ميداد به حس و علاقه پري نسبت به خودش. دلش فرو ريخت. نميدانست چرا، اما احساس ميكرد قرار است اتفاقي بيافتد. - عباس! ميخوام برام ماهي بگيري! - ماهي؟!! - آره! - اما... - اما چي؟ - هيچي عباس شوكه شد؛ اصلا انتظار چنين درخواستي را نداشت. -ميگن تو ماهيگير قابلي هستي!... - من؟!... - راستش دوست دارم ماهيگيريتو نگاه كنم. شنيدم تا حالا نشده از دريا دست خالي برگردي؟! و در ضمن بدم نيست به مهمونم ماهي بدم، ماهي تازه. و خنديد. از آن خندهها كه قند تو دل عباس آب ميکرد. عباس بدون هيچ بحثي قبول كرد. سرمست از تعريف خانوم به باغ رفت و از انباري، وسايل ماهيگيري ارباب را بيرون آورد و به سالن برگشت. پري را نديد، اما در پي جستنش هم برنيامد. دستور گرفته بود، بايد پي انجام وظيفه ميرفت. بي معطلي و از در سراسري سالن رو به دريا خارج شد. به محض ورود به ساحل، گيوههايش را از پا درآورد؛ اين رسم كهن ماهيگيرهاي ده بود. سربلند كرد و به آسمان نگاه كرد. ابر هر لحظه بيشتر ميشد و اين خود رسيدن طوفان را هشدار ميداد. اما عباس به راهش ادامه داد. دريا، دوستي كه نبايد زياد بهش اطمينان كرد. پدرش هميشه ميگفت. عباس با ديدن امواج و حس نسيم دريا خود را بازيافت. نفس عميقي كشيد و بوي دريا را يكجا فرو داد. حالش جا آمد. به اطراف نگاهي كرد. همه جا خالي و ساكت به نظر ميرسيد، شايد ديگران رسيدن طوفان را زودتر پيش بيني كرده بودند. عباس خم شد تا وسايل ماهيگيري را آماده كند. باد خنكي ميوزيد كه هر لحظه بر شدتش اضافه ميشد. چوب و قلاب را بيرون آورد و خيلي سريع وسايل را آماده كرد. سر يكي از قلابها، يک تكه نانآغشته به ادويه زد و بقيه قلابها را برهنه گذاشت. رفت و روي بلندترين صخره موج شكن ايستاد و در حاليكه زير لب تكرار ميكرد:«خانوم ماهي ميخوان!» قلاب را به آب انداخت. از آن بالا هم به شناور قلاب مسلط بود و هم به ويلا. برگشت؛ از ويلا خبري نبود. حالا وقت هجوم افكار بي سر و ته بود. -اين چه مهماني است كه وقتي خانوم تنهاست ميآيد؟ اصلا چه معني دارد وقتي آقا منزل نيست، مهمان بيايد؟ -به گمونم خبراييه؟! عباس جا خورد. -خبر، چه خبري؟ - دريا رو ميگم... مثل اينكه قراره طوفان بياد! - آره، شايد. و به شناور خيره شد كه مرتب و از چپ و راست امواج سنگين بر آن فرود ميآمدند. به زير آب ميرفت و دو باره سر از آب بيرون ميآورد. از ماهي خبري نبود. اين وقت سال، اين وقت روز، با اين هوا؟ عباس مضطرب در دل تكرار كرد:«خانوم ماهي ميخوان!» و دزدكي گوشه چشمي به خانوم انداخت که شنل قرمزي دور خود پيچيده بود و با دست روي سينههاي كوچك و برجستهاش نگه داشته بود. عباس ناخواسته گفت:«خانوم سردتون نشه؟!» اما دخترك توجهي نكرد؛ نگاهش به دور دورها بود؛ گويا در روياهاي خودش غرق شده بود. عباس دوباره تكرار كرد؛ اينبار بلندتر. -نه... خوبه! عباس فكر كرد:«مي خواد کنار من باشه.» و بعد گفت:«الان برايتان ماهي را مي گيرم.» - ماهي؟.نگيري هم مهم نيست؛ نهايتش زنگ ميزنم غذا بيارن! به عباس برخورد. لب ورچيد و با خود فكر كرد:«نكند خانوم دارد ازش بيگاري ميكشد؟! اصلاً شايد ماهيگيري بهانه است. چرا خانوم تنها در خانه مهمان دعوت ميكند؟ سابقه نداشته! اصلاً از كي تا حالا خانوم تنها ميماند؟» اعصابش خورد شد. با اينكه صبح از مادر شنيده بود اما بايد چيزي ميگفت:«بي ادبي نشه خانوم،ارباب...ارباب؟» -پدر امشب نميآد...كار داره. مادر هم رفته شهر... به گمونم تا عصر هم بر نميگرده. ماهي نگرفتي؟ عباس رو به دريا برگشت، نياز ديوانه واري به دانستن داشت اما جسارت پرسيدن نداشت... - عباس؟ -بله خانوم! - تو چند سالته؟ - هيفده سالمه خانوم. -هفده؟ و عباس دلش پرپر ميزد كه از خانوم بپرسد شما چند سال داريد؟ چرا سن مرا پرسيديد؟ و چرا از پدرتان... كه يادش آمد رعيت زاده است ونبايد وارد معقولات شود. چوب ماهيگيري را محكمتر در دست گرفت. اما ته دل دوست داشت خانوم باز سئوال بپرسد. -عباس چند كلاس درس خوندي؟! -من زياد درس نخوندم، خانوم - زياد يعني چهقدر؟ - فقط... فقط كلاس اول... اونهم چند روز... آهسته جواب ميداد تا شايد صداي امواج، صدايش را محو كند. -چرا؟ پدرم مرد ومادرم دست تنها موند و لطف آقا... -ناراحت نباش، درس خوندن براي تو چيز به دردبه خوري نيست ، يعني چيز زيادي رو از دست ندادي!... عباس از اين همدردي دلگرم شد. يك لحظه از مصاحبت با دختر اربابش شادي خاصي در دلش جوانه زد. از آن هيجان اوليه ديگر در درونش خبري نبود. ناگهان قطره سرد باراني بر روي دستش خورد. مثل اينكه قطرهاي هم روي صورت پري افتاده بود كه متعجب به ابرهاي سياه آسمان نگاه ميكرد. -خانوم داره هوا خراب ميشه... شما بفرماييد داخل، الاناست كه منم ماهي بگيرم و بيارم خدمتتون. -عباس، من خوشگلم؟! عباس وا رفت، چيزي نمانده بود که از آن بالا بپرد پايين و پري را محكم در آغوش بگيرد و هاي هاي گريه كند. -شما... خانوم... شاه پري... زيبا. که پري خنديد. با صداي بلند. طوريكه صداي امواج هم قادر به محو كردن قهقهاش نبودند. عباس سرخ شده بود وپاهايش سست شده و نياز شديدي به نشستن داشت. - خوشاخلاق چي؟ در خواب هم نمي ديد كه روزي، آنهم در ويلاي آقا، مجبور باشد چنين سئوالاتي را به خانوم جواب بدهد؛ از شادي در پوست خود نميگنجيد كه قطره درشت باراني گوشه چشم پري نشست. لغزيد و از روي گونه كنارشيار لب متوقف شد. اشك؟ عباس بهت زده شد. - خانوم... به خدا من... خانوم من شما رو... که صداي ريزي حرفش را قطع كرد. صدايي كه نه به صداي دريا شبيه بود و نه به صداي باد در ميان درختان سپيدار. يک ملودي لجوج و اعصاب خورد كن. دخترك دست برد و از ميان گرة شنلش چيزي را كه به گردن انداخته بود بيرون كشيد. -بله؟ جانم؟... كامي جون تويي؟ الو... كجايي؟... همين نزديكيا؟... الو. اين كلمه همچون سنگي از راه دور به پرواز درآمد و محكم نشست بر پيشاني يخ زدة عباس:«كامي؟!»؛ پسرك شهري كه روز تولد ارباب براي آقا پيپ خريده بود... پيپ! عباس لرزيد. چيزي نمانده بود كه چوب ماهيگيري از دستش بيافتد. برگشت. دخترك را ديد كه به ويلا بر ميگشت. كامبيز خوشگل پسر، مغرور و تحصيلكرده و يكي از تجار بزرگ منطقه بود. هماني كه از لحظه ورود به مراسم، عباس، نوكر دهاتي آقا، را دست انداخته بود وعباس آن روز چهقدر دلش ميخواست مشت محكمي تو دهنش بكوبد. يک آن دلش خواست چوب را پرت كند و از بالاي صخره به پايين بپرد كه چوب ماهيگيري سنگين شد و ناگهاني دستش را كشيد. عباس پا محكم كرد. دست چپ را گرو بازوي راست كرد؛ قلاب را با تمام وجود كشيد، چوب ماهيگيري كمان برداشت. ماهي قدرتمندتر از آن بود كه پسركي، هرچند قوي، از عهدة صيدش برآيد. يكي ازآن ماهي بزرگهايي كه طوفان به ساحل ميآورد؛ ارمغان طوفان. ميتوان با آن خانوادهاي را غذا داد. -بايد بگيرمت!... بايد بگيرمت! موجي پيش پاي عباس كوبيده شد به صخره و عباس يك آن ماهي را ديد. باور نميكرد. -شاه ماهي؟! عباس رو به ويلا برگشت. اشك و عرق يكي شده بود. فرياد ميزد، التماس ميكرد:«خانوم، پري! شاه پري، شاهماهي.» موج مچ پاي عباس را گرفت و تا عباس آمد به خودش بجنبد، از بالاي صخره پايين افتاد. آخرين لحظه، مابين زمين و آسمان، آنچه را كه ديد باور نميكرد. کامبيز پري را بغل کرده بود.
soroosh_rahgozar@yahoo.com نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1044تاريخ ارسال : چهارشنبه 02 اسفند 1385 |