| پل ميثم محمدي ...ميپرسم :« واقعا دوستم داريد؟» سرش را پايين و بالا ميبرد. خنده روي لبهايم ميآيد؛ دستهايش را ميگيرم. ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم.» سرش را پايين و بالا ميبرد. ميگويم:« دنياي كثيفيه، نميگذارند با هم زندگي كنيم.» سرش را پايين و بالا ميبرد. باد از پشت سرمان ميوزد؛ برگها پرواز ميكنند. ميگويم:«ميخواهم بروم، دستم رو ول كنيد.» سرش را بالا و پايين ميبرد. ميپرسد:«مي خواهيد برويم اونجا؟» سرم را پايين و بالا ميبرم. ميپرسد:«ميخواهيد تا آخر با هم باشيم؟» سرم را پايين و بالا ميبرم. ميگويد:«خوب، حالا با هم بپريم.» سرم را پايين و بالا ميبرم.
meisam_bahaneh63@yahoo.com نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1045تاريخ ارسال : چهارشنبه 02 اسفند 1385 |