| رقص مهتاب اميرمحمد اعتمادي هراس ! نيش زهرآگيني تا دل و جانشان رخنه کرد که موج انجمادي همراه داشت؛ کودکي پنج ساله، شبهنگام، خانه را ترک کند؟ کجا ميرود و به چه منظور؟ چاره جويانه به هم خيره شدند . به کجا رو کنند و از که کمک بخواهند؟ به نگاه طعنهآميز اين و آن چه بگويند؟ پسرشان آن وقت شب چرا بيرون ميرفت؟ چرا دزدانه؟ و بيشمار چراهايي که چشم درچشم مبادله ميکردند . زن بيني بالا کشيد. مرد دست نوازشي سرش کشيد:«ميروم اين دور و بر نگاهي مياندازم.» زن هق هق زد:«من هم ميآيم، دلم ميترکد اينجا.» -تو مراقب بچه باش . و اشاره به دختر سه ساله کرد که سر به بالش گذاشته بود و پلکهاي سنگينش باز و بسته ميشد . *** در بازگشت ، رنگ پريده و لرزان به فکر بود. آخر، چه جوابي دارم؟ بگويم کجاست؟ چشمش راست به گوشۀ بالايي هال افتاد. بهت زده زل زد به تيلههاي شفاف، و دست سرخ و يخ کردۀ پسرش. پس پس رفت تا پشتش خورد به در. آن طرف، زن با اشاره به سکوت ميخواندش . ساعتي بعد که پسرک خوابيد، زن و شوهر پچ پچه ميکردند. - ازآشپزخانه که درآمدم، آنجا بازي ميکرد. -ميپرسيدي کجا رفته بود. زن با تاکيد گفت:« نه!به روش نميآوريم .» استدلال ميکرد سودي ندارد که هيچ ، کار را سختتر هم ميکند . *** صداي مرد بلند شد:«نه!امکان ندارد.» و زن را آشفته بيدار کرد . زن نگاه خوابزده سوي مرد کج کرد؛ به نفس نفس افتاده و کابوسزده دررختخواب نشسته بود و زير نگاه پرسانش، عرق از پيشاني ميگرفت . - هيچ!هيچ! خيالاتي شدهام. شايعهاي سر زبانها بود؛ پسربچهاي سر شب لاي بوتههاي کنارۀ رود ميايستاد و پنهان و آشکار به آب زلال زل ميزد. سه شب پشت سرهم ديده شده بود. عده اي آن را زادۀ وهم و گمان ميپنداشتند. برخي آن را سايهاي تصور ميکردند که در تاريک روشن سر شب چشم را به خطا ميانداخت و بيشترميگفتند:«شبح!» مرد ميکوشيد روي موضوع ديگري تمرکز کند اما بياراده و دستخوش وسواس، شبحي را ميديد ايستاده ميان بوتههاي درهم تنيدۀ تمشک و پليم، و زل زده به آب روان . پرسشي شوم بر ذهنش سايه ميانداخت. پرسشي که ميتوانست خردش کند؛«پسرم ديوانه شده؟» به خود دلداري ميداد:«نه!امکان ندارد.» و باز ميگفت:«آخر، چرا؟» و نگاهي گوشة چشمي به زن ميانداخت . چه فکر درستي کرده بود! تعقيب پسر به طور قطع نتيجه ميداد . چشم بست ، به اميد فردا شب . *** سر شب بود و پسر گوشۀ هال تيله بازي ميکرد. مرد به رختخواب رفت و صداي نرم باز و بسته شدن در را که شنيد سر در آورد . زن اشاره ميزد:«هيس!» مرد پچ پچه کرد:«صبر ميکنم کمي دور شود. نترس! ميدانم کجا ميرود.» و به ياد شبح رودخانه راه افتاد . پانصد قدم پايينتر، کنارۀ پيوستگاه دو رود، بيشهاي بود از بوتههاي آخر بهار. مرد از کنارۀ رود، لابهلاي گله و بوتهها گام برميداشت و سايۀ پسر را ميپاييد. ماه شب چهارده درخششي دلنواز داشت. ماه ديگر، لغزان در آب زلال، محصور در بيشۀ کوتاه کناره از يک سو و توسکاهاي بلند ميان دورود از سويي ديگر، مرد را به رؤيا ميخواند . تکيه به صخرهاي داد و نشست. به ياد شايعۀ شبح افتاد، و به ياد پسرش، که دمي فراموش کرده بودش . پيش خود گفت:«پسرمن؟ آخر چرا؟» ناباوربوتهها را کنارميزد، پيش ميرفت ومدام ازخود ميپرسيد:«آخر، اينجا براي پسري پنج ساله چه جاذبهاي دارد؟» از پشت درختچهاي پسر را زير نظر گرفت؛ همان شبح لابهلاي بوتهها ! سرانجام مصمم شد پيش برود. ابتدا از دور پسر را صدا زد، آرام و نرم که نترساندش. پسر به ماهي خيره شده بود که با جنبش نرم آب ميرقصيد، انگار دنيايي ديگر داشت در دل رود . دست پدر که بر شانهاش نشست بيآنکه منتظر پرسشي بماند، گفت:«من ماه را دوست داشتم!» خم شد، قلوه سنگي برداشت و پرتاب کرد . سنگ به صخرۀ روبهرو خورد و شلپ زد ميانۀ رود. آب متلاطم شد و ماه تابدار کژومژ جنبيد و درهم شکست . پسر دست در دست پدر به خانه بر ميگشت . *** بيرون رفتن شبانۀ پسرک تکرار نشد، شايعۀ شبح کمکم از زبانها افتاد. اما گاهي زن و مرد پچ پچه ميکنند: - يعني چه من ماه را دوست داشتم؟
ametemadi@yahoo.com نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1107تاريخ ارسال : دوشنبه 28 اسفند 1385 |