| حورا حبيب پرتاري پارچ آب توي هوا چرخ ميخورد و ميرفت سمت شيشه يكپارچه در. تكه هاي يخ افتاد روي فرش. پارچ استيل رسيد به سينة شيشه. تكه هاي شيشه پاشيد روي زمين . - يعني نميخواد برگرده ؟ با گيساش از همين سقف آويزونش ميكنم . پيرزن لبش را گزيد. به در اتاقي كه رويش عدد يك بود نگاه كرد. انگشتاش را جلوي دهانش يك كرد و گفت: هيسسس . توي اتاق شمارة يك، زن با شنيدن صداي شكستن شيشه و فرياد مرد جوان از روي تخت خواب خيز برداشت كه برود سمت در. - كجا ميري؟ به ما چه ربطي داره؟ - ميخوام بفهمم چي شده . - مگه ما فضول مردميم ؟ - خب حالا، پاشو يواش يواش بريم از اين خراب شده . مرد پلكهايش را روي هم فشار داد و خميازه كشيد. زن سرش را رو به سقف اتاق گرفته بود و شانه را ميكشيد به موهايش . - شنيدي چي گفت؟ پسره را ميگم . حتمي يه دعواي ناجور دارن . شانه را توي موهايش بيحركت ماند و نگاه كرد به مرد . - تو فكر ميكني اينا چشون شده؟ - چه ميدونم. شهره كجا رفته اول صبحي؟ زن شانه بالا انداخت، روگرداند و گفت: لابد رفته يه گشتي بزنه. اونم مث من مگه تونست راحت بخوابه ديشب؟ - نخوابيدين ؟ - به هزار زور. مگه توي اين بو ميشه خوابيد؟ مرد ابروهايش را گره کرد و بو كشيد . - كدوم بو؟ - جدي نميفهمي؟ پيرزن خرده شيشهها را با جارو به هم نزديك ميكرد. زير چشمي به مرد جوان نگاه كرد كه آرنجهايش را بغل كرده بود و تكيه داده بود به ستون توي راهرو . - خالد ديدشون. گفت دستاشون تو دست هم بوده . صدايش خفه بود و ميلرزيد. پيرزن پلكهايش را روي هم فشار داد و آب دهانش را قورت داد. تلفن روي پيشخان زنگ زد و مرد جوان بسمتش جهيد . - بله ؟ . . . دٌرٌس گرفتين . . . نه اتاق نِداريم . . . ميگُم نِداريم يعني نِداريم ديگه عوضي! و گوشي را رها كرد. درِ اتاق شمارة يك آن قدر باز شده بود كه از لاي آن مرد جوان كنار پيشخان پيدا بود . - ببند در را ، ميبيننات . زن تكان نخورد. مرد رفت جلو آينة كوچك اتاق ايستاد. صورتش را نزديك كرد به آينه و ها كرد. دستش را كشيد روي آن . - اين دختر چرا نيومد؟ زن همانطور مانده بود و از ميانه در به پيرزن نگاه ميكرد كه خرده شيشهها را با جارو ميكشاند روي خاكانداز. به نجوا گفت:اين پيرزنه از اون وقتي كه اومديم يه كلمه هم حرف نزده . مرد از جلوي آينه كنار رفت. دستش را گذاشت روي جيب پشتي شلوارش . - پولها را كجا گذاشتي ؟ . . . ميگم پولها . . . - اِ اِ اِ چته تو هم؟ خب همه را گذاشتم توي كيف خودم . - كدومشون؟ - سورمهاييه. تو جيب مانتومه. و دوباره از لاي در نگاه كرد به مرد جوان كه دستش را تكان ميداد و حرف ميزد. زن صورتش را چرخاند و گوشش را ميانه در گذاشت . - خاك به سَرُم كنن كه نفهميدُم بِشون . . . تف به اين زندگي ، تف ! - آآ . . . اَ وُ اَ وُ . . . - چي ميگي ؟ لابد ميخواي بندازيش گردن مُو؟ پيرزن دوباره شروع كرد به گفتن . مرد جوان حرفش را بريد . - به خدا آقام شانس آورد كه نموند. ميموند كه اين روزِ را ببينه؟ پيرزن نگاه كرد به قاب عكس بالاي سر مرد جوان. چشمهايش خيس شدند. آب بينياش را بالا كشيد و شروع كرد به حرف زدن. سرش را ميچرخاند و با دستهايش اشاره ميکرد به ديوارهاي اطرافش . - ها ! ميليونِرِمون كرد و رفت. با اين جا و اون موتور پُكيده . درِ اتاق شمارة يك بسته شد. زن چرخيد و رو كرد به مرد . - چيكار كردي تو؟ چرا اين جوري كردي؟ - نيستش . - چي نيستش؟ مرد لباسهاي توي چمدان را برميداشت. دست ميكشيد توي جيبهايشان و ميانداخت روي هم . - كيف . كيف پولها . - عزيز من ! گفتم توي جيب مانتومه . - مگه اينو نميگي؟ هيچي توش نيس. بيا ! - يعني چي؟ خودم گذاشتماش اين تو . - مطمئني؟ - پس چي كه مطمئنم. سرشب با طلاها و چكپولها يكيشون كردم و گذاشتم تو كيف سرمهايييه . صداي پت پت موتور از پايين آمد. مرد جوان دو سر فرمان موتور را چسبيده بود، سرش را پايين انداخته بود و سعي ميكرد موتور را روشن كند. پيرزن خودش را به در رساند و خيره ماند به مرد جوان . موتورسيكلت پت پت ديگري كرد و روشن شد. مرد جوان نگاه كرد به تابلو بالاي در. دندانهايش را روي هم فشار داد. بعد مچ دست راستش را به پايين چرخاند و رفت. پيرزن چرخيد كه داخل برود. زن را ديد كه از اتاق شمارة يك بيرون زد. صداي مرد از داخل ميآمد. - وايسا فعلاً. شايد جايي گذاشتي يادت . . . زن چشم دوخت به پيرزن و گفت:خانم عزيز ! كيف پول من دزديده شده. تو همين مسافرخونه لعنتي شما . مرد دويد و از اتاق بيرون آمد. پيرزن بيحركت ماند. زن سرش را چرخاند سمت مرد و گفت:موبايل كجاس ؟ . . . زنگ بزن پليس بياد. مرد جلوتر رفت. دستش را گذاشت روي كمر زن و با صداي آرامي گفت:آروم باش عزيزم.هنوز كه هيچي معلوم نيس . پيرزن دامنش را مشت كرده بود. زانوهايش ميلرزيدند. يك دستش را گذاشت روي كمرش و دست ديگرش را روي زانويش. خودش را ول كرد روي زمين. بينياش را با گوشة آستيناش پاك كرد. تلفن زنگ زد. پيرزن سرش را بالا گرفت. مرد گفت:شما بشينين. من خودم ور ميدارم . . . الو . . . بفرماييد . . . الو . . . قطع كرد . زن نشست روي صندلي كوچك تو راهرو و شال روي سرش را كه پس رفته بود جلو كشيد. - شايد شهره با خودش برده . - شهره مگه مرض داره اونهمه پول و جواهر با خودش ببره؟ پيرزن خودش را از زمين جدا كرد و رفت سمت در كوچكي كه پشت پيشخان بود. زن كه روي صندلي نشسته بود چشمهايش را ريز كرد و نگاهش كرد. پيرزن وارد اتاق كوچك پشتي شد. سرش را آرام چرخاند و تمام اتاق را نگاه كرد. دستش را به ديوار تكيه داد. چانهاش ميلرزيد. تمام كشوها باز بودند و لباسهايي از لبة آنها آويزان شده بودند. پيرزن جلوتر رفت و خيره شد به قاب عكس كوچكي كه روي كمد لباسها بود. تصويري بود از يك دختر جوان . سبزه بود و خال ريزي كنار بينياش داشت. دهان پيرزن باز شد و شكل دايرة كوچكي گرفت. قطرهايي از آب بيني پيرزن روي قاب عكس افتاد و سرخورد روي شيشه قاب. صداي كشيده شدن لاستيكهاي موتور روي زمين آمد. پيرزن به سرعت خودش را رساند به كنار پيشخان و خيره شد به بيرون . مرد جوان از موتور پياده شد و بيآن كه خاموشش كند با قدمهاي بلند راه افتاد به سمت داخل . خيره بود به پيشخان و پيرزن . - ديدنشون توي ترمينال. چمدون به دست ! مرد جوان متوجه حضور زن و مرد شد. انگشت شست هر دو دستش را رد كرد زير كمربندش . سينهاش را صاف كرد و گفت:چي شده؟ زن نگاه كرد به مرد و آرام گفت:كار خودشه! مرد لبش را گزيد. رو كرد به مرد جوان و دهانش را باز كرد تا حرف بزند. چيزي نگفت. خيره شده بود به درگاه. مرد جوان، بوي تند عطري را حس كرد. صداي موسيقي ملايمي آمد. مرد جوان چرخيد و پشت سرش را نگاه كرد. دختر جوان ايستاده بود تو درگاه. دست كرد توي جيب شلوار جين آبي رنگش و گوشي موبايلش را بيرون آورد. خيره شد به صفحة نمايشگرش و با گوشه دهانش خنديد. راه افتاد كه برود توي اتاق. مرد گفت:كجا بودي تو؟ دختر همانطور راه ميرفت و نگاهش به صفحه نمايشگر بود. - رفتم يه چرخي بزنم . رفت توي اتاق . صدايش از داخل اتاق ميآمد . - از دس اين بوي گهي كه اين اتاق ميده .. - تحويل بگير خانوم ! - خب حالا تو هم ! تلفن روي پيشخان زنگ زد. مرد جوان خيز برداشت. پيرزن دستش را گذاشت روي گوشي. براي لحظهايي پيرزن و مرد جوان خيره ماندند به هم . تلفن باز هم زنگ خورد. پيرزن گوشي را برداشت. مرد جوان زل رده بود به دهان پيرزن . زن و مرد نگاهي به هم انداختند. بعد از دقيقهايي دهان پيرزن باز شد. شبيه يك دايره كوچك . - حو . . . حو . . . حوآآ . . پيرزن با دستي كه ميلرزيد گوشي را گذاشت . - چي گفت؟ ميگُم چي گفت ؟ پيرزن كليد را چرخاند توي قفل كشوي پيشخان. سند منگولهداري را در آورد. مرد جوان با مشت كوبيد روي پيشخان. زن و مرد نگاهشان را دوختند به سند روي پيشخان . پيرزن دستش را روي سند گذاشت و آن را به جلو راند. مرد جوان بيرون رفت. ايستاد كنار موتورش كه هنوز روشن بود و پت پت ميكرد. برگشت و به تابلو بالاي سرش نگاه كرد. نوشته بود:مهمانپذير حورا.
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1147تاريخ ارسال : چهارشنبه 22 فروردین 1386 |