| شب يلدا مريم دلباري بازچادر مي افتد روي سرم. بايد بروم بيرون. باز براي خريد. ورق كوچكي از جيب كيفم ميافتد بيرون:«گوشت نيم كيلو- سبزي خورشتي يک كيلو- لوبيا چيتي نيم كيلوو گل…» سگي صداش را توي گوشم مي پيچاند. چشمم ميگردد دنبال عوعوي سگ. دنبالم ميدود. تنم ميلرزد. چادرم جمع ميشود. چند تار مويي را كه افتاده روي پيشانيم با سر انگشت ميبرم زير چادر. ابرهاي سياه جلوي خورشيد را گرفتهاند. قدمهام تند ميشوند. به ايستگاه اتوبوس كه ميرسم پاهام سست ميشود.زن ومرد جواني را ميبينم، از پشت شيشة غبار گرفته رستوران، روبه روي هم نشسته اند. سرشان نزديك هم وشاخه گلي بينشان روي ميز است. دهانشان باز و بسته ميشود. چشمهام را تنگ ميكنم تا به خاطر بياورم؛ چند سال پيش بودكه همراه رضا ساعتها روي صندلي رستوران نشستيم. رضا دستم را گرفت. تنم داغ شد. سرانگشتهام را بوسيد. چشمهاش به چشمهام خيره بود. پلك نميزد. خسته هم نميشد. صداش هميشه تو گوشم ميپيچد:«دنيا تو يه مشتم تو توي مشت ديگهم. اين نگات نميذاره ازت دور بشم.» صداي ممتد بوق اتوبوس ذهنم را آشفته ميكند. بايد بروم. آسمان ميغرد. نگاهم خيرگياش را از رستوران ميگيرد و تعقيب ميكند صداي مردي را كه ميگويد:«خانم خانما بفرما چي ميل داري؟» قلبم پر تپش ميزند. صداي پارس سگ عذابم ميدهد. باد سرد زير چادرم بازي ميكند. تمام تنم يخ كرده. انگشتهام به سختي باز ميشود تا لبه چادر را نگه دارد، مبادا از سرم سر بخورد. قدمهام تند ميشود. مردي با صداي رعد و برق چترش را باز ميكند وميگيرد بالاي سرزن همراهش.هردوزير چتر آرام قدم برميدارند. به چهره زن دقيق ميشوم. چشمهاش سياه ودرشت نيست. دهان گشادي دارد و اگر اين چترنبود و پودر صورتش زير باران پخش ميشد حتماً پوستش هم تعريفي نداشت. راهم كج ميشود. شاخه گلي ميخرم و زير چادر خيسم پنهانش ميكنم. نزديك خانه كه ميرسم خيلي سردم ميشود. چند مرد را ميبينم نشستهاند دور آ تش. كمرشان خم شده. پاهام ميايستد كنارشان. احساس خوبي دارم. ولي دود چشمم را آزار ميدهد. بياختيار پلك ميزنم. با چشمهاي اشك آلود به شعلههاي قرمز آتش خيره ميمانم. باد سرد شعله را ميلرزاند. دستهام كمي گرم شده نميخواهم به خانه برگردم .عوعوي سگ عذابم ميدهد. يكي از مردها زير چشمي نگاهم ميكند. مثل رضا كه روز ا ول زير چشمي نگاهم كرد. بعد به چشمهام خيره شد. شب موهام را بو كشيد و... پاهام سنگين شده زانوهام ميلرزد. بايد به خانه برگردم. خانه سرد است و ريخت و پاش. وقتي هم تا آمدن رضا نمانده. بايد غذا را آماده كنم. امروز هم چيزي نخريدهام. بايد هر چه در خانه دارم جفت و جور كنم و بپزم. قورمه سبزي كه نميشود.نه! كليد در قفل ميچرخد. چادرم ميافتد روي رخت آويز. آب از آن ميچكد. بخاري را روشن ميكنم. خانه جمع و جور ميشود. هنوز دم اندازي را روي قابلمه نگذاشتهام، بوي عدس پلو توي خانه ميپيچد. روبه روي آيينه ميايستم. موهام را رها ميكنم روي شانهم. سورمه به چشم ميكشم و پودر ميزنم به صورتم. شوهرم ميگه اين دفعه خوشگلتر شدي زن همسايه گفته بود. صداش ميپيچد توي گوشم. روژ آلبالويي ميكشم به لب تا توي تاريكي برق بزند.با صداي باز شدن در ميدوم جلوش .سلام رضا جان گل را ميگيرم مقابلش. چشمهاي رضا آن قدر خسته است كه نگاهم نميكند. پاكتي ميدهد دستم و ميرود طرف اتاق و ميگويد:«امروز هم حقوق ندادند...با رييسمون بحثم شد ... پروندهها رو با خودت بيار.» سنگيني پاكت برگهاي گل را له كرده. ديگر طاقت نميآورم. گل را پرت ميكنم توي حياط و ميدوم طرف آيينه. نگاه ميكنم به چشمهام. هنوز سياه و درشت است. آيينه غبار ميگيرد. سورمه پخش ميشود زير چشمم.حالا رضا خوابيده روي تخت. حتي جورابش را درنياورده. سرم را ميگذارم روي زانويش. د ستهاي رضا بيرمق افتاده گوشهي تخت. باران خود را پر صدا به پنجره اتاق ميكوبد.عدس پلو بوي سوختگياش را ميپيچاند توي خانه. پرده را كنار ميكشم. آخرين شعلههاي آتش خاموش ميشود. خيابان خلوت شده. از لامپ روبه رو نور ضعيفي ميتابد. صداي خر وپف فريد ميپيچد توي گوشم. پلكهام روي هم فشارميآورد.فردا بايد بروم بيرون بازهم براي خريدو ...
آبادان - 83 تماس با نویسنده http://www.maryamdelbary.blogfa.com نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1177تاريخ ارسال : چهارشنبه 29 فروردین 1386 |