| طلاق ميثم محمدي حرفهايش را كه گفت، نوشت:«انگار خدايي نيست.» نوشتم:«هست.» نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت. نوشتم:«زندگيمان؟» برايم آمد:«مهم است؟» نوشتم:«آري.» آمد:«تمام شد.» نوشتم:«به همان خدايي كه ميگويي.» صورتك خنده را برايم فرستاد. نوشتم:«دخترمان؟» چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم:«پس دخترمان.» آمد:«دادگاه.» نوشتم:«گناه دارد خدا قهرش ميآيد.» علامت تعجب برايم گذاشت. نوشتم:«جان مريم.» آمد:«نه، نه.» نوشتم:«تمام ِتمام؟» صورتك باي را فرستاد. نوشتم:«به همين سادگي؟» آمد:«خداحافظ شما.» نوشتم:«يعني چه؟» ديگر چيزي نيامد.
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1185تاريخ ارسال : چهارشنبه 05 اردیبهشت 1386 |