| حالا ديگر نه! ايمان عابدين تلفن که زنگ خورد من و امير همزمان به ساعت نگاه کرديم. امشب يک ساعت زودتر زنگ خورده بود، اما هردوتامان ميدانستيم که چه کسي پشت خط است. امير نيمخيز شد که برود بهطرف تلفن که دستش را گرفتم و نشاندمش روي صندلي. همان لحظه تصميم گرفتم چيزي را که چند روز بود توي ذهنم وول ميخورد بگويم. - خواهش ميکنم جواب نده! نشست و نفسش را پرصدا بيرون داد و گفت: - نميشه...نميتونم! دستش را گرفتم و آرام فشار دادم: - اگه بخواي ميتوني. باور کن ادامه دادن به اين بازي هيچ فايدهاي نداره، هر چهقدر زودتر تموم بشه عذابش کمتره. روي صندلي جا به جا شدم. - اصلاًاين بازي نبايد شروع ميشد، کاشکي همون بار اول همه چيزو بهش ميگفتي. تکيه داد به صندلي و سرش را ميان دستهاش گرفت. تلفن توي اين فاصله چند بار زنگ خورد و بعد قطع شد. امير يک لحظه سرش را بالا آورد و سراسيمه به گوشة اتاق که تلفن آنجا بود نگاه کرد. رگ باريک روي شقيقهاش بيرون زده بود و ضرباني ميزد. - باور کن هم به صلاح توئه هم به صلاح اون، اصلاً اگه خواست بياد اينجا چي؟ ميتوني بهش بگي نياد! به اين چيزا فکر کردي؟ مستقيم به چشمهام نگاه کرد و گفت: - يه چيزايي هست که تو نميدوني؟! - خب به من بگو، شايد يه راه حلي براش پيدا بشه. بلند شد و رفت به آشپزخانه. بطري آب را از يخچال درآورد و گذاشت روي ميز وسط آشپزخانه. از توي کابينت ليواني درآورد و گذاشت روي ميز. بطري توي دستش بود که تلفن دوباره زنگ خورد. بطري را رها کرد روي ميز و دويد بهطرف تلفن. آنقدر سريع عمل کرد که فرصت هيچ کاري را پيدا نکردم. گوشي را برداشت و نيمهنفس گفت: - سلام. آب داخل بطري راهش را به طرف زمين پيدا کرده بود. - ببخشيد... تازه رسيدم. رفتم بهطرف ميز تلفن و دگمة آيفون را زدم. - نگران شدم. صداي زن ِ آن طرف خط ميلرزيد. امير خنديد و گفت: - تقصير خودته که يه ساعت زودتر زنگ زدي! - آخه امروز که با نازي رفته بودم خريد يه اتفاق جالب افتاد، ميخواستم زودتر بهت بگم. - چه اتفاقي؟خوب يا بد؟ - ميدوني امروز کي رو ديدم؟ - کي؟ - حدس بزن؟ - نميدونم، تو بگو. - فرزاد! - فرزاد؟! - آره بابا،همون دوستت که شمارة تو رو بهم داد. امير نگاهم کرد. پرههاي بينياش ميلرزيد و رگ باريک روي شقيقهاش دوباره ضربان گرفته بود. - خب... چي گفت؟ - وقتي بهش گفتم که تورو پيدا کردم باورش نميشد، داشت از تعجب شاخ درميآورد! هي ميگفت شما مطمئنيد که خودش بود؟ اشتباه نکردين؟ شماره رو درست گرفته بودين؟ زن خنديد و امير نفس راحتي کشيد. - نميدونم چرا باورش نميشد! امير چند لحظه مکث کرد و گفت: - فرزاد همينطوريه، زياد بهش فکر نکن. ديگه چه خبر؟ - خبر که زياده، اما بقيهش واسه بعد، الان برو استراحت کن، تازه از راه رسيدي. شام چي داري؟ - هنوز فکرشو نکردم، نگران نباش. - حيف که زمينگيرم، وگرنه مياومدم بهت سر ميزدم. تو هم که همش بهانة کارتو ميکني. - چشم،انقدرم غر نزن، توي اولين فرصت ميآم. - مواظب خودت باش، راستي خاله نازي و دخترش هم خيلي سلام رسوندن. - بهشون خيلي سلام برسون. - حتماً،خداحافظ . - خداحافظ . گوشي را گذاشت و همانجا روي زمين نشست و به سراميکهاي کف خيره شد. از يک هفته پيش که اين بازي شروع شده بود تکيده تر شده بود. ديگر آن شروشور گذشته را نداشت. تمام روز را تا جايي که امکان داشت توي اداره ميماند. شب هم که برميگشتيم نه حرف ميزد نه درست و حسابي غذا ميخورد. نميدانم چرا حدس ميزدم که اين وسط چيزي بود که به خودش ربط پيدا ميکرد و آشفتهاش کرده بود، اما هميشه در مقابل کنجکاويهاي من سکوت ميکرد و به نقطة نامعلومي خيره ميماند. حالا هم همين رويه را پيش گرفته بود. تصميم گرفتم سؤال پيچش نکنم و بگذارمش به حال خودش. هر چهقدر بيشتر اصرار ميکردم رابطهمان تيرهتر ميشد. توي اين هفته يک ساعت هم صحبت نکرده بوديم و تحمل اين وضع غيرممکن بود اما امير هنوز مصر بود که حرف نزند. خيلي آرام شانهاش را فشار دادم و گفتم: - چاي ميخوري؟ نگاهش را از زمين گرفت و با تکان دادن سر بهم فهماند که ميخورد. بلند شدم و رفتم به آشپزخانه. کتري را برداشتم و گرفتم زير شير آب. توي اين فاصله از گوشة اپن امير را ميپاييدم. حالا داشت به پنجرة نيمهباز اتاق نگاه ميکرد. کتري را که گذاشتم روي اجاق و کبريت کشيدم شعله با سر و صداي زياد روشن شد و همان موقع صداي امير پيچيد توي آشپزخانه: - ميخواي بدوني چرا نميتونم تمومش کنم؟ از شنيدن اين حرف تعجب کردم.براي آنکه مطمئن شوم گفتم: - چي گفتي؟ - ميخوام همه چيز رو برات تعريف کنم. آمدم کنار اپن و نگاهش کردم: - اگه دوست داري بگو، مجبور نيستي. - نه ميخوام سبک بشم. بلند شد و رفت به گوشة ديگر اتاق و ضبط را روشن کرد. صداي آهنگ غمانگيزي پيچيد توي خانه. يک هفته بود که که صداي اين آهنگ توي اين خانه مدام شنيده ميشد. - بازم اين آهنگ؟ جواب نداد. فقط برگشت و نگاهم کرد. طوري نگاهم کرد که از حرف خودم پشيمان شدم.براي فرار از سنگيني نگاهش خودم را با فلاسک چاي سرگرم کردم. آب جوش را که ريختم توي فلاسک آمد کنار اپن: - بيا بشين. رفت توي اتاق و چند لحظه بعد برگشت. توي دستش آلبوم رنگ و رو رفتهاي بود که قبلاً نديده بودم. از آن آلبومهاي تختهاي قديمي که ديگر گير نميآمد. چند بار آرام روي جلد آلبوم دست کشيد، انگار نازش ميکرد، بعد آرام و با احتياط بازش کرد. از دور چند تا عکس سياه و سفيد قديمي به چشمم خورد. انگشتش را گذاشت روي يکي از عکسها و گفت: - بيااينو ببين! نشستم کنارش و خودم را جلو کشيدم تا بهتر ببينم. عکس دسته جمعي خانوادهاي بود که توي آن يک مرد و يک زن و دوتا پسر بچه که يکي قدبلندتر بود ديده ميشد. - اين برادرمه. پسر بچة قدبلندتر را نشان ميداد. نگاهش کردم. اشک توي چشمهاش جمع شده بود. - تو که گفته بودي خواهر و برادر نداري! - دروغ نگفتم. - پس اين کيه؟! از وسط آلبوم عکسي را بيرون کشيد و داد دستم. پسرجواني بود که سبيل باريکي داشت و لبخندي گوشة لبش نشسته بود. - عکس هجده سالگيشه. از حرفهاش سردرنميآوردم. يک بار گفته بود که خواهر و برادري ندارد و حالا چيز ديگري ميگفت. - خب حالا کجاس؟نکنه... برگشت و خيره نگاهم کرد. دوباره از حرفم پشيمان شدم. - معذرت ميخوام، منظور بدي نداشتم. - گم شد، يه روز از خونه رفت بيرون و ديگه برنگشت. همهجا رو دنبالش گشتيم. پيدا نشد که نشد. من اون موقع ده سالم بود.... نميخواي چاي بدي. گيج بودم. حرفهايش را نميفهميدم. به زحمت بلند شدم و رفتم به آشپز خانه و چاي ريختم. حرفهاي امير توي سرم ميپيچيد. سيني چاي را گذاشتم روي ميز و نشستم کنارش. - خب، بعدش. - بعدش بدبختيهاي ما شروع شد. پدرم دق کرد. مادرم حواس پرتي گرفت. الان گوشة يه آسايشگاه روانيه. هيچکس رو نميشناسه. حتي منو. حساب سال و ماه از دستش در رفته. همش فکر ميکنه برادرم کوچيکه و ... بغض راه گلويش را بست. نگاهش کردم، چيزي به ذهنم نميرسيد که براي آرام کردنش بگويم. - واسه همين وقتي اون خانوم زنگ زد و منو با پسرش اشتباه گرفت نتونستم مقاومت کنم. يه لحظه فکر کردم اون مادرمه و من... احساس عجيبي داشتم. حرفهاي امير بدجوري ذهنم را مشغول کرده بود. ليوان چايم را برداشتم و رفتم کنار پنجرة نيمه باز. باد خنکي خورد توي صورتم. به امير نگاه کردم که دوباره به نقطة نامعلومي خيره شده بود. انگار اولين بار بود که ميديدمش، امير براي من ديگر امير گذشه نبود، انگار هويت تازهاي پيدا کرده بود و من بايد مدتها تلاش ميکردم تا به آن خو بگيرم.
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1242تاريخ ارسال : چهارشنبه 26 اردیبهشت 1386 |