| طلاق حسين چراغي چهقدَر پنجره باز پشت دودهاي آبي محو مي شود، ته سيگارم را توي حياط پرت مي کنم، ساختمان روبهرو نيمه کاره ول شده است! امروز سومين بار است که ميخواهم زنگ بزنم، در تکرارش هر روز گوشي برداشته ميشود و از آنطرف خط بوقي ممتد کش برايش ميآيد. سر ظهر توي اداره يکدفعه چنگ ميکشد، بوي غذا هم دلم را بيشتر آشوب ميکند، ظرف غذا را پرت ميکنم! از پستو سرک ميکشد، وقتي ميبيند در سکوت سرم را ميان دستهايم گرفتهام، با خيال آسوده ميرود . تا ميشود، به خود ميپيچد، مثل فيلمهاي صامت تماشايش ميکنم، کبود ميشود وميدود. خيس عرق تلخ ميشوم! چراغ را خاموش ميکنم و زل ميزنم به تاريکي. جاي انگشتها از صورتش پاک نميشود. از آن اتاق جيغ مي کشد: -بابا را دوست ندارم. صدا در ميان سقف و ديوارها ميماند. يک موج سرما، نميدانم از کجاي تنم، شروع مي شود که وقتي به پشتم ميرسد ميلرزم. يک قطره اشک هم با من ميلرزد که وقتي روي متکا ميافتم با من ميريزد . سه شنبه است. امروز روي موتور برف ميآيد. ماشينهاي بزرگراه مثل هميشه ميروند. ازپشت تلق ِ موتور جاده سفيد شده را نميبينم. سرک ميکشم. يک دانه برف ِ درشت چشمم را ميخورد. يک چشمي و يک دستي ميروم؛ دست ديگرم تلق را پاک ميکند، امروز تنها موتوري ِ آزادگان من هستم .
تماس با نويسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1271تاريخ ارسال : پنج شنبه 10 خرداد 1386 |