| ميانبر امير عسكري هنوز به ميانه راه هم نرسيدهام. نبايد پياده ميآمدم وحالا در اين مسير ميانبر هيچ ماشيني نيست. شايد هزار بار پياده همين مسير را با مجيد آمدهايم. تنهايي خيلي طولانيتر به نظر ميرسد. ديگر قابل تحمل نبود، بايد جوابش را ميدادم. با مجيد هم كه ميآمديم سكوت بود. حرف هم كه ميزد يا از من اشكال ميگرفت يا از خودش. اصلاً چه لزومي داشت در مورد خودمان حرف بزنيم؟ اين همه آدم در دنيا كه ماجراهاي جذابتري داشتند. يك روزي بايد ميفهميد كه آدم وسواسي واشكالگيري است. مطمئنم اصلاً برايش فرقي نميكند كنارش هستم يا نه، احتمالاً الان پشت سرم با فاصله چند متري باز هم دستهايش را از پشت به هم گره كرده و مثل هميشه آهسته قدم بر ميدارد وبه زمين زير پاهايش خيره شده است. از وقتي ازدواج كرديم - از همان بازار رفتنهاي قبل از عروسي - فهميدم خيلي آهستهتر از من قدم برميدارد. فكر نميكردم چيز مهمي باشد اما اگر يك چيز باشد كه به خاطرش تا آخر عمر نخواهم با او خريد بروم همين آهسته قدم برداشتنش است. ديوانهكننده است. روزهاي اول كنار هم قدم برداشتن ما خندهدارترين چيز بود. مجيد قيافه آدمهايي را ميگرفت كه با تمام توان ميدوند و من همچنان مجبور بودم آهسته قدم بردارم تا عقب نيفتد. کمکم هر دو عادت کرديم. ولي در عوض با هم قدمزدنمان را به همين ميانبرکه به خيابان اصلي راه داشت محدود کرديم و قرار شد هر مسيري را به جز همين ميانبر را، هرچهقدر هم کوتاه باشد، با تاکسي برويم. چه کسي فکرش را ميکرد که اين هم براي انتخاب همسر مهم باشد. پنج سال تمام او اصرار کرد پياده راه برويم ومن به دنبال ماشيني گشتم تا سوارش شويم و وقتمان را در پياده روها هدر ندهيم. بيست دقيقهاي راه رفتهام و حالا ديگر در قسمت آخر راهم که با مسير اصلي يکي ميشود.كمكم آدمهايي که کنار تاکسيهاي ابتداي خط ايستادهاند قابل تشخيص ميشوند. بيشترشان رانندگان تاکسيهاي خط هستند که اغلب کنار هم جمع ميشوند وهمانطور که با هم حرف ميزنند، منتظر ميشوند تا نوبتشان برسد. اينبار لااقل، نبايد از ميانبر ميآمدم. حتماً مجيد پشت سرم قدمهاي مرا نگاه ميکند و از اينکه بدون او هم از همين ميانبر ميآيم در دلش ميخندد. اصلاً دوست ندارم برگردم و نگاهم به چشمهايش بيافتد. شايد هم فکر کند خواستهام اينطوري منتش را بکشم. خيلي دير شده براي اينکه برگردم و با تاکسي مسير اصلي را بروم. تقريباً چيزي نمانده برسم. از برگشتن هم خوشم نميآيد، حتي اگر يک قدم برداشته باشم! مسخره است.حتماً ديگران فکر ميکنند ديوانهام وقتي ببينند راهي را که رفتهام بيدليل عقبگرد ميکنم و برميگردم. بايد نگاه سنگين مجيد را هم تحمل کنم، که يا فکر ميکند که به سمتش ميروم تا منتش را بکشم و يا دارم با او لجبازي ميکنم. بهتر است اين چند متر باقيمانده را هم بروم. فرصت هست که تلافياش را در بياورم. شايد هزار دفعه به مجيد گفتم:« بيا ما که نميتوانيم باهم قدم برداريم اين يک مسير را هم با تاکسي برويم.» هر بار که کسي نگاهمان ميکرد مطمئن بودم که دردلش به حالت مسخره تند راه رفتن مجيد وبيتابي که در چهرة من از آن همه آهسته قدم برداشتن بود ميخندد. واين نگاهها نيمساعت تمام ادامه داشت. ولي اين آخرين بار بود. آخرين بار که از اين ميانبر مي آمدم ومجيد آنقدر فاصلهاش را حفظ کرده بود که کسي نتواند تصور کند من و او با هم رابطهاي داريم. کمتر از بيست متر مانده است. تاکسي زرد رنگي که به نظر کاملا نو ميآيد، از اينهايي که انگار آهسته رفتن را ياد نگرفتهاند از کنارم رد ميشود ودهمتري جلوتر ترمز ميگيرد، انگار که ميخواهد ترمزهايش را هم امتحان کند، ودر جا متوقف ميشود. درها لحظهاي بعد باز ميشود ومسافرها پياده مي شوند. خودش است، باورم نميشود. آخرين نفري که از درِ عقب پياده ميشود مجيد است با همان پشت خميدهاش ونگاهي که شيفتة خيره شدن به زمين است.
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1508تاريخ ارسال : سه شنبه 13 شهریور 1386 |