| الو و خاكستر مريم دلباري به قربانيان آدم سوزي سينما ركس آبادان - مرداد57
ماهي فروشها ميگفتند شرجي كه باشد، هوا دم ميكند. ننه عباس دوباره غش ميكند و كسي كيسة چرمي راميگذارد جلوي بينيش تا حرف بزندو حالش كمي جا بيايد. کاغذهام بوي نم گرفته بودند. سه روز از شرجي نفسگير گذشت و ننه عباس غش نكرد ومن هم هيچ ننوشتم . سيني ماهي را كشيد جلوش. زني آبشش يكي از ماهي ها رابالا زد: - كيلويي چنده؟ ننه عباس هيچ نگفت. - آتيشي ميخام ... صبور يا بياح كه بندازم تو تنور تا كباب بشه ... ننه عباس غش كرد. تا آمدم و كاغذهايم را جمع كردم و گذاشتم لايكلاسر، ماهي فروشها رسيده بودند بالاي سرش. موهاي سفيد و حناييش ريخته بود روي خطوط پيشانيش. پولك ماهي چسبيده به چروكهاي صورتش. زني شانهاش را ماساژ داد و دست برد به يقة گشاد پيرهنش. ننه عباس تكاني خورد. از چاك سينههاي آويزانش، بند چرمي را كشيد بيرون. جا قرآني را گذاشت جلو سوراخ بيني. پرصدا نفس ميكشيد. رگ دستش متورم شد. كيسه را بين انگشتهاي استخوانيش ميفشرد. از لاي پلك نيمه باز نگاه كرد و رگهدارگفت: - مسلمونا كمكم كنيد... اومدن عباسمو ازم بگيرن. چانه اش لرزيد: - ركس مونو به خاك سياه نشوند، نگام نكنيد سر و پايم... اُف ... اُف. سرش را چرخاند. پلك هاش روي هم سوارشدند. - دوازده ساله بودم كه عروسكم رو از دستم گرفتند و گفتند بايد بري خونة شوهر. هفت سالِ آزگار بچه دار نشدم، هر روز كشون كشون ميبردنم طلاقم بدن... يه روز دمپايي تو پام نبود گفتند خوبيت نداره، برگشتم ... قربون اون ابوالفضل كم طاقت برم، زود مرادمو داد. بچه دار شدم، او هم پسر، شوهرم نه ديگه طلاقم داد، نه روم زن گرفت ... چي از پسر بيتر، ديگه بونه نداشت. ولي ديگه بچه دار نشدم ها! از اُجاق كوري كه بهتر بود، ها!... سرفه كرد. زن چند قطره آب چكاند توي دهانش. سرش را رها كرد روي دستهاي زن. - دده نميدوني به چه دلخوني بزرگش كردم ... عباسمو ميگم ها ... او روزا كه لوله كشي نبود. يه دله ميگرفتم دستم، از ايستگاه صمد يا لين سيزده احمدآباد پياده ميزدم. خدا ميدونه چقدر سر بمبو توي صف واي ميستادم. از عصمت سينه پهن گرفته تا سكينه لكاته كتك ميخوردم، آخر سر هم دي مندو كه سقا بود، يه سطل آب ميريخت توي دلهم. مي اُوردم مي ذاشتمش سر فرمز، هي پمپ ميزدم و ميزدم تا اَلو بگيره بعدِشم فرمز هوا ميگرفت نفتش ميزد بالا و ميگفت« پيس» ، خاموش ميشد... آخي ميخواستم اُپيازي بري عباسم درست كنم... چه عالمي داشتيم، چه دلخوشي... قربون بچهم برم، دلش يه تايرميخواست تو كوچه ولو بشه. قربون اون پاهاي لجنيش. بميرُم بري بازي كردناش... دستش را در هوا چرخاند: - گاو گوساله، شنگل پنير، اشگل گلي مالِ گلي ... صداش هنوز تو گوشِم.ِ دستش را گرفت پناه دهانش و چشمانش را ريز تركرد: - ها تقصير عاموش بود ... نه استغفرالله... لامصب او روز پيله كرده بود. هي ميگفت ننه پول بده با عامو برم سينما. اولش ننهادم بره ... پدر صاحبمو در آورد. انگشت اشاره اش را گذاشته بود لاي لثه ي بي دندانش و فشار مي داد. هق هق مي كرد. - بچهم از چيزي خبر نداشت ... رفته بود فيلم ببينه. همين عسكها كه مي ندازند رو پرده ... همينها بچهمو گول داد. از روي دستهاي زن بلندشد. مشت گره زدهاش را كوبيد به سينه: - جد سيد ممد ازشون نگذره سينما سوخت ... سينما الو گرفت... نميدوني، نديدي دِدِه ركسُ ميگُم ها... رفتم به پاشون افتادم، گيسامو كندم، التماسشون كردم، تا يه كم خاكستر بهم دادن. دست در يقه اش برد: - از هيچي كه بيتره ها... جلد قرآن را گذاشت روي چشمهاش بعد روي لبهاش و بوسيد. - تو اي ريختمش، عباسمو ميگم ها پوزخندي زد: - رفتن يه قبر بزرگ درست كردن ميگن عباسمو قاتي اونهاست. مو كه ميدونم نيس. آخه مگه ميشه خاكستر رو برد و خاك كرد. خواستن گولُم بِدَن ... شوهرم رفت روم زن گرفت گفت:« تو عرضه نداشتي بچهتُ نگه داري.» سينهاش بالا و پايين ميرفت. جلد قرآن چرمي تكان ميخورد. باد كاغذهام را به بازي گرفته بود. بازار ماهيفروشها پر شد از كاغذهام. ننه عباس ماهيها را روي خاك ريخت. دست به زمين زد و بلند شد. سيني خالي را مثل داريه به دست گرفت و با سرانگشت شروع كردبه ضرب زدن . پا ميكوبيد زمين وسرتكان ميداد. خش خش دمپايي پلاستيكي روي آسفالت شرجي زده، با صداي رگ دارش درهم شد: گاو گوساله شنگل پنير اشگل گلي مالِ گلي گاو گوساله شنگل پنير اشگل گلي ... ... نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1510تاريخ ارسال : سه شنبه 13 شهریور 1386 |