| هوي! کاوه سلطاني از دستانداز که رد شد، بيدليل پايش را روي ترمز گذاشت. صداي ترمز در جادة فيروزکوه پيچيد و اتومبيل ليز خورد. پس از اينکه لحظهاي فرمان اتومبيل هرز چرخيد دوباره کنترلش را به دست گرفت. فرياد زد: - چته حيوون..ها؟...چته؟ کنار جاده نگه داشت. آن ساعت شب خلوت بود. داشبورد را باز کرد و در نور کم جان داخل اتومبيل بستة سيگار را پيدا کرد. موتوري با صدايي مضحک از کنار اتومبيلش رد شد. احساس خطر کرد و صد متر جلوتر جايي که خاکي کنار جاده پهنتر بود، نگه داشت. صورتش برافروخته و عرق کرده بود. نگاهي به آينة ماشين انداخت و دستي به ريشش کشيد و پياده شد. به گلگير جلويي پرايد سبز رنگش تکيه کرد و سيگاري روشن کرد. سرماي هوا آرامترش کرد. همانطور که تکيه کرده بود، با پشت انگشتان دست راست شروع به ضرب گرفتن روي بدنة ماشين کرد. نواختش کمکم بي نظمتر و عصبيتر ميشد. از همان ابتداي حرکتش از تهران حس وحال خوبي نداشت. جادة فيروزکوه، آن هم تنها و شبانه، برايش خيلي هراسآور بود. همانطور که از زمان حرکت حس ميکرد و حدس ميزد. هراسآور چون در تنهايي شبانه در جادهاي خلوت تمام خاطرات و سوداهايي که در اين جاده پا بر جا بودند، چون اشيايي فلزي جلا مييافتند و در تاريکي ذهنش ميدرخشيدند. نام او را به ياد آورد. مثل ميانسالي که نام کودکي را تکرار ميکند و ميخواهد بگويد که زيباست، آرام نامش را بر زبان آورد: آسمانه! هه! . پک ديگري به سيگارش زد و اين بار سردتر آن نام را تکرار کرد. يک کاميون با اتاق روشن از کنارش گذشت و آواهايش را که در هوا معلق بود چون پرهاي کاه روي جاده پخش کرد. يک زني چادري کنار راننده در آن اتاقک نشسته بود و از فلاسک براي شوهر خستهاش چاي ميريخت. انگار خانهاي ساده بود و آن دو به پشتي تکيه کرده بودند. برگشت توي اتومبيل. راهنما زد و يک ضرب به طرف تهران دور زد. تنهايياش را که مثل سرنشيني مرده کنارش نشسته بود، حس کرد. بعد مانند رانندهاي که براي شخص مهمي دنبال آدرسي ميگردد، شروع به حرف زدن کرد: آره! کنار همون کوه بود... نه شايد يه دست انداز ديگه بود...اما خودش بود. آره خودش بود. پارسال هم که ميرفتيم شمال ديدمش. آره...آسمانه... 20 سال پيش بود... نه17 سال.. نه بذار ببينم! 18 سال پيش بود...آره...باور کن خودشه...بايدکه... حرفش بريده شد. بي آنکه متوجه شده باشد، خيلي سرعت گرفته بود و از روي دست انداز رد شده بود. ماشين تلق و تلوقي کرد. برگشت و پشت سرش را در تاريکي و در نور قرمز چراغهاي عقب ماشين نگاه کرد. کمي جلوتر کنار تابلوي تهران 50 کيلومتر نگه داشت. چند اتومبيل در جهت مخالف او از دور ميآمدند. مردد بود. راهنما زد. صبر کرد که اولي که از بقيه خيلي جلوتر بود، رد شود . با حالتي جنون آسا سريع دور زد. ماشيني بلافاصله به حدود ده متري پشت سرش رسيد و شروع کرد به بوق زدن. بعد هم چراغهاي نوربالايش مثل دو خنجر از آينه در آمد و در چشمهايش فروشد. از اتومبيل جلويي هم سبقت گرفت تا با سرعت تمام از روي آن دستانداز - برآمدگي- رد شود. فرياد کشيد: هوي! همان هجده سال پيش بود که با آسمانه داشتند ميرفتند شمال. آسمانه که ساکت و خجالتي نشسته بود، روي دستانداز فرياد کشيده بود: هوي! انگار شادي با انگشتان باريکش شکم او را غلغلک داده باشد. خودش هم دلش هري ريخته بود پايين. پس از هجده سال، آسمانه در ذهنش زنده شده بود. - تا آخر شب برميگرديم. مگه نه ؟ - معلومه! نگراني؟ - نه! من که گفتم ميرم خونة دوستم. نه! همه چي رو به راهه. آخر شب هم که برميگرديم. رد لاستيک هاي خودش را روي جاده پيدا کرد و همانجايي که ده دقيقه پيش ايستاده بود، نگه داشت. دوباره پياده شد و سيگاري روشن کرد. تا يک ساعت ديگر مي خواست خودش را به ويلاي فريدون و جمع رفقاي قديمي اش برساند. «دير نمي شه.» پک ديگري به سيگارش زد. سوار شد. ميخواست دوباره دور بزند و از روي آن دستانداز رد شود و ياد عشق جوانياش را زنده کند. فقط همان لحظه بود که تصوير لبخند و دلهرة آسمانه را ميديد. فقط همان لحظه ميتوانست ببيندش. حس گناه و افسوس سراغش آمد. «کاش همين حالا هم با او بودم.» اما با زن ديگري ازدواج کرده بود و خودش بود که به همه گفته بود، ميخواهد عاقل باشد. از روي دستانداز که گذشت فرياد کشيد: هوي! . اما اين بار نه شادمانه، بلکه هراسان و گريان. صدايش شبيه صداي يک زنداني بود که در زندان فرياد ميکشد: اوهوي...کسي اينجا نيست؟...اوهوي...من بي گناهم!!! با اين حال خودش را بيگناه نميدانست. در آينة ماشين خودش را نگاه کرد. نصف صورتش ديده ميشد. فرياد کشيد: اوهوي! عصبيتر از قبل، خيلي عصبيتر از قبل. رگ روي شقيقهاش را ديد و سفيدي بالاي مردمک چشمهايش را وقتي که فرياد ميکشد. و دندانهاي فک بالايياش را ديد و همينطور چين و چروک وحشيانهاي که وقت فرياد کشيدن روي صورتش ايجاد ميشد: اوهوي!...اوهوي!...اوهوي!...اوهوي!... شروع کرد به سرفه کردن و کنار همان تابلوي تهران 50 کيلومتر دوباره نگه داشت. ميخواست به خاطر احساساتي شدن يقة خودش را بگيرد. «مرتيکه 45 سالته!» سه بار تکرار کرد. سرش را روي فرمان گذاشت. دوباره به حالت عادي نشست. در آينه نگاه کرد و يقهاش را درست کرد. «اين بازيها چيه؟» سپس خودش را مسخره کرد: « تو ديگه بزرگ شدي.» به ياد آورد جملة پدرش را که دستش را روي شانه اش گذاشته بود؛ خوشحال از اينکه با آسمانه به هم زده است. دوباره دور زد و پشت سر يک کاميون قرار گرفت. اما نگه داشت تا کاميون دور شود، چون نتوانست سبقت بگيرد. براي رفتن روي آن دستانداز بايد خيلي سرعت ميگرفت تا حسش کند. وقتي از رويش رد شد، فرياد کشيد: هوي ! ... چهره ي آسمانه در ذهنش زنده شد: موهاي سياهش از زير روسري آبياش بيرون زده بود و عرق کرده بود. در آفتاب چهرة سفيدش به سرخي ميزد. چشمهاش درشت و سياه بود. بينياش کشيده و باريک. طرة جلو موهاش خيلي پرپشت به نظر نميرسيد. گونههاش برافروخته و سرخ و گوشتالو بود. و لبانش کشيده و باريک . به ياد آورد که پفک ميخوردند. « آره! پفک» ميخواست به اولين مغازة کنار جاده که ميرسد، پفک بخرد. لبخندي زد. براي بار سوم در همان خاکي که رد ترمزش بود نگه داشت. شروع کرد به حرف زدن با خودش : «دوباره؟ نه... بسه ديگه... دير ميشه...» نگاهي به ساعتش انداخت: « بار آخره!» به طرف دست انداز گرد کرد و سرعت گرفت. «حالا اگر با اون بودم خوشبختتر بودم؟ خوشبختتر بوديم؟ هوم!... تصميم عاقلانه...» طنين صداي آسمانه را شنيد که تکرار ميشد: « قرار نبود منطقي فکر کنيم.» سر تا پاي وجودش لرزيد. به آسمانه گفته بود که منطقي فکر کرده و ديده که بهتر است از هم جدا شوند. حتماً در جواب اينکه شايد با هم خوشبخت نشويم هم مي گفت: - حتي قرار ما اين هم نبود. قرار بود با هم باشيم. قرار بود که عاشق هم باشيم. بارها هم اين رو به هم گفتيم. دوباره شنيد: - قرار نبود منطقي فکر کنيم . دستانداز افکارش را پاره کرد و راه برگشت را به ياد آورد. آسمانه خواب بود و او تند مي رفت. از روي دستانداز که رد شده بودند، آسمانه از خواب پريده بود و روسرياش را درست کرده بود. آسمانه لبخندي زده بود و او فرياد کشيده بود: هوي ! سرش داشت گيج ميرفت. نزديک تابلوي تهران 50 کيلومتر نگه داشت. سردرد شديدي داشت. سرش را بيرون آورد و با تمام وجود فرياد زد: اوهوي!...اوهوي!...يوهو...يوهو...... شروع کرد به سرفه کردن. کمي صبر کرد تا ماشينها از دو جهت رد شوند و خلوت شود. دور زد. از روي دستانداز با سرعت گذشت و دلش هري ريخت پايين. دوباره به طرز خيلي خطرناکي دور زد. واقعاً نميدانست به کدام طرف دارد ميرود. واقعاً نميدانست. فقط تند ميرفت، 140 کيلومتر در ساعت. ميدانست چه به طرفِ ويلاي فريدون و چه به طرفِ خانهاش در تهران که برود، از دستانداز دور ميشود. انگار دستوپاي خودش را بسته بود و انداخته بودش در صندوق عقب ماشين و حالا هم داشت حسابي گاز ميداد تا از جايي که بهانهاش را ميگيرد، حسابي دورش کند. باز هم سرعت گرفت. تابلوي تهران 40 کيلومتر را که ديد، به خودش امد و فهميد که دارد به تهران ميرود. بيدليل به زنش زنگ زد. - ميام خونه... حالم خوب نيست و ميخوام جاي تو باشم..... نه آقاجان! نه...گفتم که ويلاي فريدون نميرم . نظرم عوض شد. تلفن را قطع کرد.«احمق! لعنتي!» سرش را بيرون برد و فرياد کشيد : يوهو..... و قهقهه زد.
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1531تاريخ ارسال : سه شنبه 20 شهریور 1386 |