خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
مرغ مينا

محمدرضا بيگي

قرار شد مجلس آخرش را به اصرار من تو مسجد روبه‮روي اداره‮اش بگيريم. كار به كار كسي ندارم؛ اما همه‮اش فكر مي‮كردم كه من يكي بايد براش سنگ تمام بگذارم. زودتر از همه هم رسيده‮ام. پوشة آگهي‮ها را مي‮زنم زير بغل تا بتوانم دست‮هايم را كه از زور سرما كرخ شده است تو جيب شلوارم فرو كنم. خيابان ارگ درمه و بخارصبح‮گاهي فرو رفته است. پابه‮پا كردم و تو پياده‮رو بالا پايين رفتم. از دور صداي آژير آمبولانس بلند شد. برگي از لاي پوشه بيرون كشيدم ولاي درز ويترين مسجد گير دادم. چراغِ سرِ سه‮راه قرمز شد.
از پله‮هاي نيم‮گرد دارايي بالا رفتم. در ورودي پشت سرم بسته شد. پشت ميزِ نگهباني كسي نبود. يكي هم روي ميز گذاشتم. زيرش نوشتم از كلية همكاران آن مرحوم دعوت مي‮شود با حضور در مجلس ختم ياد و خاطره‮اش را زنده نگه‮دارند. نگهبان سروكله‮اش پيدا شد. تا مرا ديد گفت: تعطيله!
گفتم: آگهي آن مرحوم را آورده‮ام.
آگهي را نگاه كرد.
- كدام قسمت بود.
گفتم: امربر بود.
- حالا بگذارش باشد. مي‮زنمش توي تابلو.
فكر تعطيلي را نكرده بودم. از اداره زدم بيرون.
هنوز جلو مسجد كسي نبود. پيچيدم طرف پايينِ خيابانِ ارگ. از جلو در سينما متروپل و سالن تابستاني‮اش كه مخروبه شده بود گذشتم. كركره آهني سينما كريستال هم پايين بود و قفل وزنجير. يكي سه‮كنج ويترينِ خالي و خاك گرفته‮اش گذاشتم، يكي هم روي دريچة بستة گيشه. از بندوبساط تمبرفروش‮ها و نامه‮نويس‮هاي جلو اداره پست هم خبري نبود. رفتم توي باغ ملي. كسي نبود. روي هر نيمكت يكي گذاشتم. از درِ باغ زدم بيرون.
چراغ ويترين عكاسيِ آرام روشن بود. از پشت ويترين آقاي آرام را ديدم كه سرش به كارش گرم است. با صداي زنگولة در سرش را بلند كرد و از بالاي قاب عينك نگاهم كرد. قيچي توي دستش بود.
- حال بابا چه‮طوره؟ خيلي وقته پيداش نيست.
يك برگ روي شيشة ميز كارش گذاشتم. تا چشمش به نوشتة آن افتاد، قيچي را روي ميز گذاشت و گفت: چرا زودتر خبر نكردين؟
بعد گفت: خدا بيامرزدش. زندگي وفا بقا ندارد.
هيچ نگفتم. دستم را گرفت و روي صندلي نشاند. گفت: چرا عكسش را روي ورقة آگهي چاپ نكردين؟
گفتم: فرصت نبود. راستش پيدا نكرديم.
سر تكان داد و از بالاي عينك نگاهم كرد.
- من داشتم. دارم. مي‮توانم بگردم پيداش كنم. اصلاً مي‮خواهي بزرگش كنم فردا پس‮فردا بيايي ببري؟
- راستش نمي‮دانم.
زنگولة در از پشت سرم صدا كرد. برگشتم. كسي نبود. مرغ مينا بود. نوك زردش را به تختة لب پله‮هاي آخري پلكان كشيد و نُچ نُچ كرد..
- زبان به دهان بگير حيوون.
مينا پر زد رفت بالاي ويترين نشست و صداي زنگ در آورد.
- تو هم زنگ رفتن ما رابزن! امروز از كلة صبح يك بند بي‮تابي مي‮كني كه چي حيوون؟
مينا كج نگاه كرد به دست آقاي آرام كه باقيچي دور عكس‮ها را بر مي‮داشت. خط دورپلك‮هاي زردش چند بار به هم رسيد و باز شد.
قيچي را رو ميز گذاشت. بلند شد. همان‮طور كه ازپله‮هاي چوبي بالامي‮رفت گفت: بيا بالا. چراغ تاريك‮خانه را زد. عكس‮هاي زيادي اين‮طرف آن‮طرف آويزان بود. كوچك و بزرگ. پير و جوان. زن و مرد و بچه هركدام با يك ژست. قاب عكسِ جواني پدر روي ديوار بود. بالاي سر ميز كارش به ميخ زده بود.
عكسش را جايي ديده بودم. اما قاب شده‮اش را نديده بودم. صورتش تيغ انداخته و موهايش پارافين زده و صاف و رو به بالاشانه خورده بود. پيراهن سفيد و جليقة مشكي به تن داشت. پرسيدم: عكس او اين‮جا چه‮كار مي‮كند؟
- يك‮روز اين قاب‮عكس را داد به من و گفت اين را امانت پيش خودت نگه‮دار. به كسي نده.
مينا باز صداي زنگولة در را در آورد.
- حيووني وقتي من را نمي‮بينه سر وصدا راه مي‮اندازه.
 خوب به شما عادت كرده!
- چه فايده! يك روزهم مي‮آيي اين‮جا مي‮بيني كركره ما هم پايين كشيده شده. همين حيوون بعضي وقت‮ها كه پشت ويترين چُرتم مي‮برد؛ مي‮داني چه كار مي‮كند؟
- حتمي جيغ و داد مي‮كند.
 - كاشكي جيغ و ويغ بكند. مي‮آد اين لالة گوشم را نوك مي‮زند. زبان بسته دلش به زندة من خوش است. مردة من را مي‮خواهد چه‮كار كند.
جعبه چوبي با چند رديف پاكت‮هاي كوچك جلوم گذاشت. گفت: اين جعبه رديفِ عكس‮هاي قديمي‮يه. بايد ازش عكس داشته باشم! بايد بگردي!
روي صندلي پشت ميزنشستم. خودش رفت سر كشوها. گفت: ديگه توي كشوها جايي براي اين‮همه عكس و نمونه نمانده. بايد از دستشان خلاص بشم. چشمم توي عكس‮ها مي‮گردد.
- يك وقت‮هايي آن‮قدر اين آدم‮ها دوروبرم را مي‮گيرند كه وحشتم بر مي‮دارد. فكر مي‮كنم توي آن دنيا هستم. زنگولة در صدا مي‮كند. يكي‮شان مي‮آيد تو. من مي‮برمش و مي‮نشانمش روي صندلي و لباسش را مرتب مي‮كنم. چين وچروك لباسش را با دست صاف مي‮كنم. صورتش را كج و راست مي‮كنم. مي‮گويم بخند. عكس مي‮اندازم. هنوز كارم تمام نشده باز زنگولة در صدا مي‮كند. شايدهم اين ميناي لاكردار من را هوايي كرده است. اما بيشتر وقت‮ها صداي پاهاشان را مي‮شنوم كه از پلة چوبي تاريكخانه بالا مي‮آيند.
درويشِ روي جلد چرمي كتاب قطوري كه رو ميز كارش بود؛ چندك زده بود و كاسة مشت‮ها را توي جوي آب فرو برده بود.
- خوب جاي دنجي دارين؟
- اگرحوصله نداري بگردي بگذار خودم سر فرصت پيداش مي‮كنم.
- چه‮قدر عكس جمع كردين؟
- همين عكس‮ها مي‮ماند. دوام همين‮ها بيشتراز ما آدم‮هاست. ازخاطر بعضي از آن‮ها نمي‮شود گذشت. مي‮شود؟
نگاهش را روي عكس‮ها گرداند. نمي‮دانم چرا وقتي ديد نگاهش مي‮كنم و رد نگاهش را روي ديوار دنبال مي‮كنم, خودش را به آن راه مي‮زند.
- چه‮كار مي‮شود كرد ديگر آخر عمري شديم نديم اين عكس‮ها و هم‮نشين مينا. هيچ مي‮داني همة آن سال‮ها از ملاقاتيِ تو كه مي‮آمد يك‮راست مي‮آمد اين‮جا و موبه‮مو همه را برايم تعريف مي‮كرد؟! براي تو خيلي اين در آن در زد.
ساعت شماطه‮دار شروع كرد به دينگ دانگ.
گفتم: آقاي آرام عكس باشد براي بعد. حتمي مجلس شروع شده. آگهي‮ها هم روي دستم ماند.
- عجله نكن. رفته‮هاش پشيمانند. وقتش كه شد باهم مي‮رويم. ديگر آن كاغذها را هم بگذار در كوزه آبش را بخور. تمام شد رفت.
كشوهارا داد سر جايش. مينا مثل ساعت شماطه‮دار شروع كرد به دينگ دانگ.
گفت: آمدم عزيز جان.
و از تاريكخانه بيرون رفت. من ماندم و يك عالمه عكس شماره‮دارِ بي‮نام. زير نگاه پدر وخيلي‮هاي ديگر.
صداي زمزمه آرام از پايين مي‮آمد: بشنواز ني چون حكايت مي‮كند...
بلند شدم و از پله‮ها آمدم پايين. آرام درقفس را باز كرد و زد روي آن. مينا پريد رفت توي قفس. بعد درش را بست. كتش را از پشتي صندليش برداشت و پوشيد.
گفت: ما حاضريم.
در راكه مي‮بست ساعت شماطه‮اي صداكرد. شايدم مينا بود كه دينگ دانگ كرد.



تماس با نویسنده


نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن

شناسه : AS1546
تاريخ ارسال : سه شنبه 27 شهریور 1386
سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate