| خنديد به چشمهايي که پر از اشک بود مهدي علاقمند پيرمرد از روي صندلي دم در بلند شد و رفت دنبال دختري که حالا گره روسرياش را باز کرده بود و سينة سفيدش در پسزمينة گردنبندي طلايي توي آينه افتاده بود: - خانم اينجا... نگاهاش به چشمهاي دختر توي آينه افتاد. دختر روسري را از سرش برداشت و به دانههاي اشک روي گونهاش کشيد. پيرمرد گفت: - در خدمت باشيم . صداي بسته شدن يکي از درها توي راهرو پيچيد. مردي که ريش پروفسوري داشت؛ هنوز تصويرش توي آينه نيفتاده بود که دختر را ديد و پا پس کشيد. سکهاي به پيرمرد داد و بيرون رفت. دختر به صورتاش آب زد و با روسرياش خشک کرد. روسري را که سر کرد، پيرمرد رفت بيرون و نشست روي صندلي دم در. دختر از ساختمان بيرون آمد و سکهاي توي کاسهي کنار صندلي انداخت. پيرمرد سکه را به دختر پس داد و خنديد به چشمهايي که پر از اشک بود. زني که به طرف در سمت راست ساختمان ميرفت، ايستاد و به دختر خيره شد. دختر، دوباره سکه را توي کاسه انداخت و رفت. مردي که ريش پروفسوري داشت، از کنار ساختمان بيرون آمد و پشت سرش راه افتاد. بعد از چند قدم، دختر ايستاد و به طرف مرد برگشت: - آقا لطفاً مزاحم ... نگاهاش به تابلوي بالاي در سمت چپ ساختمان افتاد: « دستشويي مردانه » و پيرمرد که حالا صندلياش را به در سمت راست نزديک کرده بود. چشمهاياش پر از اشک شد، گره روسرياش را تا زير چانهاش سفت کرد و دويد به طرف زن و مردي که زير تابلوي دادسرا سر هم داد ميکشيدند.
اهواز
تماس با نويسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1586تاريخ ارسال : سه شنبه 17 مهر 1386 |