| تاکسي، اتوبوس، شخصي، ميني بوس... فرهاد قطبي راوندي در ايستگاه تاکسي بودم. ترافيک بيداد ميکرد. ساعت هفت شب بود. تخمين زدم، حداقل يک ساعتونيم ديگر تا خانه فاصله دارم. من و چند نفر ديگر مدتي بود، در ايستگاه ايستاده بوديم. ناگهان جواني را ديدم، وحشت زده وسط خيابان ميدويد. وحشت و نگراني را به راحتي ميتوانستي در نگاه او ببيني. جوان به نقطه نامعلومي متمرکز شده بود و پيوسته ميدويد. دويدن جواني آن موقع شب، با سامسونيتي در دست، کفشهايي مجلسي، صورتي اصلاح شده، موهايي مرتب و با لباسي اتو شده، وسط خيابان کمي عجيب مينمود. دانههاي عرق روي پيشانياش، نمايانگر مسافت تقريباً طولاني بوده است که دويده بود. يک لحظه ترسيدم. از خودم پرسيدم، چه اتفاقي براي او افتاده است؟ فکر کردم، شايد چيزي را از او دزديدهاند، شايد چيزي ارزشمند را از او گرفته بودند و اين باعث شده بود که او اين گونه براي به دست آوردنش بدود. از خودم پرسيدم، اي خدا چگونه ميتوانم به او کمک کنم؟ اصلاً چگونه ميتوانستم، به کسي که هر لحظه از من دور مي شد، کمک کنم؟ هيچ کاري از دستم بر نميآمد. فقط گفتم، خدا کند به آن دزد که نميدانستم کي هست، برسد و آنچه را که از او کف رفته است، پس گيرد. همچنان داشتم دويدن او را ما بين ماشينهاي متوقف مشاهده ميکردم. ناگهان در کمال تعجب ديدم، وقتي به کنار اتوبوسي رسيد، ايستاد. پس از چند لحظه درب اتوماتيک اتوبوس باز شد. جوان سوار شد. ديدم با خيال راحت مابين آدمهايي که در راهرو ايستاده بودند، جلو رفت. با سامسونيت در يک دست، با دست ديگر، دستگيرهاي را گرفت و ايستاد. اتوبوس شرکت واحد همچنان در ترافيک ايستاده بود و من هم همچنان منتظر تاکسي بودم. غلغله ماشينها بيداد ميکرد. نميتوانستم تاکسي گير بياورم و به خانه بروم. عصبي شده بودم و به عالم وآدم بدوبيراه ميگفتم.
تهران - خرداد 86
تماس با نويسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1588تاريخ ارسال : سه شنبه 17 مهر 1386 |