خانه داستان حرفه‌اي داستان تجربي  داستان زبان اصلي داستان عاميانه داستان گويا بايگاني
روسپي و نويسنده

محمد فرزين نيا

  حال، باز هم هنگام نوشتن پنجمين رمانم مستاصل گشته‮ام و هفته‮هاست که نمي‮توانم بنويسم، درحالي‮که براي تحويل داستان به ناشرم تنها چند روز ديگر فرصت دارم. رمانم هميشه با جلد طلاکوب و تيراژ بالا در کتاب فروشي‮هاي پاريس عرضه شده و اين بار هم بايد به موقع داستان را به اتمام برسانم . تازه امروز مي‮توانم گره از اين وقفه شوم بگشايم، چون ساعت شش با يک روسپي قرار دارم .
  نبايد در مورد من فکر بدي بکنيد زيرا تجربه مباحثه با يک روسپي درست همان چيزي است که براي تکميل داستانم سخت به آن محتاجم. يکي از شخصيت‮هاي رمان من هم يک روسپي است. روسپي‮اي به نام سارا با گيسوان خرمايي رنگ و لباني سرخ که گويي اين ظاهر دلربا را از دختر همکار عزيزم آقاي ژرار گومه عاريت گرفته‮ام.
  البته من دختر دکتر گومه را تنها يک‮بار و آن‮هم از دور وقتي که از پدرش خداحافظي مي‮کرد مشاهده کرده‮ام،اما نمي‮دانم چرا وقتي به سارا فکر مي‮کنم ياد او مي افتم. اگر دکتر گومه بفهمد که ظاهر دخترش، الگوي ساراي رمان من بوده در جلسه نشست تخصصي داستان‮نويسان، رمان مرا به استهزا خواهد گرفت. بله، سارا بلند قد و ترکه است و شور شعف نوجوانان را دارد. در تعجبم که چگونه روحش از اين همه پلشتي تيره نمي‮گردد و افسردگي به کُنه وجودش راه نمي‮يابد. سارا با همه نشست‮وبرخواست دارد. از نجيب‮زادگان گرفته تا آنتوان نانوا. او آن‮قدر خونگرم هست که با شخصيت اصلي رمانم، ميشل که وکيلي است جوان و آداب و معاشرت‮دان و پرطمطراق هم دوست شود، آن‮هم از طريق همسايگي خانه‮اش با اتاق کار جديد ميشل. اما عيب کار اين‮جاست که ميشل اهل مراوده با لکاته‮ها نيست، وانگهي پول زيادي هـم بـراي چنين عـيش‮هايي خـرج نمي کند و ايـن تُنُک‮مـايگي را از صـاحب خانه قبلي‮اش مادام لافونته آموخته است. اما سارا چه؟ او هم به غايت زيباست و هم ميشل را دوست دارد. شايد بي‮تفاوتي‮اش را نسبت به او يا آن نگاه نافذ و سردش را. هر چه باشد او يک روسپي تمام‮عيار نيست و فقط با عده معدودي همخوابه شده است. ميشل هم که چندان از قضيه بوئي نبرده و ممکن است حتي... ولي اين‮ها هيچ‮کدام مهم نيستند. اصل قضيه نوع برخورد ميشل با سارا در شبي است که سارا به بهانه پرسش درباره عواقب دعوي عمويش با صاحب يک کافه به منزل ميشل که حقوق‮دان است مي‮رود.
  ميشل برخلاف انتظار با گشاده‮رويي از حضور سارا استقبال مي‮کند. آن‮ها تا پاسي از شب باهم صحبت مي‮کنند، البته نه درباره عموي بيچاره سارا، بلکه بيشتر درباره خودشان يا بهتر بگويـم خـود دروغينشـان. وقتي سـارا متـوجه خمـاري ميشـل و رغبت او بـه خـوابيدن مي‮شود ژاکت قهوه‮اي رنگي را که از روي لباس خوابش پوشيده بود درآورده و کنار شومينه دراز مي‮کشد. خوب ميشل چه مي‮کند؟ آيا روي صندلي خود مي‮خوابد يا از سـارا مي‮خواهد فردا باهم ملاقات کنند يا حتي شايد از او خواست که باهم در بسترش که زير پنجره است بخوابند؟
دوست دارم بدانم اگر آن دو شب را باهم سپري کردند آن‮وقت سارا باز هم به فکر معامله است؟ آيا تا به حال با کسي هم بستر شده که از او توقع رفتار يک ج...ده را نداشته باشد؟ در چنين مواقعي روسپيان چه مي‮کنند، آيا فقط به خاطر اين‮که تنهايي را آن‮هم فقط براي يک شب از مردي زدوده‮اند، طلب پول مي‮کنند.
  آه، راستي ساعت چند است؟ چهاروسي دقيقه و ممکن است روسپي ما زودتر برسد چون قرار است طوري بيايد که شناخته نشود. البته اين‮ها را به دوست نزديکم فليپ گفته‮ام چون او قبول کرده يک روسپي براي من بيابد و آدرس خانه مـن را بـه او بـدهد. فليپ از مـن پرسيد، مي‮خواهي او چگونه باشد؟ من هم گفتم نه کسي را مي‮خواهم که به روسپي‮گري آوازه شهر باشد و نه کسي که در مقابل سوال‮هاي من از خجالت طفره برود، چون من دوست دارم از اسرار زندگيش باخبر شوم. فليپ گفت باشد اما منظور من ظاهر او بود. من هم در حالي‮که خجالت مي‮کشيدم گفتمآن مهم نيست، اما بود. مي‮خواستم موهاي خرمايي رنگ و پيشاني فراخ داشته باشد و گونه‮هاي کمي برجسته وچشم‮هاي روشن. شايد فليپ چنين دختري را برگزيده باشد! اما نه غيرممکن است. من که چيزي به او نگفته‮ام. بعد از مدتي در را خواهند زد و من با يک زن کوتوله، چاق و موفرفرو مواجه خواهم شد، شبيه عمه مارتا که هروقت خود را بزک مي‮کند زشت‮تر مي‮گردد. اصلاً چه کسـي با عمه مارتـا حـال مي‮کند.مـن حتـم دارم شـوهـر عمه‮ام هم که در کار تجارت بود در هر کشوري چند رفيقه داشت.
  واي فليپ من که گفتم حاضرم چند برابر مزد روزانه آن روسپي را بپردازم، پس کمي عاقل باش. ساراي من با گردني فراخ و بوسه‮هاي دم‮به‮دمش کجا و لکاته‮هاي محله پيروته کجا! اگر سارا بيايد با احترام خاصي با او برخورد خواهم کرد، حتي بهتر از ميشل که آ‮ن‮شب روي صندلي خوابيد. برايش قهوه‮اي خوش‮طعم درست مي‮کنم با اندکي خامه و شکر و بعد در حالي که او صـرف نوشيدن قـهوه است و مـن به گـودي زير گـلويش خـيره گـشته‮ام بـه او مي‮گويم که در انتهاي کتاب چنين خواهم نوشت:«با تشکر از سارا برنارد که بدون او اين رمان هرگز نوشته نمي شد.»
  اصلاً به نظرم ميشل يک احمق است که عموي سارا را به موکلي خويش نمي پذيرد. مگر تو تـا بـه حــــال چـند دادگـاه را بـا موفقيت ســپري کــرده‮اي کـه اينک چنين گستاخانـه سـخن مي‮گويي. تازه فليپ خود خوب مي‮داند که من چه سليقه‮اي دارم. چندين بار تا به حال...
  واي خدايا انگار صداي در زدن مي‮آيد. ساعت چند است. من که گفته بودم ممکن است زودتر بيايد. حالا مطمئناً همسايه‮هاي فضولم آقا و خانم برنيه به خانه ما زُِل زده‮اند.
  نويسنده با شتاب به طرف در مي‮رود و وقتي در را مي‮گشايد خود را در مواجه با دختري مي‮يابد که نمي‮داند از شدت شوق و ذوق چه کند؟ دختري عيناً شبيه سارا با موهاي خرمايي رنگ و لباني سرخ که لباسي بسيار زيبا و برازنده پوشيده و با لبخندي دلربا سلام مي‮کند.
نويسنده: سلام، بفرماييد تو، من به يقين مي‮دانستم که فليپ هم مانند من است.
دختر: نه مي‮خواهم از همين جا با شما صحبت کنم.
نويسنده: مگر مي‮شود! خواهش مي‮کنم بفرماييد تو.
دختر وارد خانه مي‮شود و نويسنده در حالي که با خود مي‮گويد که بالأخره سارا آمد، او را به اتاق مطالعه خود رهنمون مي‮کند.
نويسنده: بفرماييد...من...آيا قهوه ميل داريد؟
دختر: هميشه دوست داشتم کتابخانه‮تان را ببينم.
نويسنده: مگر شما من را مي‮شناختيد؟
دخــتر: «بـــــــا تـعـجب» مــگر ممکن است نشناسم. شما مي‮دانيد که من تمام رمان‮هاي شما را خوانده‮ام.
نويسنده: ساراي عزيز من نمي‮دانستم بين روسپيان هم طرفدار دارم.
دختر: «با خشم»روسپي ديگر يعني چه! سارا کيست! انگار شما عقلتان را از دست داده‮ايد. من دختر دوستتان آقاي گومه هستم. پدر به من گفت چون اين هفته نمي‮توانم در جلسه نشست تخصصي شرکت کنم نوشته‮هاي خود را براي قرائت در جلسه به شما بدهم.
نويسنده: «با حالتي وحشت زده» واي خدا، نمي‮دانم چگونه از شما عذرخواهي کنم من...
دختر: به هر حال اين نوشته‮ها را به شما تحويل مي‮دهم و مي‮روم. انگار شما منتظر کسي بوديد.
نويسنده: «با حرارتي خاص» ابداً، فقط چون در رمان آخرم شخصيتي به نام سارا دارم گاهي دچار توهم مي‮شوم زيرا هنوز پاياني براي انتهاي رمانم نيافته‮ام. شما هم مي‮توانيد تا هر وقت که دلتان خواست اين‮جا بمانيد و مطمئن باشيد کسي مزاحم ما نمي‮شود.
  ناگهان صداي در زدن مي‮آيد و همچنين صداي ناهنجار فرياد زني که مي‮پرسد:
 کسي خانه نيست؟    


 


دي-85 


تماس با نويسنده


نسخه قابل چاپ
نظر و امتياز شما به اين متن

شناسه : AS1589
تاريخ ارسال : سه شنبه 17 مهر 1386
سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate