| گوني فرشته نوبخت صبح زود بود، هوا تيره وگرفته بود وباران ميآمد. آنقدر تند وپيدرپي که تمام سطح کوچه وآبراههها را گرفته بود. مردم زيادي جمع شده بودند، زير آن باران ودرست سرآن کوچه که از ديوار خانه نبش آن ساقههاي نازک مو لخت وبيبرگ آويزان بود . زن کف کوچه جلو گوني قهوهاي بزرگ وبد قوارهاي نشسته بود؛ جيغ ميکشيد وبا ناخن روي صورتش راخراش ميداد. همه ايستاده بودند و نگاه ميکردند. به آن گوني بزرگ که با نخهاي کلفتي بافته شده بود؛ باران همچنان ميآمد. انگار ديگر زماني براي باريدن نخواهد داشت.آدمها مثل مجسمههاي غمگين ومتاثر با ابهت و تا حد امکان معقول منطقي و مرتب ايستاده بودند، هيچکس چيزي نميگفت. فقط کمي آنطرفتر يک نفر که يک پالتوي فوتر سياه پوشيده بود وموهاي روغنزده اش خيس شده بود داشت با موبايل حرف ميزد. ميخواست آدرس بدهد اما نميدانست از خيابان بالايي بدهد يا پاييني؟ بايد ميديد کداميک بهتر است وباعث ميشود آنها زودتر برسند . زن هنوز گريه ميکرد يکنفر که مرد بود و موهاي نرم سفيدي داشت چند قدم به زن نزديک شد، دولا شد و دستهاي لرزانش را به بازوي زن گرفت. چشمهايش پراشک بود و به گوني بزرگي که جلو زن کف کوچه کنار سطل بزرگ زباله قرار داشت دوخته شده بود. به زن چيزي گفت شايد گفت درست نيست که اينطوري ...زن توجهي نکرد، صورتش رابه سمت آسمان گرفتهبود واشکهايش باقطرات باران آميخته بود. بعضي از کساني که آنجا ايستاده بودند درگوشي وآرام چيزهايي به هم ميگفتند. شايد ميگفتند که عجب گوني عجيبي! چهطور ميشود اينروزها چنين گوني پيدا کرد؟! آنهم با اين نخهاي خوب و محکم واينقدر بزرگ ! ازروي سطح بيروني گوني برجستگيها وفرورفتگيهاي اندامي مشخص بود، سطل زباله بوي تند ميداد، بويي که با بوي باران آميخته شده بود. شاخههاي تاک ديوار مجاور، لخت وبي برگ، انگار به گوني زل زده بود. حالا گوني کاملا خيس شده بود، در آن يکوري باز مانده بود واز لبه آن تارهاي آشفته موي سياهي، که بلند بود وبراق، بيرون افتاده بود ... آذر 86
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1752تاريخ ارسال : سه شنبه 20 آذر 1386 |
|