| کارهاي بزرگ، کارهاي کوچک مهدي علاقمند مالک کارخانه پشت فرمان اتومبيلاش نشسته بود که يادش آمد بايد براي برگزاري يک جلسه فوري به منشي دفترش خبر بدهد. موبايلاش را از روي صندلي بغلدست اش برداشت و شماره گرفت. شبکه اشغال بود. دوباره و چندباره گرفت. فايدهاي نداشت. به اولين کيوسک تلفن که رسيد، ماشين را پارک کرد و باعجله پياده شد. تلفن، سکهاي بود و طبيعي بود آدمي مثل او توي جيبش سکه نباشد. چندتا اسکناس درشت تنها پول نقدي بود که توي جيباش داشت. هميشه با يک دسته چک خريد و معامله ميکرد. يکي از اسکناسها را از جيب کتاش درآورد و رفت به طرف مردي که روبهروي کيوسک تلفن نشسته بود و روي مقواي سفيدي که جلوش انداخته بود؛ با خط درهمي نوشته بود: سه تا سکة پنج تومني پنجاه تومن. يکي از اسکناسها را به مرد داد. مرد گفت: آقا من اين همه سکه از کجا بياورم. مالک کارخانه گفت: اشکال ندارد. کارم با يک سکه هم راه ميافتد.
اهواز
تماس با نویسنده وب لاگ نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1769تاريخ ارسال : سه شنبه 27 آذر 1386 |