| هارموني ريل راه آهن محمدحسن ابوحمزه براي من که براي اولين دفعه از مترو استفاده ميکردم اصلاً کاري نداشت. بعد ازشنيدن بوق کوتاه وقتي درقطار باز شد جمعيت به زور مرا به داخل هل دادند ودر جاي مناسبي قرار گرفتم. کيفم که ميان چند نفر گير کرده بود رها شد وبه شدت به پشتم خورد. همه ما مانند گردوهايي که در گوني سرازير ميشوند جاي خود را پيدا کرديم. آنها که جلوتر بودند روي صندليها نشستند و بقيه يک دست به ميله گرفته وايستاده بوديم و اطرف خودمان را برانداز ميکرديم. همه اينها درچشم برهم زدني اتفاق افتاد. درها بسته شد وقطار حرکت کرد. شال گردن را که آويزان شده بود به پشت گردن انداختم. در آخرين لحظه چشمم به ساعت ديواري ايستگاه متروافتاد. تا اينجاخوب پيش رفته بود و با اين حساب به موقع ميرسيدم. محاسبه همکارم که پيشنهاد کرده بود دروقت ناهار اگر با مترو بروم حتماً به موقع ميرسم ، درست از کار در آمد ه بود. به محض حرکت قطارهرکس مشغول کاري شد. جواني گوشي تلفن خود را برداشت مشغول بازي شد. مردي که کنارمن ايستاده بود روزنامة تا شدهاي را از جيب بغل کتش بيرون آورد ومشغول مطالعه شد. رايحه عطري خوشبو در فضا پيچيده بود. مردمسني هم که رديف اول صندلي نشسته بود سرش را به شيشه کنارش تکيه داد مشغول چرت زدن شد. تابش نوربرروي صورتش هماهنگ با سرعت قطارمدام جايش را با تاريکي تونل عوض ميکرد وبا ريتم تند سائيده شدن چرخ آهني بر روي ريل هارموني زيبايي درست کرده بود. پشت شيشه هم دختر وپسري که کناردر ايستاده بودند انگار اولين و آخرين ديدارشان بود ميخواستند همه حرفهايشان را براي هم بزنند توجه به هيچ چيز نداشتند. دو پسربچه که درست روبري من نشسته بودند کيفها را روي پاهايشان گذاشتند هرکدام گوشه يک بسته پلاستيک ترشي آلو رابا دندان پاره کرده با اشتها مشغول خوردن آن شدند. با ديدن آنها آب دهانم را قورت دادم . هميشه در اين مسافرتهاي شهري بايد از روي اجبار تا رسيدن به مقصد انسا ن خودش را مشغول کند. در غير اين صورت تلاقي نگاهها درحالي که در هر طرف از زاويه ديد انسان کسي ايستاده است ممکن است باعث بروز مشکل گردد. خيره شدن به کسي يا توجه به رفتارو حرکات ديگري. براي همين هم به محض مشاهده طرف مقابل نگاه خود را ميدزدند يا به سقف نگاه ميکنند بعضي هم به جلوي پايشان نگاه ميکنند. اگرهم نشسته باشند خودشان را به خواب ميزنند. با زحمت سرک کشيدم وازميان جمعيت يک بار ديگرتابلوي راهنماي ايستگاهها در بالاي دررا مرور کردم. ايستگاه بعدي بايد پياده ميشدم وبه خط دو ميرفتم سپس سوار قطار ميشدم وپنج ايستگاه ديگر پياده ميشدم. همکارم که يکبار اين مسير را آمده بود گفته بود: - پلهها رو رفتم بالا کناردر ورودي مترو سوارتاکسي شدم ودرست جلوي بانک مسکن پياده شدم. شايد من آخرين نفري بودم که در آخرين روز ثبت نام مدارکم را براي ثبت نام وام تحويل ميدادم . قطاراز حرکت باز ايستاد و با تکان شديدي توقفش را به همه اعلام کرد. شايد ميخواست مسافري خواب نماند. همه به طرف در هجوم برديم وفقط يک قدم جلوتر قرارگفتيم. بعد ازشنيدن بوق کوتاه وقتي در باز شد جمعيت به زورمرا به بيرون راند. مسابقه دوي صد متر شروع شد. همه شروع به دويدن کرديم. روي سنگهاي گرانيت زمين ليز ميخورديم وجلو ميرفتيم. مواظب بوديم به ديگري تنه نزنيم. سر پيچ دست به گوشه ديوار ميگرفتيم ونيروي گريزازمرکزراخنثي ميکرديم. راهرو ودالانهاراپشت سرگذاشتم. از پلهها بالا رفتم و پايين آمدم. گاهي به تابلوي راهنما نگاه ميکردم اما از آنها سر در نياوردم. دريکي از راهروها هم هم برخلاف حرکت بقيه قرار گرفتم با زحمت خودم را از ميان جمعيت به انتهاي راهرو رساندم وارد ايستگاه شدم . در آخرين لحظه به قطار رسيدم وپاي چپم را داخل قطار گذاشتم ،خودم را به ميان جمعيت تحميل کردم . چند باربوق در شنيده شد ودرحرکت کرد اما بسته نشد. بيشتر فشار آوردم وخودم را جلوترکشيدم، در بسته شد وقطار حرکت کرد. دويدن در سن چهل سالگي نفسم را به شماره انداخته بود. چقدر پيچ در پيچ بود نفهميدم کجا رفتم. به ساعت نگاه کردم کمي دلهره تحويلم داد. درايستگاه بعدي حتما مسافرهاي ديگري ميخواستند سوار شوند دستم را به ميله وسط رساندم و هيکلم را بدنبال آن کشيدم. صداي اعتراض چند نفر بلند شد با لبخند کوچکي سرو ته آن را جمع کردم . با دستمال کاغذي مچاله شده که در دستم بود عرق روي پيشانيام را گرفتم. درايستگاه بعد مردي پياده شد و در جاي او قرار گرفتم. مردي که کنارمن ايستاده بود روزنامهاي در دست مشغول مطالعه بود. قيافهاش برايم آشنا بود. رايحه عطري خوشبودرفضا پيچيده بود. مرد مسني هم در رديف اول صندلي نشسته بود سرش را به شيشه کنارش تکيه داده بود و مشغول چرت زدن بود. تابش نوربرروي صورتش هماهنگ با سرعت قطارمدام جايش را با تاريکي تونل عوض ميکرد وبا ريتم تند سائيده شدن چرخ آهني بر روي ريلهارموني زيبائي درست کرده بود. پشت شيشه هم دختر وپسري کناردرايستاده بودند انگارآخرين ديدارشان بود داشتند همه حرفهايشان را براي هم ميزدند توجهاي به هيچ چيز نداشتند. فکر کردم من آنها را کجا ديده بودم؟ دو پسر بچه که درست روبري من نشسته بودند کيفها را روي پاهايشان گذاشتند هرکدام گوشه يک بسته ترشي آلو را تا ته خورده بودن وپلاستيک آن را پشت رو کرده بودند و ترشيها را ميليسيدند. با ديدن آنها آب دهانم را قورت دادم فکر کردم اينها در قطار قبلي نبودند؟! چقدر زود به اينجا رسيدند؟! خوب که به اطراف نگاه کردم به ياد حرف زنم افتادم. تو هيچوقت هيچي نميشي. تهران مهر-1386
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS1791تاريخ ارسال : سه شنبه 04 دی 1386 |