| عینک شکستهی آقای هدایت ایمان عابدین نمیدانم تا به حال مشابه اتفاقی که چند شب پیش برای من رخ داد برای شما پیش آمده یا نه؟شاید بپرسید چه اتفاقی؟عرض میکنم: ساعت دو بعد از نیمه شب بود.توی بالکن اتاق خواب ایستاده بودم و سیگار میکشیدم.آن شب به دلایلی بیخوابی به سرم زده بود.هر چهقدر تقلا کرده بودم و از این دنده به آن دنده شده بودم خوابم نبرده بود.زنم تا ساعت دوازده بیدار مانده بود و بعد که دیده بود خیال خوابیدن ندارم خوابیده بود.من هم رفته بودم توی بالکن و پاکت سیگاری را که برای فردا خریده بودم باز کرده بودم و شروع کرده بودم به دود کردن.نخ سوم را میکشیدم که یکدفعه صدای جیغ بلندی را از آپارتمان کناری شنیدم.صدا بلندتر از آن بود که توجهی نشان ندهم.رفتم لبهی بالکن و سعی کردم توی آپارتمان را سرک بکشم.توی آپارتمان کناری ما زن تنهایی به نام ثریا زندگی میکند که تازه چند ماه است به ساختمان ما نقل مکان کرده.سی و چند سال بیشتر ندارد.لاغر و ترکهای با چشمهای درشت خاکستری و لبهای قیطانی خوشرنگ،یک بار ازدواج کرده و بعد از دو سال طلاق گرفته بود.گاهی اوقات آدمهای مشکوکی به خانهاش رفت و آمد میکردند و نیمههای شب بی سر و صدا از آنجا خارج میشدند.ثریا از آن زنهایی است که به راحتی حسادت همجنس و توجه جنس مخالف را برمیانگیزد.چند بار که وقت خروج از خانه به او برخورده بودم،زنم چشم غره رفته بود و شب هم زندگی را به کامم تلخ کرده بود.عرض کردم که هیچکدام از زنهای مجموعه چشم دیدن ثریا را ندارند.مردهای مجموعه هم خیلی سعی میکنند که به خلوتش راه پیدا کنند اما همیشه با مانع بزرگی به نام آقای محسنی رو به رو میشوند.آقای محسنی مدیر ساختمان است و مخالف حضور ثریا در مجموعه،چون اعتقاد دارد که حضور او کیان خانوادهها را تهدید میکند(دقیقا" همین عبارت را بهکار میبرد!)آخر او خودش را مقید به رعایت اصول اخلاقی میداند و گویا کارش هم با این مسائل در ارتباط است! به هر حال بعد از شنیدن صدای جیغ نگران شدم،بهویژه آنکه از سرک کشیدنهایم هم نتیجهای نگرفته بودم.تصمیم گرفتم سر و گوشی آب بدهم،اما اول باید طوری از اتاق خارج میشدم که زنم متوجه نمیشد.چون از بخت بد لولای در اتاق زنگ زده بود و توی سکوت خانه بدجوری سر و صدا میکرد.دل را به دریا زدم و رفتم بهطرف در اتاق و متوجه شدم که لای در کمی باز است،آنقدر که من با هیکل نحیفم میتوانستم از آن رد شوم.انگار دنیا را به من بخشیده باشند،از خوشحالی نمیدانستم چهکار باید بکنم.به خودم مسلط شدم و با کمی کج کردن بدنم توانستم از اتاق خارج شوم.پایم که به هال رسید خواستم سریع خودم را به در آپارتمان ثریا برسانم،اما چشمم که به ساعت افتاد یادم آمد که ممکن است خطری تهدیدم کند.بنابر این اول رفتم به آشپزخانه و چاقوی گوشتبری را که دستهی زردی دارد برداشتم و بعد رفتم بیرون.اول که دور و برم را نگاه کردم چیز مشکوکی به چشمم نیامد،اما خوب که دقت کردم دیدم در آپارتمان ثریا نیمه باز است.دلهره به جانم افتاده بود و قلبم تند تند میزد.از یک طرف میترسیدم یکی از همان آدمهای مشکوک بلایی سر ثریا آورده باشد و هنوز فرصت فرار پیدا نکرده باشد و از طرف دیگر دلم نمیآمد که ثریا به همین راحتی از دستم برود.راستش از شما چه پنهان این اواخر توانسته بودم دور از چشم دیگران روابط دوستانهای با ثریا به هم بزنم و به خلوتش راه پیدا کنم،البته برای جلوگیری از لو رفتن ماجرا قرارهایمان را جایی دور از محلهمان میگذاشتیم. همانطور گیج و منگ مانده بودم که چهکار کنم؟فکر از دست دادن ثریا راحتم نمیگذاشت.ثریا راحت و بی آلایش بود و هر کاری که از دستش برمیآمد بی هیچ چشم داشتی انجام میداد.در ضمن حضورش باعث شده بود تا بعد از مدتها به زنده بودن خودم افتخار کنم،چون به هر حال من تنها مرد مجموعه بودم که توانسته بود به خلوتش راه پیدا کند و با وجود آنهمه مرد که مترصد کوچکترین فرصت بودند افتخار کمی نبود و میتوانست جلوهای از نبوغ من به حساب آید که در پیچ و خمهای زندگی زناشویی و اجتماعی به هدر رفته بود.ثریا هم که انگار متوجه این موضوع شده بود هیچوقت در مقابلم مقاومت نمیکرد و حسابی هوایم را داشت.بر عکس زنم که پر از ناز و ادا و عشوه بود و توی بدیهیترین مسائل زناشویی هم این اخلاقش را حفظ میکرد. توی همین فکرها بودم که یکدفعه خودم را جلوی در آپارتمان ثریا دیدم.انگار پاهایم بدون فرمان مغز و سرخود راهشان را بهطرف آپارتمان پیدا کرده بودند.لرزشی توی پاهایم افتاده بود.نگاهی به چاقوی توی دستم انداختم.در آن لحظه بزرگتر و تیزتر از همیشه بهنظر میرسید.احساس کردم رنگ صورتم به زردی دستهی چاقو شده.سعی کردم از لای در توی آپارتمان را نگاه کنم.تاریکتر از آن بود که بشود چیزی را دید.اما صدای حرف زدن زن و مردی را شنیدم.صدای گیرایی داشتند که آشنا بهنظر میآمد،از آن صداهایی که فقط توی فیلمها میتوان شنید. به زنده بودن ثریا امیدوار شدم.شاید با یکی از مهمانهایش بگو مگو کرده بود و حالا داشتند قضیه را حل و فصل میکردند.یک لحظه به ذهنم رسید برگردم و آنها را به حال خودشان رهاکنم،چون ثریا خوشش نمیآمد توی مسائل خصوصیاش دخالت کنم و از من دلخور میشد و همین آرامش نیم بندی هم که داشتم از دستم میرفت.آخر چند بار گفته بود که اگر کسی بخواهد پیگیر ماجرای زندگیاش شود دلخور میشود.اینطور که خودش میگفت اولین شرط برای اینکه کسی را توی خانهاش راه بدهد همین است که در مورد زندگی خصوصیاش پرس و جو نکند.بالاخره تصمیم گرفتم برگردم به خانه و منتظر بمانم،اما ناگهان صدای جیغ بلندی پیچید توی راهرو،آنقدر بلند که فکر کردم الان است که همهی ساکنان ساختمان بریزند جلوی آپارتمان ثریا،اما خبری نشد.دیگر نمیتوانستم صبر کنم،به قیمت ناراحت شدن ثریا هم که بود باید میرفتم تو.چشمهایم را بستم و رفتم توی آپارتمان.تاریک تاریک بود.فقط نور آبی رنگی از هال،انتهای راهرو باریک بعد از در ورودی را روشن میکرد.قلبم تند تند میزد.لرزش دستانم آنقدر شدید شده بود که چاقو از دستم افتاد.با زحمت خم شدم و چاقو را برداشتم.پاور چین پاورچین بهطرف انتهای راهرو میرفتم.توی این فاصله تنها چیزی که به ذهنم میرسید تصویر پیکر خونی ثریا بود که داشت جان میکند و به محض دیدن من دستش را به سمتم دراز میکرد و تقاضای کمک داشت.من هم با سرعت بهطرفش میدویدم و پیکر غرقه به خونش را توی بغلم میگرفتم و برای آخرین بار لبهای قیطانیاش را میبوسیدم و تا رسیدن پلیس بالای سرش میماندم و گریه میکردم. توی همین فکرها بودم که یکدفعه صدای حرف زدن زن و مردی را شنیدم که با صداهای قبلی تفاوت داشت: - تو هم خوابت برده بود؟ - آره،خاموشش کردی؟ - فایده نداشت،بازم نتونستیم آخرش رو ببینیم. - راست میگی!نمیدونم چرا همیشه وسطش خوابمون میبره! - عیب نداره مدیر من،دفعهی بعد سر شب نگاهش میکنیم.(اینجا زن که حالا مطمئن بودم ثریاست داشت میخندید). - آره اینم فکریه. - ولی فکر کنم جیغ این زنه بالاخره همه رو بکشونه اینجا! - آره،آخه درست وقتی جیغ میزنه که ما خوابمون برده!(اینجا مرد که احتمالا" متوجه شدهاید چه کسی بود و مثل من کم مانده که شاخ دربیاورید داشت میخندید). - راستی در خونه رو بستی؟ - چطور مگه؟ - آخه گفتی آقای شکوری دیده بود میآی اینجا،میخواستی شک نکنه! - راست میگی!فکر کنم درو نبستم! من که در تمام مدت این مکالمه مثل آدمهای برق گرفته سرجایم استاده بودم با شنیدن حرف مرد از جا پریدم و عین دیوانهها در حالیکه به در و دیوار میخوردم از خانهی ثریا زدم بیرون.راستش را بخواهید از آن لحظات جهنمی چیز زیادی به خاطرم نمانده،جز اینکه با دیدن چاقوی توی دستم به خودم خندیده بودم که چطور آدمی که یک عمر تحقیر و ذلت را تحمل کرده میتواند چاقو بهدست بگیرد و اگر لازم باشد آدم دیگری را هم بکشد.حالا هم به این فکر میکنم که اگر مثل دوران جوانی شور و اشتیاق داستان نویسی را داشتم درنگ نمیکردم و خودم را سوژهی داستانی قرار میدادم تا دست کم از این ماجرا سودی برده باشم...... .............................................................................................................................................. آقای امینی عزیز هم شما مرا میشناسید و هم من شما را،اما ترجیح میدهم تا خودم را معرفی نکنم.امیدوارم که از خواندن قصهی زندگی من لذت برده باشید و بتوانید براساس آن داستانی مفرح برای خوانندگانتان خلق کنید.اگر بخواهید حتی میتوانید بی کم و کاست آنرا در یکی از مجموعه داستانهایتان چاپ کنید و در صورت تحقق این امر مطمئن باشید که من هیچگونه ادعایی نخواهم کرد.راستش تنها خواستهی من این است که این قصه به صورت مکتوب در آید و در اختیار همگان قرار گیرد تا شاید کمی از سنگینی بار این زندگی خفت بار از دوش من برداشته شود.آخر یکی از داستان نویسان بزرگ گفته است که مکتوب کردن دردها برای فراموش کردنشان بسیار مؤثرتر از بیان شفاهی آنهاست و از آنجا که بنده امکان ارتباط وسیع با مردم را ندارم از شما خواهش میکنم تا این لطف را در حق دوست قدیمیتان بکنید تا شاید امید از دست رفته را دوباره به دست بیاورم.راستش در این لحظه هیچ چیز این دنیا برایم ارزشی ندارد.امیدم به زندگی را از دست دادهام،نه!اشتباه نکنید،صادق هدایت نویسندهی محبوب من است،اما به هیچ وجه قصد خودکشی ندارم.برعکس،دنبال بهانهی تازهای برای ادامهی زندگی میگردم.عرض کردم که من امیدم به زندگی را ازدست دادهام اما قصد ندارم به این راحتی از این دنیا دل بکنم.راستش از شما چه پنهان دوست ندارم نقد این دنیا را به نسیهی دنیایی دیگر معامله کنم.اما چه کنم که زندگی جذابیتهایش را برای من از دست داده و امیدوارم که با کمک شما نور تازهای در زندگی من بدمد.پس لطف بفرمایید و تقاضای این حقیر را قبول کنید.فکر میکنم هر دومان به اندازه کافی از این مسئله سود خواهیم برد. به امید روزهای بهتر.....
اهواز- مرداد1386 نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS2072تاريخ ارسال : یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 |