| صداي نازک زنانه مهدي علاقمند يوسف سمندي مثل هرروز سر ساعت پنج عصر، بعد از دو ساعت اضافهکاري در اتاق بايگاني را قفل کرد، کليدش را به نگهبان اداره داد و کارتش را با دقت از شيار دستگاه ساعتزن عبور داد و چهل دقيقه بعد به خانه رسيد. اما اصلا" انتظار نداشت نيم ساعت بعد صداي زنگ تلفن چرت بيوقتش را پاره کند. آنطرف خط براي اولين بار صداي نازک زنانهاي به اسم کوچک صدايش کرد. سمندي دستش را جلوي دهني گوشي گرفت و نفسش را که توي سينهاش گير کرده بود پرصدا بيرون داد. صداي نازک زنانه به او گفت: سالهاست که دوستش دارد، اما مثل هر زن ديگري برايش سخت بوده احساسش را به يک مرد بگويد. يوسف سمندي وقتي کلمهي مرد را شنيد احساس کرد قد کوتاهش که به زور از يک متر و پنجاه سانتيمتر تجاوز ميکرد بلندتر شده. از نوزده سال پيش که بيست و سه سال بيشتر نداشت، هر هفته قدش را اندازه ميگرفت. در حالي که به صداي نازک زنانه گوش ميداد، نگاهي به آينهي روبهرويش انداخت و بيني پهن و گوشتالودش را که شبيه گوشتکوب بود، با فشار انگشت شست و اشاره جمع کرد. گوشهاي پهنش را که توي اداره به گوشفيل معروف بودند؛ با دست خواباند و وقتي لبخند زد، احساس کرد کاري که ماهيچههاي صورتش انجام ميدهند از پيدا کردن نامههاي بدون شماره و تاريخ سختتر است. صداي نازک زنانه براي فردا ساعت هفت شب کنار يک کافيشاپ با يوسف قرار گذاشت و خداحافظي کرد. سمندي نفهميد چرا يکهو اينقدر به آينه احساس نياز کرد. نفهميد کِي توي حمام رفت و ريشهاي دهروز ماندهاش را سهتيغه کرد. نفهميد چرا سشوار را روشن کرد، مگر چندتار مو روي سرش مانده بود. نفهميد چرا اينقدر خوشبو شده. يادش رفته بود که نيم ساعت پيش، بعد از اصلاح صورتش ادکلن نيمهماندهاي را که آقاي مرادي پارسال به او داده بود از لابهلاي لباسهاي درهمريختهي توي کمد پيدا کرده و به گردن کوتاه و کلفتش ماليده. مهمتر از همه اينکه نفهميد چرا کت و شلوارش را که آخرين بار سهسال پيش براي عروسي آقاي مرادي پوشيده بود، از آويز کمد پايين آورد. نفهميد چرا اينقدر نميفهمد. توي دل آرزو کرد کاش همهي عمرش مثل حالا نميفهميد. سمندي سر ساعت هفت سر قرار حاضر شد. ساعت هشت شد. هشت و نيم شد. نه شد. نه و نيم شد. ده شد. صبح شد. شب شد. دوباره صبح شد. يک هفته گذشت. يک ماه گذشت. سمندي هر شب سر ساعت هفت سر قرار حاضر ميشد. يک روز آقاي مرادي به او گفت: بايد بابت موضوعي از تو عذرخواهي کنم. يک ماه پيش دم غروب با تلفن خانهات تماس گرفتم و از خودم صداي زنانه درآوردم. معذرت ميخواهم. اصلا" فکر نميکردم... سمندي در حاليکه مهر را پاي نامههاي امضا شده ميکوبيد؛ گفت: اصلا" حال و حوصلهي شوخي را ندارم. يک ماهي ميشد که رييس اداره ديگر از مهرهاي کمرنگي که آقاي سمندي پاي امضايش ميکوبيد شکايت نميکرد. همان روز مثل هروز ِ اين روزها سر ساعت سه در اتاقش را قفل کرد، کليدش را به نگهبان اداره داد و فراموش کرد کارت بکشد. چهل دقيقه بعد به خانه رسيد و سر ساعت هفت دم در کافيشاپ ايستاد. زنها و دخترها با انگشت به همديگر نشانش ميدادند و ميخنديدند و مدير کافيشاپ هم از اينکه روز به روز به تعداد مشتريهايش اضافه ميشد خوشحال بود. * همنامي شخصيت اصلي داستان با شخصيتهاي واقعي کاملا" تصادفي است. اهواز
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS2116تاريخ ارسال : جمعه 10 خرداد 1387 |