پنجم فروردین هزاروسیصدوشصتوچهار عروسی خالهمریم بود. من و پدر و باجناق جدیدش تمام چسبهای ضربدری روی شیشههای خانه مامی را کندیم و بجایشان شاخه گلهای گلایل و میخک سفید و صورتی چسباندیم. حیاط خانه مامی باغچهای داشت که در عالم کودکی من خواه کوچک و خواه بزرگ، یک جهان زندگی و یک کهکشان سرگرمی بیپایان بود. به یاد دارم بوته سبز بزرگی را با خارهای چوبی درشت که یکسال گلهای سفید میداد و سال بعد دانههای گوشتی نارنجی. ایمان داشتم که دانههای نارنجی خوراکیست و دور از چشم همه آنها را میخوردم. دانههای نارنجی و شیره یاسهای زرد و سفید؛ دندانهایم میخارد و روحم برای شیره یاس پر میکشد. گلهای ریز صورتی شیدری با ملایمترین نسیمی به رقص میآمدند. باغچه پر از گل رز بود. گل رز صورتی کوچک با تیغهای خیلی ریز دردناک.گل رز بزرگ پُرپَر سفید با تیغهای درشت گوشتی. و آن گل رزی که شاید بهاندازه بقیه زیبا نبود ولی تمام بوی باغچه از آن بود. در سالهای ابتدایی مدرسه، گلهای باغچه مامی همان دلیل مرموز من در یافتن دوستان جانجانی و رمز موفقیتم در بدستآوردن دل معلمها بود. از میوه کاج برای خودم عطر میگرفتم، با گلهای سوزنی گردنبند میساختم، برای دوستانم با گل میمون نمایش میدادم و همیشه میدانستم که نباید دست به خرزهزه بزنم. تنها گلی که باغچه عموی پدرم داشت ولی باغچه مامی نداشت "تاجخروس" بود که آن هم از نظر من چندان مهم نبود. درعوض ما نرگس داشتیم و لالهعباسی و از همه مهمتر یک درخت گردو که خیلی باسرعت قد کشید و نهتنها از من که حتی از مامی هم بزرگتر شد. با مامی نخ میکشیدیم و آبشاری طلایی از آبشارطلایی را به کوچه سرازیر میکردیم و ساعتها مینشستیم به رها ساختن گریبان بوتههای توتفرنگی از پیچکهای عَشَقه. مامی میگفت عشقهها گیاهان بدی نیستند. میگفت از عشقشان است که میپیچند، درست مثل کسی که آنقدر دیگری را دوست دارد که دورش میپیچد و خفهاش میکند. عشقهها گیاهان بدی نبودند و من دوستشان داشتم. کرم خاکی باغچه را زیر و رو میکرد. کفشدوزک حشره زیبایی بود که نباید به آن دست میزدم. پروانه و زنبور گرد گلها را پراکنده میکردند و من مسحور اینهمه زیبایی زمانی که هنوز سنی نداشتم برای خودم یک محیطبان تمامعیار بودم. به خوبی میدانستم چه گلی احتیاج به حرس دارد و چه گلی را نباید از شاخه جدا کرد. میدانستم که شاخه خشکیده جان درخت را میگیرد و شاخه ای که جوانه دارد مثل یک نوزاد محتاج مراقبت است. روزی که پدربزرگ تصمیم گرفت خانه را بفروشد، مامی خیلی گریه کرد؛ برای گلهایش و برای درخت گردو. همه این را میدانستند. سال گذشته که از خیابان کاج رد میشدم، حیاط خانه مامی فقط درخت گردو را داشت که کم ماندهبود زیر آوار سیمان و آجر مدفون شود...
در افکار کودکانهام "قهر کردن باغچه" بدترین حادثه عالم هستی بود. مامی میگفت اگر با گیاهان نامهربان باشید، قهر میکنند و دیگر نه گل میدهند و نه میوه و نه حتی برگ. از نظر من هیچ فاجعهای نمیتوانست بدتر از این باشد و حتی زمانی که داشتند مادر مامی را که برایم خیلی عزیز بود به خاک میسپردند، من از درختهای توت وحشی آویزان بودم و با پیلههای ابریشم سرگرم...
پنجم فروردین هزار و سیصد و شصت و چهار عروسی خالهمریم بود. من و پدر و باجناق جدیدش تمام چسبهای ضربدری روی شیشههای خانه مامی را کندیم و بجایشان شاخه گلهای گلایل و میخک سفید و صورتی چسباندیم. آن روز خالهمریم آنقدر خوشگل شدهبود که من هیچ توجهی به زیبایی خودم در لباس سفید آرزوها نداشتم. من ساقدوش بودم و پسربچههای فامیل رقابت داشتند گل بیشتری برایم بیاورند و کنارم جا خوش کنند. خاصیت لباس سفید آرزوها بود که مرا مبهوت خالهمریم کردهبود و پسربچههای فامیل را در جنگ و رقابت برای نشستن کنار من. حاضر نمیشدم کسی جز برادر دوسالهام داماد باشد و داداشی کوچک من هم تا رهایش میکردم وسط سفره عقد بود و میان نقل و نون و پنیر. مامی آمد و همه بچهها را از اتاق عقد بیرون کرد. فردای عروسی باغچه حیاط مامی دیگر حتی یک شاخه گل هم نداشت و من که تازه جریان را فهمیدهبودم از همان روز با همه پسر بچههای فامیل چپ افتادم. پسرها هرگز نه شیر بودند و نه شمشیر. پسرها همان پسرهایی بودند که گلهای مرا چیدند تا کنارم بنشینند. من و پدر و باجناق جدیدش تمام گلهای و گلایل میخک سفید و صورتی را کندیم و چسبهای ضربدری را چسباندیم. پنجم فروردین هزار و سیصد و شصت و چهار بود و تا باغچه مامی خواست به حالت اولش برگردد من خیلی غصه خوردم.
تهران
فروردین 86
anicomb@yahoo.com