با احتياط از عرض خيابان ميگذرد. نگاهش روي كابينهاي رنگ و رو رفته خط ميكشد. كارت تلفن را از جيبش در مي آورد و روي بقية كارتها مي گذارد. مقابل هركابين چند نفر صف گرفتهاند. توي دفترچه ياداشتش مينويسد: "هر انساني حامل خبري براي كسي است. اما چه خبري و براي چه كسي؟" روزنامه را ورق ميزند. نگاهش روي شعري از خودش ميريزد كه در صفحة ادبي روزنامه چاپ شده است . بيتوجه به اسمي كه در بالاي شعر نوشته شده، از روي كلمهها رد ميشود. ميخواهد آنرا از نگاه يك خواننده عادي بخواند. كلمات تند تند از جلوي چشمش رد ميشوند : ابتداي تو به انتهاي آسمان گره خورده است / يا انتهاي آسمان به ابتداي تو ؟
سرش را از روي روزنامه بلند ميكند به عابراني كه با عجله از كنارش رد ميشوند نگاه ميكند دوباره دفترچه يادداشتش را در ميآورد : چه چيز باعث شد انسانها قدم زدن را فراموش كنند؟ دفترچه را توي جيبش ميگذارد و با ته خودكار آرام شيشهی كابين را لمس ميكند. دختر سرش را بر ميگرداند، ميخندد و به گفتگويش ادامه ميدهد. مانتوي روشن پوشيده است و به در كابين تكيه داده است ، قسمتهايي از بدنش كه به شيشه چسبيده است به شكل بيقاعده اي حجيم تر به چشم ميآيد . به ساعتش نگاه ميكند. قسمتي از آفتاب پشت ساختمان بلند مخابرات پنهان شده است . دوباره روي شيشه ضرب ميگيرد. دختر بي توجه به ضربهها جملهاش را تمام ميكند. بعد يك دستش را ميگذارد روي دهني و با دست ديگرش در را باز ميكند و با خونسردي ميگويد : در بازِ، بيا تو . بعد در را نيمه باز ميگذرد و به گفتگويش ادامه ميدهد مرد يك قدم پس مي گذارد و با گوشهی روزنامه عرق صورتش را پاك مي كند و خودش را به خواندن تيترهاي درشت روزنامه مشغول ميكند . دركامل باز ميشود. دختر از داخل كابين بيرون ميآيد. كيف جيبياش را ميگيرد سمت مرد. تاي شلوارش را مرتب مي كند، بلند ميشود و ميگويد : خوب بريم . مرد با دست پاچگي ميپرسد كجا ؟
- هرجا كه دوست داري، هرجا كه خلوت ترِ
– ولي خانم ببخشيد من ، من
– حتما نامزد داري نه ؟
- آره يعني .
- يعني چي؟ كه زياد ميخوايش ؟
- عقد كرديم دو هفته پيش
– اِ چه خوب پس مواظب باش گمش نكني و راهش را به سمت خيابان كج مي كند . كيف توي دست مرد مانده است.
– ولي خانم، ببخشيد، خانم، كيفتون.
دختر روي لبهی جدول كنارخيابان مكث ميكند برميگردد و ميگويد : مهم نيست پرتش كن ، هديه بده به خانمت يا هركار ديگهاي كه دوست داري . مرد به كيف خيره مي شود. روزنامه از دستش افتاده است. خم ميشود روزنامه را بردارد صداي تند ترمز ماشين نگاهش را به سمت خيابان ميكشد. جسد دختر آرام از روي كاپوت پرشياي نقرهاي سقوط ميكند. مرد دست پاچه كيف را گوشهی پياده رو پرت ميكند. چند قدم عقب تر ميرود و از كمي دورتر به ازدحام ناگهاني مردم نگاه ميكند. چند نفر بيتوجه به مانتوي تنگ و روشن دختر او را از روي زمين بلند ميكنند و در صندلي عقب يك 206 نقره اي قرار ميدهند. 206 از دل خيابان كنده ميشود و با سرعت از ميان انبوه ماشينها ميگذرد. جمعيت پراكنده ميشود – انگار تكهاي از يك خواب – چند بار زير لب كلمه" ولي خانم" را تكرار ميكند. چندش توي چهرهاش ميدود. به طرف كابين تلفن ميرود. روزنامه را كه ميان دستهايش مچاله شده از هم باز ميكند. چشمش ميافتد به كلمات شعر كه كج و كوله روي هم افتادهاند. كارت را داخل شكاف تلفن قرار ميدهد و شروع ميكند به شماره گرفتن . فقط يك بوق آزاد پس منتظرش بوده. آرام شروع ميكند به حرف زدن. دختر اما تند تند و با اشتياق حرف ميزند. ته جملهها را ميزند. مرد نميداند از كجا شروع كند، چاپ شعري از خودش يا مرگ دختر ناشناس؟ زيرلب مي گويد« شايد هم نمرده باشد». دختر مي پرسد « كي؟ كي شايد نمرده باشد؟ » مرد مي گويد« هيچي با خودم بودم» و سينه اش را صاف ميكند. دختر مي پرسد «اتفاقي افتاده ؟»
- نه .
- مريضي ؟
- نه.
- كسلي ؟
- نه، نه هيچيم نيست.
- پس چته چرا اينجوري حرف ميزني؟
- هيچي ، گفتم كه هيچي.
– اگه هيچي پس چرا داد ميزني ؟
- ببخشيد شرمنده، حساب روح لطيف عليا مخدره را نكرده بودم. مرد با لحني شوخي و به قصد پايان گرفتن قضيه اين جمله را ميگويد ، زن جور ديگري برداشت ميكند .
– خوبه ولا همينم مانده بود آلت دست يك ... .
– يك چي ؟ ادامه بده . داشتي ميگفتي حتما دوباره مي خواي خانوادتو به رخم بكشي با آن برادر ...
– بسه ديگه تا حالا هزار بار بهت گفتم اسم خانوادهی منو نيار.
– چيه عيارشون كم ميشه؟
– كم بشه يا نشه به خودشون مربوطه.
– به خودشون مربوطه يعني اينكه به من مربوط نيست ، نه؟
– حالا .
– حالا چي ؟
_ هيچي غلط كردم، خوبه؟ اصلا شما مردا تا زناتونو سر آخر به غلط كردن مجبور نكنيد دلتون خنك نميشه .
– منم صد دفعه گفتم نگو شما مردا انگار صد تاي ديگرو تجربه كردی .
– خفه شو اصلا معلوم هست چه غلطي مي كني ؟
- نه منظورم اين نبود، منظورم اين بود كه، منظورم اين بود كه، كه ميخواستم بگم كه من مثل مرداي ديگه نيستم يعني نميخوام باشم .
– چيت فرق ميكنه شغلت ؟ قدت ؟ قيافت ؟ موقعيت خانوادگيت ؟ چيه لال شدي ؟ مرد در همان لحظه به شغل، قد، قيافه و موقعيت خانوادگيش فكر ميكند. دستش شل شده است. گوشي را چسبانده به چانهاش و به زحمت صداي زن را ميشنود كه از آنسوي خط يكريز حرف ميزند: لابد منتظري دوباره معذرت خواهي كنم. نه كور خوندي، لولو بردش. اصلا همين معذرت خواهيهاي منه كه پر روت كرده. چيم كمتر از اكرم و بهاره و نسيمِ . سپيده ميگفت: « به مردا رو بدي سوارت ميشن.» ميگفت « به اين راحتيهام پايين نميآن.» ميگفتم « فرق ميكنه، كاميِ من با همه فرق ميكنه. آره دیگه تقصير خودمه، تقصير خودِ احمقمه، اونقدر تو گوشت خوندم كه تو با همه فرق ميكني باورت شد. نه داداش كوچيكه اين خبرا نيست. ميدوني مشكل تو اينه، البته يكي از مشكلات تو اينه كه سادهاي خيلي هم سادهاي. همه چي رو باور ميكني. محض اطلاع حضرت عالي لازمه بهت بگم كه اينو همة زن و شوهراي دنيا به هم ميگن .» بدن مرد كاملا شل شده، نزديك است گوشي از دستش بيفتد. به سختي خودش را سر پا نگه داشته است؛ گوشي روي گونه مرد چسبيده است؛ « منو باش پاك قضيه رو جدي گرفتم. مثل احمقها از يك ساعت قبل منتظر ميمونم برا تلفن آقا كه هرچي دلش بخواد بارم كنه.» مرد فقط ميگويد « كي ميدونه.» مي ترسد اوضاع خراب تر بشود نميگويد شايد هم منتظر ... . زن حرفش را قطع كرده است : چيه خفه خون گرفتي، چيزي نميگي، ميدونم گوشي دستته، جرات نميكني سر خود قطع كني، شايدم داري ميگردي دنبالِ يه جملة ديگه كه به قول خودت تا ته بسوزونيم. همينه اگه يه تكه هم مونده باشه اين شكلي مي سوزونيش؛ اول خوبِ خوب حرفاتو مي زني ، بعد هم سكوت مي كني. هرچي هم سرت داد بزنن ككت نميگزه. حالام لابد داري ميخندي . ميخندي كه دلت خنك شه. كه با چند كلمه مي توني منو كفري كني. خيالت هم راحته كه من جدا بشو نيستم. اما بذار خيالتو راحت تر كنم، بذار دلت يخ بزنه؛ من مثه بقية زنا نيستم. نه مثل تو كه به خيال خودت مثه بقية مردا نيستي . من واقعا فرق مي كنم. نمي خوام مثل برده باهام رفتار بشه. با چهار تا بچه هم مي تونم طلاق بگيرم حالا كه هيچي نشده ». كلمه ای روي زبان مرد مي چرخد، مي گويد« مطمئني؟» مي خواهد بگويد مطمئني كه ميتواني با چهار بچه طلاق بگيري. زن جور ديگري برداشت ميكند:« آره مطمئنم. مطمئنِ مطمئن. لااقل از دست زخم زبوناي حضرت عالي خلاص ميشم. خيالت راحت باشه اگه جاي اين زخمها خوب بشه جاي اونم خوب مي شه. اصلا فكر ميكني آدم تا آخر عمر بيوه باشه بهترِ يا اينكه با يه غول زندگي كنه كه نه ناراحتيش معلومه نه شاديش، نه خوبيش نه بديش ، نه اخمش نه تخمش نه... . مرد توي شيشة كابين تلفن به خودش نگاه ميكند خط وسط دو ابرويش كاملا مشخص است. سعي ميكند به چيزي فكر نكند. آرام كه ميشود خط كاملا محو ميشود. دنبال جملهاي ميگردد كه مكالمه را تمام كند، جملهاي كه كار را خراب تر نكند. از پشت تلفن صداي هق هق گريه ميآيد. حرفهاي زن ته گرفته است . قبل از آنكه مرد واژهاي براي آرام كردن زن پيدا كند صداي گريه قطع ميشود. دست مرد مي رود طرف دكمه تكرار . عددها يكي يكي روي نمايشگر كوچك تلفن ظاهر ميشوند. دست ديگر مرد نزديك شاسي است. قبل از اينكه آخرين عدد بيفتد گوشي را ميگذارد. كارت را بيرون ميكشد و از كابين تلفن خارج ميشود. روزنامة توي دستش كاملا مچاله شده است. به خيابان نگاه ميكند؛ ماشينها مثل آب چشمه از دل خيابان زاده ميشوند . تكة كوچكي از خيابان سرخ شده است. بعد نگاهش ميرود سمت توده زبالههاي گوشه خيابان. بطريهاي كوچك آب معدني را كنار ميزند. كيف را بر ميدارد و با گامهايي سست به سمت پارك آنطرف ساختمان مخابرات ميرود .
اسفند 84 -