- خب؟
مرد وسط هال روبروی زن ايستاده بود. جوابی نداد .
زن با حالتی عصبی تر گفت : توضيح بده!
- يعنی واقعا فکر ميکنی که همش واسه ناراحت کردن تو بوده؟
- واسم مهم نيست! متوجه هستی آرمين خان ، ديگر... دارد... صبرم... تمام...مي شود .
در تمام مدت بحث زنش چنان به او زل زده بود که تمام نيرويش تحليل رفته بود . حتی نمیتوانست کمی خم شود و پاکت سيگار را بردارد. در اين لحظات کاملاً خودش را در خانه بيگانه حس میکرد. دوباره به چشمهاي زنش توجه کرد. با خود گفت هيچ چيز وحشتناکتر از زماني نيست که آرامترين افراد عصبی میشوند. چشمان آرايش کردهی زنش درشتتر از هميشه به نظر میرسيد و درست مثل دهانی بود که با تمام توان باز شده تا او را ببلعد.
بحث تا حدی آرام تر ادامه میيافت.
- خب؟ بگو! بگو! جالبه واسم!
- چی بگم؟ خب معلومه که دوستت دارم . اما باور کن من شنبه با اون تنها نبودم . اصلاً چطور ممکنه که جرئت کنم با منشی دفترم اون هم تو همچين ادارهای حتی يه لحظه تنها باشم . حتما کار داشتم که تو کل اين مدت...
- خب؟
- عزيزم داشتم توضيح میدادم که
- خب يعنی اينکه اون قضيه واسم مهم نيست.
با اين حال برايش تجربهی جالبی بود تا بداند آيدا وقتی عصبانی میشود چه شکلي است. به نظرش رسيد بعد از سه سال از ازدواجشان تقريباً بار اول است که آيدا را اينقدر عصبی ميبيند. به همين دليل داشت گذشته را بررسی می کرد تا ببيند آيا آيدا واقعاً قبل از اين اينگونه عصبانی شده يا نه.
آره يه دفعه ديگه تو ماشين اما اون سری بعدش خودش معذرت خواهی کرد. خيلی جالب بود. با اون سيگار کشيدنش بعدش هم که:
- مسئله اين چيزا نيست . اين قدر طفره نرو. مسئله تحمل منه. عزيزم تحملم تموم شده. برات قابل درک نيست؟
- خب مگه اتفاقی افتاده؟
- راستی يه چيزی دربارهی مهمونی ديشب چرا با هيچکس حرف نميزدی؟ اينُ ديگه بايد توضيح بدی
همانطور که توضيح میداد و منمن میکرد نگاهی به فنجانهای روی اپن آشپزخانه انداخت، گويي کورهراهي ذهنی برای فرار از آن بحث سنگين پيدا کرده بود.
آقای محتشم پور! آره همون شب که با زنش اومده بود. وای چقدر خنديديم. ولی آخرش يکم با زنش بحثش شد. همينه ديگه. اون که روانپزشکه اينجوری با زنش دعوا کنه اون هم جلوی ما ديگه چه انتظاری هست. اما واقعا فنجونهای...
- خب؟ حواست کجاست؟ مث موش آب کشيده شدی! واقعا بايد خودتُ ببيني. علتش اينه که میدونی مقصری
- درسته درسته من مقصر بودم. تازه شب هم که از اون خورشتها نخوردم واسه اون بود که ناراحتش کنم. درسته! حتی با تو لج کرده بودم.
موش آبکشيده! چيزی مثل موجی سبک و سرد روی کل اندامش جاری شد و حس کرد کاملاً کرخت شده و اشيای خانه به نظرش همه هوادار آيدا جلوه کردند. حتی آن فنجانها. حدس ميزد همينکه کمی خم شود تا يک نخ سيگار بردارد حتی همان جعبه هم سريع می خزد و از او فرار ميکند. هراسش را چون نقطههای سرد سوزناکی روی پوست پشت گردنش حس ميکرد.
حساب کتابش تقريبا منطقی بود. اولاً واقعاً آيدا تا حالا اينطوری عصبی نشده بود و هيچ وقت اينطوری اعتراض نکرده بود، ثانياً سکوت دو روزهاش و صحبتهای پنهانیاش با مادر و پدرش نشان میداد که تصميمی دارد گرفته میشود و شايد هم گرفته شده باشد. به هر حال در نهايت هيچ بعيد ندانست که آيدا تصميم بگيرد طلاق بگيرد. همينکه اين به ذهنش رسيد، اين بار در جهت مخالف، از ذهنش به گفتگو با آيدا گريخت.
- مشکلت با من چيه؟
- مشکلی ندارم! می خوام ديگه نبينمت.
- آخه چرا؟
- چون داری همه چيزِ منُ با اين رفتارات نابود می کنی.
نه مثل اينکه بيرون از ذهنش باز هم همان بحث جدايی بود. فرار ممکن نبود. دوباره به اشيای خانه خيره شد. به فنجانها نگريست و سعی کرد با دقت به طرحهای ظريف قهوهای رنگ روی آن نگاه کند که شبيه گلهايی باريک يا زنهايي باريک اندام و رقصان بود. اما گويي فنجانها چشم داشتند و داشتند با چشم اشاره میکردند:
هی ابله! چرا به ما نگاه میکنی جواب اونُ بده!
آيدا تند تند چيزهايي بلغور ميکرد اما او حواسش نبود. در ادامهی حرفهايش گفت:
- درسته عزيزم؟ اين طور نيست؟
انگار فنجانها هم همه باهم گفتند:
درسته درسته تو خيلی بدی. تو با زنهای ديگه رابطه داری
درسته درسته تو قدرنشناسی و از بابای آيدا بدت مياد
درسته درسته تو ميخوای سر رو تنش نباشه
درسته تو توی شرکت بابای آيدا پول بالا کشيدی
ناخودآگاه جواب فنجانها رو داد و بلند گفت:
- من؟ واقعاً که؟ من؟ حرف بابات رو فقط لطفاً وسط نکش.
- اوه! راستی خوب شد بحث اونُ هم خودت کشيدی وسط. اونُ ديگه میخوای چه کار کنی؟ ميدونی اگر اونم خيلی چيزا رو دربارت بدونه چی ميشه؟ اون موقع حتی اگر من ببخشمت مجبورم طلاق بگيرم.
- آخه چرا اينقدر حرف جدايیُ می کشی وسط؟
اما خوشحال شد چون حدس زد هنوز پدر آيدا خبر نشده و احتمالاً از خرابکاری مالياش توی اداره هم اطلاع ندارد.
آها! حالا بهتر شد. که هنوز خبر نشده. که اينطور. بد نيست... پس از اين به بعد هم خبر نشه بهتره. با خانم فدايي هم خودم صحبت میکنم. حاليش میکنم قضيه چيه و حاليش میکنم چه کار بايد بکنه. خوب شد که اون روز دست گل به آب ندادم. البته خب شانس هم آوردم. اصلاً کم کم از شرکت میرم... نه از شرکت نمیرم...
بحث دوباره داغ شده بود. حتی به اشيا خانه هم نمیتوانست بگريزد. چرا که به نظرش رسيد آنها همه طرفدار آيدا هستند و مدام دارند با سر تائيدش میکنند و تقويتش میکنند.
آيدا بحثش داشت داغتر و داغتر میشد و به زور داشت او را به دنبال خود ميکشيد و از او جواب میگرفت . اما سريع فکری به نظرش رسيد و سريع عملیاش کرد. يک کشيدهي آبدار به صورتش زد و سعی کرد با تمام عصبانيت فرياد زند: خفه شو زن!
اينطوری حتما آيدا ميزنه زير گريه و بعد هم با دلداری دادن و کلی معذرتخواهی آشتی ميکنيم يا اينکه چون تا حالا نزدمش حسابی میترسه و از ترس کشيدهی دومی عقب نشينی میکنه. و در نهايت اين که بحث کلاً عوض ميشه.
اما آيدا يکی محکمتر به گوش او نواخت و گفت: خودت خفه شو!
انگار حواس آيدا جمع بود و با اين جواب سريع سيلی او را خنثی کرده بود: منفی در منفی مثبت! دوباره بحث را شروع کرد.
هراسش بيشتر شد. پس آيدا اين سيلی را طبيعی می دانست وقتی قرار است طلاق بگيرند.
فنجانها با هم گفتند: بیشعور بیشعور کسی که زنش رو نمی زنه
بیشعور بیشعور ما همه ازت بدمون مياد
بعد نگاهي به پاکت مچالهی سيگار انداخت که شبيه مرد مريضی بود و با صدای خفهای ميگفت:
آره خيلی بی شعوری! خيلی بی شعوری...پش فطرتِ کشيف...
حتی از خانه نمیتوانست فرار کند. يا در خود به خود به رويش قفل میشود و يا اينکه صندليها زيرلنگی خواهند انداخت، شايد هم فرش سريع زير پايش مچاله شود.
دوباره توی دلش گفت: همه طرفدار آيدا هستن
داشت حتی به طلاق هم راضی می شد. آيدا تند تند حرف میزد: بعد من با اون هم حرف زدم اما مامان میگفت که صبر کنم. اِ ... اِ... شنيدی صدای چی بود؟ صدای خشخش اومد از بيرون...
سريع حرفش را ادامه داد: ميگفت صبر کنم اما من گفتم اگه به بابا بگم چی ميشه. بابا شايد حتی فکر کنه که تو از اداره پول بالا کشيدی اما مامان ميگفت با طلاق...
او هم لحظهای صدای خش خش را شنيد.
آيدا دوباره صحبتش را پی گرفت: بعد آقای محمودی هم گفت که يکم کارات عجيبغريبه. من هم گفتم من که زنش هستم يکم محبت ازش نديدم چه برسه به اينکه قرار باشه با همکاراش مث آدم باشه. گفتم واقعاً حس میکنم منُ دوس نداره... خب ابله بیغيرت برو ببين صدای چيه از توی حياط مياد!
با حالتی مظلومانه، طوريکه گويي سرايدار پير خانه است اطاعت کرد و آرامآرام به طرف پنجره رفت پرده را کنار زد و ديد که آن بيرون در خيابان فقط شب است.
آيدا دوباره بحثش را پی گرفت. ميان حرفهايش گفت: دوباره دوباره شنيدم!
دوباره پرده را کنار زد و هيچ چيز نديد.
آيدا جيغ زد و گفت: اون پنجره اون پنجره ...
او هم نگاه کرد و خشکش زد باورش نمی شد، حتی فرصت نداشت که باورش نشود. فقط خشکش زد.
بعد ناگهان شيشههای آن پنجره خرد شد و اژدهايی سرش را تو آورد و نعره کشيد.آيدا خشکش زده بود، آرمين هم روی زمين افتاد و شيشههای خرد شده رويش ريخت.
اژدها ناپديد شد و آيدا به کنارش شتافت: چی شده چی شده؟ آر...می...ن...آرمين زندهای؟
- چيزی نيست زندهام.
- حالت خوبه؟
بعد با شجاعتی تصنعی که البته آيدا ابداً ممکن نبود پی به تصنعی بودنش ببرد برخاست و گفت بايد فرار کنيم. اما ناگهان اژدها دوباره شيشهی ديگري را خرد کرد. با گردن درازش آمد تو. آيدا هم با تکانی که خانه خورده بود، پرت شد روی زمين کنار آرمين. اژدها نميتوانست جلوتر بيايد و گردنش در چارچوب پنجره گير کرده بود و سر سبز رنگش در يک متری آن دو متوقف شده بود و فقط میتوانست به دو طرف تابش بدهد. نعرههايش ترسناک و گوشخراش بود، صدای زيری که تا عمق گوش را ميسوزاند. آيدا از هوش رفته بود. آرمين بدن نحيف و ظريفش را که شبيه طرحهای ظريف روی فنجانها بود، در آغوش گرفت. بعد يکی از تکههای شيشههای شکسته را از کنار پايش برداشت و به سمت فنجانها پرت کرد.
آيدا نيم دقيقهی بعد به هوش آمد و هر دو در وسط هال کنار هم ايستادند. اژدها دوباره با سر آمد تو و آيدا با گيجی پريد توی بغل آرمين: مواظبم باش! ميترسم! اون ديگه از کجا اومد!؟
لحنش شبيه لحن فنجانها بود. انگار فنجانهای شکسته هم ميگفتند:
آره! مواظبش باش! مواظبش باش! اون ميترسه!
مرد جنگجو! مواظبش باش! مواظبش باش!
اژدها دوباره سرک کشيد و آيدا در آغوش آرمين دوباره بیهوش بود. آرمين او را به اتاق خواب برد و تا صبح از او حفاظت کرد. تمام اشيای خانه تحت سلطهاش بودند و هرچه میگفت گوش میدادند. تختههای تخت را جدا کرد و جلوی در و پنجرهی اتاق خواب گذاشت. تا صبح صداهای عجيب و غريبي شنيده شد اما آسيبی نديدند.
صبح آيدا در آغوشش از خواب بيدار شد. خانه به هم ريخته بود و شيشه ها خرد شده بودند. اولش ميخواستند بدهند کل در و پنجره ها را حفاظ آهنی نصب کنند اما بعد تصميمشان عوض شد و از آن خانه به خانهی ديگري اسباب کشی کردند که اژدها نتواند پيدايش کند. آيدا هميشه میگفت: مواظبم هستی؟ آره؟ هستی؟
آرمين ميگفت: هستم... هستم... من کسیام که میتونه ازت محافظت کنه.
اما هميشه با آن حرف آيدا ياد ماجرای اژدهاي دوستداشتني میافتاد و سرتا پای وجودش میلرزيد.
اردیبهشت هشتاد و شش- مشهد