پسرك ترسيده بود و احساس سرما ميكرد، آدم ها از مقابلاش ميگذشتند و سواريها كه نورشان مدام چهرهاش را تاريك و روشن ميكرد، تاريك و روشني كه لحظه لحظه فاصله شان از هم بيشتر ميشد، ديگرشب شده بود واين پسرك را بيشتر ميترساند، به همان اندازه كه اين 4 ساعت به كندي گذشته بود ترس به سرعت آمده بود، درميان اين آمد و شدِ زمان و ترس وآدمها جاي خالي پدر را به شدت احساس ميكرد.
پدر گفته بود زود برميگردد اما زمان چيز ديگري ميگفت ،خيلي دوست داشت كه پدرش بداند يك جا ايستادن در دل خيابان چه كار زجرآوري است اما بعد با خودش فكر كرد كه يكجا ايستادن هرگز به زجرآوريِ ِ كسي يا عزيزي را در جايي رها ومعطل نهادن نيست اما باز با خودش فكر كرد عزيزي را در ميان راه نهادن هرگز به زجرآوري ِ راه رفتن در سرما آنهم با زخميكه نبايد ديد شود نيست اما باز فكر كرد با زخميپنهان از ديده ي ديگران درسرما راه رفتن هرگز به زجرآوري ِ آن نيست كه كسي به پسرش كه دارد در سرما رهايش ميكند بگويد كه: زود ميآيم ...اگر نيامدم عمويت را خواهم فرستاد اما باز هم فكر كرد كه گفتن چنين جملهاي به عزيزي كه در دل تاريكي ِناپايدار شب معطلاش نهادهاي آن هم در حالي كه بايد به راهي بروي بازخميكه نبايد ديده شود در چنين شب سردي زجر آورتر از آن نيست كه چشمانت مدام دودو بزند و برگردي تا عزيز رها كردهات را براي آخرين بار ببيني، خواست تا دوباره به چيزهاي زجرآورتر و زجرآورتري فكر كند تا كه به زجرآورترين برسد اما وجدانش اجازه نميداد عمو را كه يك ساعتي بود، به دنبال او چشم ميگرداند منتظر بگذارد.