گفت: معلوم است. به این دلیل است که شیرشان نمیدهی. نشسته بود توی غار کنار آتش گربهی مردهاش را کباب میکرد. آتش یک لحظه توی چشمهای ریزش که از لای ریش انبوه و موهای پریشانش پیدا بود شعله کشید و پرسید: چرا شیرشان نمیدهی؟ هان؟ نمیشد به او بگویم. به هیچکس نمیشد بگویم. گیرم که پزشک باشد. پزشک اعصاب. من اعصابم خرابست. از بچگی اعصابم خراب است. برای همین است که بزرگ نشدهام. مادرجان گفت: هفت ساله فوقش هشت ساله. همه به درشتی هیکلم نگاه میکنند. هشتاد نود کیلو وزن دارم. سه روز پیش رفتم روی ترازوی توی پیاده رو. عقربه یکدفعه از جا جست. تکان تکان خورد بین هشتاد هشتادو پنج تا نود. پسره گفت: یواش شکستیش. عقربه ها عقب و جلو رفتند و سرم گیج خورد. آمدم پایین. گفت: پولم، پولم. من که پول نداشتم. داد میزد:"پولم. اگر داشتم که میدادمش. قدم را نشد اندازه بگیرم. اما می دانم چقدر است. صد و پنجاه سانت. سنم ولی خیلی زیاد است. انقدر شب و روز را از سر گذرانده ام که باید چهل ساله باشم یا پنجاه ساله. اما هنوز هم به حرف مادرجانم گوش می دهم. به هیچکس نشان ندادم و حالا این مردیکه کنار اتش نشسته شعله توی چشمهایش برق می زند می خواهد مرا وادار کند .
گفت:نترس ،نترس. شیرشان بده. تا همینجایش را هم اضافی گفته بودم. همه چیز را از اول بهش گفتم اما این یکی را نمیشود گفت. مادرجان گفته نگویم. نشان ندهم حتا به زنها. مادرجان رفته گم شده. یک سبد گنده پر از سیب زمینی جلوم گذاشت. گفت: پوست بکن. گفت: مواظب باش دستت را نبری. گفت: چاقو را اینجوری بگیر. گفت: چرا ملافه ها را کشیدی روی زمین؟ زد به پشتم. محکم زد. گوشه ی ملافه های سفید گلی شده بود. از روی بند رخت جمعشان کرده بودم. دردم گرفت. گفت: تو که کشتی مرا. حالا کشته شده. گم شده. سیب زمینی ها را پوست می کنم و هنوز می زایم. از پنج سالگیم شروع شد. نه، زودتر. بچه خیس بود. روی زمین افتاده بود. دست و پای چاقالویش را تکان تکان می داد. لبهایش غنچه بود. اول خندید. بعد گریه اش گرفت. جیغ زد و جیغ زد. داشت کبود می شد. پشت درخت توت انور حوض قایمش کردم. شب تا صبح گربه ها مرنو کشیدند. مادرجان گفت:عروسی دارند. از پنجره حیاط را نگاه می کردم. درخت توت سیاه بود . چیزی پیدا نبود. ظهر زنبورها دور درخت چرخیدند و وزوز کردند و باز چرخیدند. من نشسته بودم روی ایوان سیب زمینی ها را پوست می کندم. مادرجان گفت: بیا توی سایه . رفتم توی سایه. سبد را با خودم کشیدم. از سایه درخت توت و زنبورها دیده نمی شدند. باز آفتاب شد. باید می رفتم مدرسه. اما خانم معلم پیدایشان کرد. توی کشوی میزم را نگاه کرد و بچه ها را یکی یکی کشید بیرون. همه شان مرده بودند. کبود بودند. قهوه ای بودند. بعد توی کیفم را نگاه کرد. من کیفم را نمی دادم. به زور گرفتش. زیر کتابها چند نوزاد له شده بود. توی جآمدادیم را هم نگاه کرد. بعد زیر ناخنهایم را نگاه کرد. آنوقت خانم بهداشت را صدا کرد. خانم بهداشت پلکم را کشید پایین و تویش را نگاه کرد. بعد پشت گوشهایم و لای موهایم راو زیر ناخنهایم را. دم گوش خانم معلم گفت: راست گفتی. ناخنهایش سبز سبز است. تقصیر من چه بود؟گریه کردم. کیفم را دادند زیر بغلم برم گرداندند خانه. مادرجان گفت: زر زر نکن. بشین توی آفتاب سیب زمینی ها را پوست بکن. من فقط سیب زمینی ها را پوست می کندم و انها تند تند به دنیا می آمدند. وقی میزدند و میمردند. حالا به این مردک چه بگویم؟ نکند از آن مردهایی باشد که. . . /. نشانش بدهم یا نه؟ حال پیراهنم را بالا میزنم. نشانش می دهم که به جای پستان دو حفره ی سیاه سیاه زیر پیراهنم دارم.
نیشابور اسفند 78
mahastimohebi@yahoo. com