هر جا میرفتیم، هر نگاهی را جذب میکردیم.
در دانشگاه، کتابخانه، سینما، میهمانی، کافه و... هر محفلی که بودیم سئوال دیگران از ما این بود که شما خواهرین؟...
من و تو کلی میخندیدیم، آن هم با صدای بلند. نه! قهقهه میزدیم که ما از خواهر به هم نزدیکتریم.
یادت هست چقدر به ما حسادت میکردند. به دوستی زیبا و رویایی مان!
شکوفه تماس میگیرد از پشت تلفن صدایش میلرزد.
مامان شکوفه چه شده است؟! چرا صدایتان غمگین است.
بهار عزیزم میخواهم از تو خداحافظی کنم، قلبم فرو میریزد، خداحافظی؟ برای چه؟! اتفاقی افتاده؟
نه عزیزم رهسپار خانه ی خدا هستم. مشرف شدم به مکه معلی...
هورایی میکشم و میگویم: این که عالیه، مامان شکوفه این که خوشحالی دارد پس چرا با بغض حرف میزنید؟ خودم را لوس میکنم و میگویم: لطفن برای من هم دعا کنید، بلکم بختم باز شود!... و بعد هم خنده و خنده....
مامان شکوفه با خنده میگوید: بهار عزیزم حتمن برای تو و سایه دعا میکنم ولی این غمگینی من فقط ناشی از نگرانی ست، نگران سایه هستم. سایه را در این مدت تنها نگذار. این روزها بدجور عذاب میکشد...
سایه، مادرت شبی که با من حرف میزد و رهسپار خانه ی خدا بود به جای اینکه شادمان باشد غمگین بود. میدانی چرا؟ به خاطر تو، تو آن قدر این روزها مامان شکوفه را اذیت و آزار کرده بودی که غم در صدایش فریاد میکشید.
سایه یادت هست چه دورانی داشتیم و حالا تو چه بلاهایی که بر سر خودت نیآوردی! تو با خودت چه میکنی دختر؟!
به این میاندیشیدم که دلخوشی های ما به هم نزدیک بود ولی اکنون چقدر ما از هم دور میشویم...
من کتاب میخوانم تو سیگار میکشی!
من شعر مینویسم تو دود قلیان به هوا میپرانی!
من دعا میخوانم، سر سجاده ی کوچکم راز و نیار میکنم و تو قرص اکس میزنی!
من قهوه مینوشم و تو مشروب میخوری!
حالا چقدر این مزاحم ها فاصله ی بین من و تو را از هم دور و دورتر میکنند...
آن شب که مامان شکوفه رهسپار شد و تو تنها شدی، من آمدم. تو استقبال گرمیاز من کردی، بعد از مدت ها همدیگر را سخت در آغوش گرفتیم. سایه دلم میخواست به تو بگویم لحظه ای این زندگی افیونی را رها کن و برگرد به آن زندگی که ما در کنار هم خالقش بودیم ولی بغض راه گلویم را بست...
و بعد خنده ی آن شب! چقدر دلم را آشوب کرد، خیلی شیطانی خندیدی و گفتی: بهار فردا به میهمانی میروم، با من میآیی؟
چه میهمانی؟
از اون میهمانی های توپ!
خودم را به آن راه زدم و دوباره پرسیدم: کدام میهمانی توپ؟...
دختر تو تازگی ها چقدر خنگ شدی! موزیک توپ، بچه های باحال، خلاصه حالی به حولی... همه چیز توپ دیگه....
آوار غم در نگاهم لحظه به لحظه هوار میشد. در ذهنم واژه ها مثل طبل میکوبیدند که سایه،سایه ی من را چه شده که این حرف ها را این گونه وقیحانه به زبان میآورد...
حرفش را قطع کردم و گفتم: حتمن بعد هم قرص اکس، مشروب، سیگار ...
خنده ی زهرآلودی کرد و گفت : آره خب، اشکالی داره؟ تنها دلخوشی ما جوون ها همینه! مگه میخوایم چیکار کنیم؟!...
اجازه ندادم حرفش به پایان برسد به تندی گفتم : سایه نگو! دیگه ادامه نده، دلخوشی ما سجاده ی نمازمان بود! نبود؟ برای من حالا هم هست. دلخوشی من همان کتاب دعایی ست که همراه با یک تسبیح آبی رنگ خودت از زیارت امام رضا (ع) برایم به سوغات آوردی. دلخوشی ما نشستن پای راز و نیاز با خدا بود! فراموش کردی؟
تو را چه میشود؟ سایه!
نگاهش آرامتر شده بود و بعد از مدتی با گریه گفتی : بهار من عاشق شدم...
عشق! سایه جان از عشق باید به خدا پناه برد نه به مواد مخدر که دل را سیاه میکند. سایه جان خواهش میکنم عشق را به لجن نکش. واژه ی عشق مقدس است. عشق شور انگیز است. عشق بال و پر دارد به ملکوت. عشق آدم را میسازد. دوباره متولد میکند. از نو حیات میبخشد. ولی تو! نه! سایه، نه! تو خودت را به قعر جهنم میکشانی که این عشق نیست... خودت را به آتش میکشی و دم از عشق هم میزنی؟ ...
عاشق مثل شمع میسوزد، ذره ذره به پای معشوق جان میسپارد آن هم فقط با صبر و تحمل، میدانی چرا؟ چون صبر است که تو را پاک میکند. آینه ی وجود را از زنگار میزداید. عشق آدم را صیقل میدهد...
این شیوه ی تو درست نیست. یعنی خود را و معشوق را به تباهی کشاندن است، نه من باور ندارم که این عشق است. این رویا ست. خیال و وهم است....
خیره نگاهم میکرد، بلند شد و به طرف تلویزیون رفت، ماهواره را روشن کرد و نشست پای یکی از فیلم های مستهجن... به طرفش رفتم و به سرعت آن را خاموش کردم.
با تشر نگاهم میکرد ولی هیچ نمیگفت. دوباره از جایش بلند شد و به طرف اتاقی رفت. قلیون آتش کرد و باز به طرفم آمد...
بهار بیا با هم قلیون چاق کنیم. نگاه سراسر بی رحمانه ای داشت، شاید هم شیطانی...
تا به حال در عمرم آن همه نترسیده بودم، دلم میخواست کتکش بزنم...
قلیون را از دستش گرفتم و سراسیمه به طرف درب حرکت کردم، پشت سرم میدوید و با حالتی بین تشر و لجبازی گفت : اگر قلیون را به بیرون پرتاپ کنی هرگز تو را نمیبخشم و همین الان از خانه ی من برو... خانه ی مرا ترک کن آن هم برای همیشه!
با این حرفش قلبم شکست. قلیون را به دستش دادم و به طرف اتاق رفتم. بعد از کمیگریه کردن، آرام شدم. لباس هایم را پوشیدم و او را ترک کردم....
19/5/1387