مرتضی آخرین جرعهی کوکا کولا رو سر کشید و نگاهی به شیشه خالی توی دستش کرد، هم زمان که شیشه را از این دست به دست دیگرش میداد به چشمهای من زل زد و گفت: "تو فقط زِر میزنی مسئلهی آبرو نیست، جیگرشو نداری." بعد بطری را پرت کرد سمت دیوار باغ حاج عبدالکریم، شیشه شکست و تکه تکه شد. از روی سنگ صاف کنار تنورهی آسیاب آبی بلند شدم. نگاهی دوباره به آب تمیز تنوره کردم ، یک آن هوس کردم دوباره بپرم داخل آب، اما منصرف شدم. لباسهایم را پوشیدم. مرتضی هم لباسهایش را تنش میکرد. هنوز از اینکه حتی یک قورت نوشابه به من نداده بود شاکی بودم. سرم را انداختم پائین و بی خداحافظی به راه افتادم. مرتضی دوید و از پشت سر، دستش را روی دوشم گذاشت و گفت:" ممد جان، باید خودت زحمت بکشی . به خدا طوری نمیشه. " به تکههای شکستهی بطری نوشابه نگاهی کردم که نور خورشید در بین شان مثل رنگین کمان شده بود. مرتضی حرف میزد و ما راه مان را میرفتیم. دائما میگفت:" ممد فقط باید تا میتونی ُبدویی. اصلن هم به پشت سرت نگا نکنی، میفهمی؟"
یک تکه سنگ جلوی پایم افتاده بود و من پرتش میکردم جلوتر، وقتی باز به سنگ میرسیدم، بالگد میزدمش. هر چند وقت یکبار هم سنگ میخورد به نوک انگشتان پاهایم که از دمپایی بیرون زده بود. در همان حال گفتم: "حرف دل و جرات نیست. میدونی اگه بفهمن و بگیرنمون چی میشه ؟ بیآبرو میشیم. بابام حتما سرمو می ره. تازه همه ما رو دزد صدا میکنن. اونوقت برزگرها هم فکر میکنن ما آلوهاشون میدزدیم." مرتضی پرید وسط حرفم و گفت :"مگه نمیدزدیم؟" گفتم: "چرا. اما میوه فرق داره ." گفت: "هیچ فرقی نداره."
رسیده بودیم به ته کو چه باغ بن بست. جوی آب از آنجا رد میشد، از باغ رحیم آقا میرفت به باغ بیبی معصومه. نشستیم کنار جوی. مرتضی از جیب پیرهنش دوتا ته مانده سیگار "آزادی" در آورد و یکی را داد به من و کبریت رو آتیش زد. تازگیها فهمیده بودیم سیگار بعد از آب تنی چه کیفی میداد . میگشتیم تو جویهای پیاده رو و توی کوچهها فیلتر سیگار هایی که تهشان چیزی مانده بود جمع میکردیم . این کوچه باغ بن بست هم پاتوقمان بود . جای دنجی که کمتر کسی میآمد. سیگار میکشیدیم و نقشه میریختیم. کدام باغ چه میوههایش رسیده بود ؟ شب که کامیونی با بار هندوانه یا خربزه، کنار خیابان میماند، چطور از روی آن هندوانه بلند کنیم؟ از کجاها میشد ته ماندهی سیگارسالمتر، گیر بیاوریم ؟ و جیر تیر کمانمان را چه رنگی باشد؟ سیاه یا قرمز. قرمز قشنگتر و نرم تر است، اما قدرت جیر سیاه بیشتر. از تیوپ دوچرخه باشد نرم تر است ولی جیر تیوپ موتور با دوام تر، اما کشیدنش زوربیشتری میخواهد. کدام سوراخ از آن همه سوراخ دیوار باغ یحیی لانه گنجشکهاست؟ و مرتضی به من نشان دادهبود چطور در یک حرکت سریع سر گنجشک را بکنم تا کمتر زجر بکشد.
حالا جدیدترین هنر مرتضی دزدیدن نوشابه از مغازه یوسفی بقال بود. تا حالا دو بار از جعبههای نوشابهی بیرون مغازه دزدی کرده بود . هر دفعه هم "کوکاکولا" دم دستش بود و بلند کرده بود. دفعه ی اول با هم خوردیم، اما این دفعه خودش تنهایی خورد. حالا هوس کرده بود " کانادادرای" بدزدد. با اشتیاق از طعم شیرینش حرف میزد و از اینکه وقتی درش را با چاقوی ضامن دار میپراند چه صدایی میداد و کف میکرد و باید دهانت را سریع روی در بطری بگذاری تا روی زمین نریزد، چون لامصب مثل شیر داغی که روی چراغ سه فیتله بجوشد، سَر میرفت. میخواست کاری کند من خودم دست به کار شوم، گندش بزنند، داشت موفق میشد.
بلند شدیم من پشت شلوارم را تکاندم، مرتضی پشتش را به من کرد و پرسید: "خاکی نیست؟" گفتم "نه." کنار جوی آب رو دوزانو نشستم و صورتم را شستم و کمی آب قرقره کردم.
مرتضی خندید و گفت: " تو از همه چی میترسی. اگه سیگار بد بود، همه نمیکشیدن. من روزی که از سربازی بیام میخوام بُِکس، بُکس سیگار بکشم. روزی ده بسته . تو چی؟"
گفتم :" من قبل از سربازی اینکارو میکنم" و خندیدیم. در راه بقالی مرتضی باز نقشه را برایم توضیح میداد. باید برویم از روبروی مغازه رد شویم، اگر شلوغ بود آرام میآیم کنار جعبه های نوشابه. در یک حرکت سریع یک شیشه بر میداریم و از یقهی پیراهن میاندازیم داخلش و دِ فرار. سه تکمهی بالای پیراهن را مثل لاتها باز کردیم. کشهای تنبان هایمان را سفتِ سفت کردیم تا نوشابه از پیراهنمان پایین نیفتد. کف پاهایمان را که خیس عرق بود با پاچهی شلوار خشک میکردیم تا در موقع فرار دمپایی لیز نخورد واز پاهامان در برود. همه چیز درست بود. به در بقالی رسیدیم، هیچ مشتریی داخل نبود. یوسفی سرش پایین بود و به حساب کتابش میرسید. به مرتضی نگاه کردم و گفتم: " بیخیال شیم الان وقتش نیست." مرتضی با دیدن شیشههای زرد رنگ "کانا دا درای" هوش از سرش پریده بود، گفت:" صبر میکنیم بالاخره یکی پیدا میشه. "دور و اطراف میپلکیدیم و دنبال فیلتر سیگار، زمین را میگشتیم ، اما حواسمان به بقالی هم بود. مدتی گذشت، دیگر خیلی از اذان ظهر گذشته بود و هر لحظه یوسفی ممکن بود مغازهاش را ببندد. مرتضی بیحوصله شد و گفت:" ببین حواسش نیست الان وقتشه." یوسفی داشت قفسه های پشت سرش را مرتب می کرد، قلبم به شدت می زد. گفتم :" نه. من نیستم. " مرتضی گفت: " تو قول دادی." گفتم :" کسی تُو مغازه نیست. نمی ینی مشتری نداره؟ "مرتضی از سر یاس نگاهی به من کرد و گفت:" بیعرضه." بعد یک دفعه فکری به سرش زد و گفت:" لااقل برو ُتو و یک آدامس بخر من هم ترتیب کارو میدم." گفتم:" من که پول ندارم." مرتضی کفری تر شد و گفت:" میدونم نداری ولی قیمت که میتونی کنی."
چارهای نبود. به هر حال قیمت کردن آدامس کار آسانی بود و ربطی به دزدی نداشت. قرار شد مرتضی با شیشهی نوشابه که من هم از آن شریک باشم به همان کوچه باغ بن بست برود و کاری نکند تا من هم برسم. دست دادیم و قولمان را مردانه کردیم.
رفتم سر وقت یوسفی . احساس کردم کمی بدنم میلرزید. وارد که شدم یوسفی سرش را بلند کرد. کلاه پوست پاکستانیاش سرش نبود و کله طاسش، سفید تر از صورتش، برق میزد مثل مهتابی. چشمم که به قر ه قروتها خورد، دهانم آب افتاد و ترش شد، هر کدام به اندازهی یک کف دست بودند. یک نخ از وسطشان رد شده بود و مثل یک گردن بند آویخته شده بودند بر گردن میخ طویلهی بزرگ که به دیوار فرو شده بود. یوسفی به من خیره شد و من به بستههای آدامس نگاه میکردم . پرسیدم:" آدامس خروس نشان دارین ؟"گفت : "چند تا میخوای؟" پرسیدم" دونهای چند؟" در یک لحظه دیدم یوسفی از پشت دخل مغازه مثل قرقی پرید این طرف و داد زد" بگیرید دزدِ بی پدر و مادر رو." تنهای به من زد و از مغازه بیرون دوید. من ماندم و مغازهی یوسفی. چند بسته آدامس خروس نشان بر داشتم ریختم درپیراهنم بعد رفتم سراغ قره قروتها، قدّم نمیرسید، روی پیشخوان رفتم و پریدم بالاتر و چنگ زدم، یک قرقروت کَندم. از دم در هم به سرعت یک بطری نوشابه "کانادا درای" برداشتم. در خیابان نه اثری از مرتضی بود نه از یوسفی، فقط صدای داد و هواری از دور میآمد. وارد کوچهای شدم و به سمت کوچه باغ دویدم. از کشت مان که میگذشتم ، سکینه دختر همسایهمان را دیدم که چند گوسفند و بزغاله را آورده بود در زمینهای کوچکی که گندمهایشان را تازه درو کرده بودند، میچراند. از کنارش گذشتم و یک آدامس به سمتش پرت کردم . دوید و رفت لابه لای ساقههای جا مانده از گندمها به دنبالش میگشت . فکر کنم آخر سر پیدا کرد ، چون وقتی از او دور میشدم صدای جیغ خندههایش را شنیدم.
به ته کوچه باغ رسیدم، اما مرتضی آنجا نبود. با خودم گفتم حتما برای رد گم کنی٬ چند کوچه را گشته و دیرتر میرسد. شیشهی نوشابه را داخل جوی آب گذاشتم و دور و برش را با سنگ مهار کردم تا آب نبردش. نیم ساعتی که گذشت مرتضی لنگ لنگان آمد. آستین پیراهنش جر خورده بود. ردی از خون از دهانش شروع میشد و می رسید به سینهاش. پابرهنه به سمت من آمد. با ترس پرسیدم" چی شد؟" نفس زنان گفت : "نامرد بهم رسید با لگد زد پشتم، خوردم زمین. نوشابه رو هم ازم گرفت، حیف شد. دمپایهایم رو هم انداخت پشت بوم خونه فاطمه صغری، باید شب بشه، برم برشون دارم."
مرتضی آمد کنار جوی آب و صورت ودهان خونیاش را شست. چشمش که به نوشابه افتاد، خندید و پرید توی جوی آب و همان جا درازکشید. بی اختیار آب را با دستانش به هوا میپاشید و هورا میکشید. حسابی مرا هم خیس کرد. پرسیدم ":سیگار داری؟" گفت: "زیر سنگ رو نگاه کن ." سنگ بزرگ کنار دیوار باغ را نشانم داد. سنگ را بلند کردم چند ته ماندهی سیگار و چند سیخ کبریت آنجا بود. یکی از سیگارهای نصفه نیمه را روی لبم گذاشتم. با یک تکه سنگ صیقلی سیخ کبریت را آتش زدم و سیگار روشن شد. مرتضی هنوز میخندید، دو تا از دندانهای ردیف بالایش افتاده و یکی هم شکسته بود. گفتم:" بدبخت دندونات شکستن." گفت:" بیخیال٬ شیری بودن ." گفتم:" نره خر تو الان نه سالته٬ دندون شیری مال شش سالههاست." مرتضی به بطری نوشابه که دستش بود نگاه میکرد و با خنده گفت:" شیرین کاشتی ممد٬ دلم خنک شد."
بیرجند اسفند 1387
Sheibani_behzad @ yahoo.com