سگ، داستان ِ عجیبی بود که مادر بزرگ تعریف میکرد. تودهی ابری بالای چشمانداز ِ شهر پشته شدهبود. بادی که میوزید خبر از پاییز ِ زود هنگامی داشت. سرش روی پای من دراز کشیدهبود، به موج ِ موهای مشکیاش نگاه کردم که چند تار ِ موی سپید از روی شقیقهاش پیدا بود.
گفتم بچه که بودم یه گربه داشتم . شب که همه میخوابیدن آروم می لولید زیر لحافم. قیافش یادم نیست فقط میدونم شبا با من میخوابید. نه وقتی تا یکی بیدار بود، وقتی همه خوابیدن میاومد. هیچوقت صبح نمیشد که بیدار بشم و ببینمش.
به سرش دست کشیدم . انگشتانم لابهلای موهایش پوست کف سرش را نوازش کرد . خم شدم پیشانیاش را بوسیدم.
ــ ما به اینجا میگیم بهشت گمشده.
ــ احمد میدونی من لنز میزارم.
ــ نمیدونستم
به چشم و ابروی سیاهش نگاه کردم که چشم خندهی ترکیاش شعر میگفت.
گفتم عینک بهتر نیست؟ برای چشمات؟ منظور لنز شاید خطر داشتهباشه؟
ــ احمد من اتاق نداشتم. چنتا خواهر برادر بودیم . خب من از بچگی عینک میزنم . خودت هم که عینک میزنی باید بدونی. وقتی میشکنه هیچی نمیبینی، نمیشنوی، هیچ کاری ازت ساخته نیست.
ــ خب؟ عینک منم تا حالا چند بار شکسته، همین آخری ...سیلی اون مردک... برا همه میشکنه.
ــ خسته میشدم. خیلی. وقت ِخواب یادم میرفت بزارم سر تاقچه یا جایی. مامان واسه نماز صبح که پا میشد پاشو میذاشت رو عینک ِمن، صبح دعوام میکردن که بیحواس و پرتم. عرضه ندارم نگهش دارم.
داشت به حرکت ِ تکه ابری نگاه میکرد که راهش را گرفتهبود تا برسد به مه انباشتهی گردنه.
ــ چند روز باید صبر میکردم تا بابا منو ببره برام یه عینک تازه بگیره. بعضی وقتا پول نداشت. خیلی طول میکشید.
فکرش رفتهبود، خیال ِ خاطرههایش جلو چشمش بود. نماز ِ صبحی که کورش میکرد همیشه.
سگ داستان ِ عجیبی بود: یه سال محرم افتادهبود چلهی زمستون، اون سال پدر بزرگت نتونست به هیچ کدوم از روستاها بره. تو ده موند تا شبای محرم رو همونجا بخونه، ماهم مثل همهی اهالی یه سگ داشتیم، یه سگ ِ معمولی تا حواسش به خونه زندگی و غریبهها و جکوجونور باشه. شاید مادرت یادش باشه، اون موقع دیگه عقلش میرسید. همه رفتهبودیم، مسجدی که وسط روستا بود. تا زانو برف بود، هوا سوز نداشت، انگار جلو چشممه، من دست مادرت رو گرفتم و رفتیم شبستون، داییهاتم با پدر بزرگت رفتن، نوحه گفتن و سینه زدن، پای منبر خوندن و روضهی آقا خدا بیامرز شروع شد. سگا شروع کرده بودن به پارس ِبی امان .....
من هیچوقت گربهای رو که شبا باهام میخوابید ندیدم، گفتم: دیرت نشه؟
ببین! الان چشمات سبزه!
نکنه رنگ چشام با آب و هوا تغییر میکنه؟!
کیفور میشدم به موهای لخت و چرب ِ سرم دست میکشید.
میدونی اولی بودن چه حسی داره؟
اول ِ چی ؟
اول ِ ... وقتی میبوسیدمش چشمهایش را میبست ، دلم نمیآمد لب از لباش بگیرم، نه، ساعت چنده قندم؟
خودتی!
سگ ترسیدهبود ، شاید خیلی ترسیدهبود. داستان ِ سگ داستان ِ عجیبی بود: وسط مویه و گریهی اهل مسجد سگ دم ِ در پیدایش میشود و کمی ونگ میزند و مینالد، این پا و آن پا میکند، آخر ِسر دلش را به دریا میزند و قدم به کفشکن ِ مسجد میگذارد، ترس بوده که دنبالش میآمده، سرش را پایین میاندازد و داخل میشود، تا کسی بفهمد چه شده و بهتاش فروکش کند خودش را پای منبر میرساند و کز میکند .
تو پسر خوبی هستی اما من نمیتونم نقد و ول کنم نسیهرو بچسبم.
ــ گفتم ، من هیچوقت اون گربه رو ندیدم.....
خلخال تیر 88
zartosht_khamush@yahoo.com