با شاخههای نخل برایش سایهبان ساختند. اما با حرارتی که از زمین بلند میشد نتوانستند کاری کنند. انگشتهای شست پايش را به هم بستند. جرئت نکردند دستهایش رااز بالای سرش، روی سینهاش جفت کنند. حالت پسربچهای را داشت که همانطور خوابیده ميخواهد توپش را به سمت آدم پرت کند. صبح زود كه صدای طبل توی روستا پیچید، فكر كردند قرار است جنازه را دفن کنند. صداي طبل هميشه همين معني را داشت. مانده بودند بعد از چهار روز چه طور میخواهند از زمین بلندش کنند. مادرش هنوز از شهر برنگشتهبود. چه طور برايش توضيح دهند؟ كسي از رودخانه آب بر نميداشت. برای آوردن آب حلبها را میگذاشتند روی شانههایشان و تا نزدیکیهای روستای "دلاوری" چند کیومتر راه میرفتند و برمیگشتند.
شب اول از ترس کفتارها آتش روشن كردند. تا صبح دور آتش قرآن خواندند. پدر هاتف تمام شب دستهای خونیاش را توی هوا نگهداشت و به جنازهی پسرش خیره ماند. با اين كه از زیر ملحفه طاق باز خوابیدنش معلوم بود، اما گمان میکردي به جای پسربچه شش - هفت ساله، جنازهی مردی بالغ را پوشاندهاند. گفتهبودند تا رسیدن پزشکی قانونی حق ندارد دستهایش را بشوید. خون روی دستهایش خشک شدهبود. بوی بدی گرفتهبود. شبیه بوی لاک پشت مردهای که هاتف چند ماه پیش توی آغل مخفی کردهبود. کتک مفصلی به او زدهبود. در را كه باز كرد، هر انگشتش را يكي از دستهاي كوچك چسبيد و به سمتي برد. كفشش زير يكي از پاهاي برهنه و بچگانه جا ماند. پسر بچههاي قد و نيمقد نايستادند. گريه كنان او را با همان يك لنگه كفش تا رودخانه کشاندند. پسرش را کنار دیوارهی رودخانه ديد كه روی تخته سنگها افتاده و با چشمهاي بازش به آسمان خيرهمانده. درست همان جايي كه ظهرها به سراغش ميرفت و او را ميديد كه نیمه برهنه توی آب با بچهها کشتی میگیرد. سربازهاي پاسگاه كه رسيدند، به زحمت تن سرد و خيس پسرش را از دستهاي حلقه شدهاش جدا كردند. پیراهن خونیاش را درآوردند تا تحویل پزشکی قانونی بدهند. تا رسیدنشان از "میناب" یک روز تمام وقت لازم بود. مسیر ماشین رو نبود. شتر روانه کردهبودند. بدون مجوز حق دفن نداشتند. حالا روز چهارم بود. خبري نشدهبود. كاري از دست ستوان ساخته نبود. دستور بود. فقط توانستهبود تسلیتی بریدهبریده تحویل بدهد و بگويد: معذور! بعد بلافاصله سیگاری روشن کند و خودش را توی اتاقک پاسگاه که بین خانههای کپری تنها چهار دیواری سیمانی بود، مخفي كند. حالا هم پاهايش را روي زمين ميكشيد و لابهلاي جمعيت صورتش را زير لبهي كلاه مخفي ميكرد تا در تير رس نگاهها نباشد. شب دوم هم همين كار را كردهبود. دور از پچپچههاي بقيه و آتشي كه روشن كردهبودند، چرتمی زد كه پدر هاتف از جایش پرید. با تکه سنگ بزرگ چیزی را نشانه گرفت. یک عقرب زرد! جلوتر که رفتند باریکهاي از صف مورچهها را دیدند که تا زیر ملحفهی سفید امتداد داشت. دور تا دور جنازه نفت ریختند. بيفايده بود. صبح نشده از کلنجار رفتن با حشرات ريز و درشتي كه از زیر ملحفه بیرون میآمدند و زير شاخ و برگهای نخل گم میشدند، خسته شدند. صبح فردا كسي را براي رساندن شكايتشان به ميناب فرستادند. خواستند به شرایط روحی خانوادهی داغدیده فکر كنند. از معصيت دفن نکردن جنازه نوشتند. چند مرتبه هم با خط درشت تاكيد كردند از كسي شکایتی ندارند. پای نامه را هم زن و مرد امضا کردند که با چشمهای خودشان دیدهاند وقتی بچهها از دیوارهی رودخانه بالا میآمدند، سنگها زیر پای پسربچه لغزیده و سرش به تخته سنگ خورده و حتي جای اصابت سنگ روی پیشانیاش مانده. توضیح دادند که به خاطر گرمای شدید مرداد، بچهها هرروز توی آب رودخانه وول میزنند. خبري نشدهبود. یا کوه ریزش کردهبود یا برای جواب نامه و مجوز معطل کردهبودند.
همان شب پدر هاتف تصميم گرفت بدون مجوز قبر کوچکی برای او بکند. توی کپر حبسش کردند. بلافاصله ازسوراخ سنبهای، جایی فرار کرد و سمت قبرستان شروع کرد به دویدن. جلویش را گرفتند. انداختنش توی اتاقك پاسگاه. نتوانست فرار کند. بد وبیراه گفت. به همه. از همسایهها گرفته تا ستوان.
شبهاي بعد دور تا دور پشتههای خار را تلنبار کردند. بوي تند تعفن به كسي اجازه نميداد به جنازه نزديك شود. سربازها از دور مراقب بودند و با تیر هوایی حیوانات را دور میکردند. بعد از هر صداي شليك، نالهاي از پشت ديوار سيماني پاسگاه بلند ميشد و در صداي بالهاي لاشخور بزرگي كه توي آسمان خالي "درپهن" نميپريد، گم ميشد. لاشخوري كه تا دفن شدن جسد نميخواست گورش را گم کند.
ستوان تا تمام شدن صدا، بدون اين كه چيزي را نشانه بگيرد، سنگ ريزهها را پرت ميكرد توي تاريكي دشتي كه بوي مرده گرفتهبود.
حالا جلوتر از همه به سمت پاسگاه قدم بر ميداشت. گرد و غبار از كشاكش پاهايشان با زمين داغ خاكي بالا ميآمد و روي صورت هاي گيجشان مينشست. اهالی شبیه گلهای خسته که از چرا بر میگردد پیاش میرفتند. دلهره چنگ انداختهبود به جان تک تكشان. خستگی به جانشان ماندهبود. قفل در پاسگاه را باز کردند. پدر هاتف بیرون آمد. قوز کردهبود. شبیه لاک پشت عظیم الجثهی پیری شدهبود که روی پاهای عقبش ایستاده باشد. ستوان بيمقدمه و بدون این که از چپتهای کهنهی او چشم بردارد گفت: جنازه رو ديگه نميشد شست. امروز مراسم میگیریم... فردا یا پس فردا که مادر هاتف از شهر برگرده تو باید... و هرچه این پا و آن پا کرد نفهمید چه طور جملهاش را تمام کند. مردم شبیه ذوزنقهای منظم، چفت در چفت پشت سرش ایستادهبودند. صدایش میلرزید: خدا مصیبتو میده، صبرش رو هم میده... قبل طلوع خورشید با اجازهت... باقی تکههای جنازه رو... راه ديگهاي نبود...همون جا با خاک پوشوندیمشون...
چيزي نپرسيد. شبيه آدمي بود كه نميشنود يا لاک پشتی که میشنود اما نمیفهمد. سنگینی لاکی که از پشت کتف زیر پیراهنش سبز میشد، نمیگذاشت تعادلش را حفظ کند. دستهایش را دور از خودش نگه داشتهبود و به این طرف و آن طرف خم و راست میشد. روی پنجه بلند شد. از بالای کلاه ستوان به اهالی كه سرهايشان پايين افتادهبود، نگاه كرد. میدید که رنگ ستوان پریدهتر میشود و صدای تق تق فندک ستوان توی صدای بعبع گلهای خسته از چرا که شبیه ذوزنقهای منظم چفت در چفت هم ایستادهاند، شنیده نمیشود. ستوان پک محکمی به سیگار زد. دكمه ي بالاي پيراهنش را باز کرد. خودش را برای شلیک تیر خلاص آماده کرد. جملهاش را شروع کرد و بدون این که تا تمام شدنش، چشمهایش را باز کند، آن را چپاند توی گوش پدر هاتف: راستش...متاسفم! دیشب سربازا نتونستن جلوی حملهی کفتارا رو بگیرن... عرق سرد پيشانياش را با لبهي آستين خشك كرد. بار سنگين از روي شانهاش پايين افتاد. نفس عميقي كشيد. پشت كرد به پدر هاتف كه انگار با چشمهاي خسته پریدن لاشخوري بزرگ را توي آسمان خالي تعقیب میکرد.