گرمای بدن مرد به پسرک انرژی میبخشید؛ پسرک باورش نمیشد، بالاخره پس از سالها طعم شیرین محبت را چشیده بود. مدام مرد را بوسه باران میکرد.اشکش از شوق بند نمیآمد، از خود بی خود شده بود. مرد هم پسرک را نوازش میکرد و بوسههای او را یکی یکی جواب میداد. همه لذت میبردند، خیلی عالی بود. پسرک در همان حالی که در آغوش مرد بود گفت: «بابا جون چرا تنهام گذاشتی قول بده همیشه پیشم بمونی. باشه؟» مرد دستی به صورت پسرک کشید. چقدر پسرک لذت میبرد بیشک بهترین لحظههای عمرش را سپری میکرد. پسرک گفت: «آخه میدونی بابا تو این چند سال چقدر بدبختی کشیدم؟ کارم فقط این بود که به دستهای مردم نگاه کنم. شبا زیر پل میخوابیدم. میدونی چند بار پلیسا منو گرفتن و زدن؟» و گریهاش رنگ دیگری به خود گرفت.
کات. این صدای خوشحال کارگردان بود که با شور و شعف خاصی به سمت پسرک و بازیگر مشهور میدوید.
- عالی بود بچهها از این بهتر نمیشد.
پسرک اما هم چنان به بازیگر مشهور چسبیده بود و گریه میکرد. ولی برای کارگردان مهم نبود. او از اینکه این صحنه زیبا از آب درآمده بود، بسیار خوشحال بود، نگاه رضایت بخشی به تهیهکننده کرد و لبخندی زد. تهیهکننده هم که انگار منتظر همین لبخند بود، گفت: «جون من حال کردی از بازیگر مشهوری استفاده نکردیم؟این ولگرد چون زجر شو کشیده بهتر تونست بازی کنه.» سپس خنده ی موذیانه ای کرد و ادامه داد: «از همه مهمتر یه کاسه غذا هم جلوش بذاری میره پی کار خودش . دیگه هم نمیخواد کلی پول خرج کنیم .» اما پسرک، بازیگر مشهور را ول نمیکرد و همچنان سرش را روی شانه های مرد گذاشته بود .با گریه گفت:« چقدر بدنتون گرمه. خیلی خوب بود اگه شما پدر من بودید.»
چهرهی بازیگر مشهور تغییر کرد . غمی بزرگ در دلش نشست و ناخودآگاه قطره ای اشک بر چشمانش نمایان شد.
گفت: «پسرم». پسرک از شوق نمیدانست چه کار کند. شادی عمیق وجودش را فرا گرفت. دستهای پدر را فشار داد .
چالوس
تیر 85