| اسم داستان چی بود؟ حسن کاظمی باز هم به من خیره شد وهمینطور بی دلیل لبخند زد. از حالت چشمانش میشد راحت فهمیدقصد وغرضی دارد ولی برای کسی به سن وسال من قصد شیطانی یک زن مهم نبود. الان نزدیک دو سال نه شاید یک ماه شاید هم ده روز هست که با همین حالت خنده ی مرموزانه اش سعی دارد چیزی به من بگوید. البته از چروک های صورت او هم میتوان فهمید سنش برای آن کار آنقدر مناسب نیست، پس چرا در این چند وقت هر صبح موقع شروع دویدنم در پارک باید مقابلم ظاهر شود وبا لبخند موذیانه اش زندگی را به کامم تلخ کند. همین الان درست نیم ساعت یا شاید هم یک ربع است که پا به پای من میدود ومدام دندانهای سفیدش را به رخ من میکشد. من در مقابل، نگاهم را پشت عینکم مخفی میکنم وبا این که ذهنم کاملا درگیر اوست به اطرافم وآدم های سحرخیز دور وبرم نگاه میکنم . جوانی آن سو تر دست دختر زیبایی را گرفته وبدون اشتیاق به دویدن یکریز برای دخترک حرف میزند و دختر با حالتی که انگار تمام آرزویش رسیدن به اوست لحظه ای چشم از او برنمیداردوبا حرکات سرش حرفهای پسر را تایید میکند. با دیدن دختر دوباره سرم را به طرف زن مرموز برگرداندم. او همچنان نفس نفس زنان با فاصله ی نیم متر شاید هم یک متردر پی من میآمد. یک لحظه نگاهم به نگاهش تلاقی کرد. من از پشت عینکم تمام زوایای چهره وچشمانش را به طور واضح میدیدم ولی او با حالتی که انگار چشمانش ضعیف باشد، چشمانش را در هم کشیدودوباره خنده ای شیطانی زد. این بار به نظرم چهره ی زن زیباتر جلوه کرد. با این که سن وسالم مانند جوان کناری ام نبود وحال وحوصلهی چندین ساعت سخنرانی برای جلب توجه یک دختر را نداشتم ولی هنوز غریزهام تحریک ناپذیر وعاشق زیبایی بود. اگر الان به پنجاه سال قبل بر میگشتم چشم در چشم زن مرموز میانداختم وبا هزار ترفند او را مجذوب خودم میکردم . البته حتما او هم در جوانی ناز وعشوه ی بیشتری داشته وبه این راحتی به هر کسی لبخند تحویل نمیداده است. مثل دختر ماهرویی که تمام جوانی ام را صرف به دام انداختنش کردم. اسم وچهره اش را اصلا به خاطر ندارم حتی اینکه چه اتفاقاتی بین ما رخ داد در ذهنم نیست فقط اولین خنده اش پس از دو ساعت متلک انداختن را به یاد دارم. چقدر خنده هایش شبیه این زن مرموز بود. به دویدن ادامه دادم و در هر گام که بر میداشتم از گذشته بیشتر فاصله میگرفتم. نزدیک دو سوم مسافت را طی کرده بودم. تنها چند متر دیگر مانده بود تا دور پارک را کامل دویده باشم . همیشه چند متر قبل ازاینکه دورم کامل شود عادت داشتم چند لحظه روی نیمکتی بنشینم و از هوا ودیدن گلها و آدمهای ورزشکار اطرافم لذت ببرم. بعد از کمیحرکات کششی خودم را ول کردم روی نیمکت ونفس عمیقی کشیدم. ولی امروز زن رفتارهایش عجیب تر شده بود چون با حالتی مصمم وجدی مستقیم داشت به طرف نیمکتی که من روی آن نشسته بودم میآمدو یکباره زن را در فاصله ی چند سانتیمتری خودم یافتم. زن با پرخاش روی نیمکت نشست و رو به من گفت: «چرا انقدر زود نشستی؟! تازه گرم شده بودم. مگه قرار نشد یک دور کامل بریم؟» با حالت تعجب و دهانی که بازمانده بود گفتم: «با من هستید خانم؟» زن با نیشخند گفت: «از کی تا حالا من شدم خانم. . . بلند شو سریعتر تا بدنمون سرد نشده یک دورمون رو بریم.» کفرم در آمده بود بی اختیار صدایم را بلند کردم وگفتم: «تو چرا ولم نمیکنی . به خدا من زن دارم ، اسمش هم م. . . نسرین.» زن یکدفعه از خنده منفجر شد طوریکه پوست صورتش سرخ شد. دوباره با حالت خشم سرش داد زدم: « برو پی کارت خانم، دیگه از سن وسال من وشما گذشته ، یا شما واقعا دیوانه اید یا خیلی بی شرم وحیا هستید.» این دفعه چهره ی زن در هم رفت وبا نگاه ناجوری که به من کرد گفت: «صداتو بیار پایین. مسخرش رو درآوردی ها. نسرین کی دیگه؟ اصلا معلوم هست امروز چته؟حالا فخری جونت شده دیوونه وبی حیا.» نمیدانم چرا هر چه فکرمیکردم چیزی از زن و ازدواج ونسرین به خاطرم نمیآمد. فقط مطمئن بودم که من زن داشتم. هر طور شده نمیخواستم جلوی زن هرزه کوتاه بیایم . این بار بلند شدم وموبایلم را از جیبم درآوردم وزن را تهدید کردم که با پلیس تماس میگیرم ولی اصلا شماره ای در خاطرم نبود که تهدیدم را عملی کنم. این بار زن مات ومبهوت گفت: «بس کن نادر، آبرومون رفت، آخه چی داری میگی تو؟» چند نفر که دور وبر ما، در حال نرمش بودند قضیه برایشان جذاب شده بود وبه همین خاطر طرف من آمدند واز من جویای ماجرا شدند. من هم که منتظر چنین فرصتی بودم، از خدا خواسته گفتم:«این زن چند روزکه ولکن من نیست. هر چی بهش میگم من زن دارم باز هم برای من ادا واطوار در میآره.» پسر جوانی که در بین تماشاگران بود بعد از شنیدن حرفهای من به شوخی گفت:«ای بابا، خانم محترم از سن وسال شما گذشته بخوای این حاجقا رو اذیت کنی، این بنده خدا با این سن از پس همون زنشم بر بیاد، خیلی کار کرده.» زن از این حرف خیلی ناراحت شد وبا حالت بغض مانندی از داخل کیفش یک گواهینامه رانندگی بیرون آورد و رو به من وجمع تماشا چی گرفت وگفت: «به خدا من زنشم، الان نزدیک پنجاه سال که با همیم. این گواهینامشه اینم عکسشه.» همه با دیدن این مدرک جا خوردندوخود من بیشتر از همه. گواهینامه را از دست زن گرفتم وعکس خودم را روی آن دیدم . با عصبانیت سر زن که حالا چشمانش کمیخیس شده بود داد زدم: «ای بی شرف، پس دزد هم هستی، فکر نمیکردم انقدر پست باشی.» زن بالاخره از گفتن جواب بازماند وزد زیر گریه. در این مدت یکی از نگهبانهای پارک هم به جمعیت اضافه شد وپس از توضیح مفصل ماجرا برای او، ما را به کلانتری نزدیکی برد. در آنجا مشخص شد که فخری زن واقعی من است وبعد از مراجعه به پزشک من تازه فهمیدم دچاربیماری آلزایمر شده ام وحالا پس از درمان موقتی شروع کردم به نوشتن این یادداشتها تا لااقل اگر روزی فخری هم دچار آلزایمر شد کسی باشد که ما دو تن را از طریق این یادداشت ها به هم برساند.
مشهد نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS2760تاريخ ارسال : شنبه 22 خرداد 1389 |