از خنكاي اول شب تا انتهاي آن با لباسی مندرس و دستاني سياه کنار خیابان ميايستد و فال گردو میفروشد. هر سال كارش همين است. در همين فصل يكي دو هفتهاي ميايستد و گردو ميفروشد و ميرود تا سال ديگر. هر بار كه ميآيد انگار از نو شروع كرده است. آرام كنار خيابان ميايستد سيني بزرگي بر روي پايهاي چوبي كه با دستان خود ميسازد ميگذارد و گردوها را فال به فال درون سيني ميچيند. آب نمك مختصري درون سيني ريخته و با قاشقي كه سياهياش چندان كمتر از دستانش نيست شروع ميكند به بازي با آب نمك. گويي هر بار كه با قاشق آن آب مختصرِ درون سيني را به چرخش وا ميدارد خاطرات نه چندان زياد زندگياش را به گردش وا ميدارد. هنوز چند روزي بيشتر از سال گذشته را مرور نكرده كه اولين مشتري فرا ميرسد
- سلام.
- سلام.
- فالاي گردوت چند تاييه؟
- سه تايي دارم پنج تايي هم دارم.
-چند تا فال ديگه مونده؟
- خيلي.
اولين مشتري خانم متشخصي است كه نه ماشين آخرين سيستمش و نه آرايش نه چندان غليظش هيچكدام منجر به هيچگونه تغييري در قيافه پسر بچه نميشود.
-عزيزم همه رو ميبرم فقط تميز بزارشون تو يكي از اون كيسه پلاستيكها.
پسر كه از گفته خانم جوان به وجد آمده در يك چشم به هم زدن شروع به شمردن فالها ميكند، آنها را در نهايت وسواس داخل پلاستيك گذاشته و دستش را دراز ميكند كه... چشمش به دستان سياه خود و لبخند مليح خانم جوان ميافتد. ناخواسته دستش را عقب ميكشد، سرش را پايين ميآورد نگاهي به چهارپايه، سيني، قاشق سياه و گردوهاي درون كيسه پلاستيك مياندازد، كمي مردد ميماند و سپس سرش را بالا ميآورد و با صدايي متزلزل و درمانده ميگويد:
- بفرمایید.
شيراز- تير 88
Seda_kon_mara200@yahoo.com