گرومب، صدای ترکیدن ِ مین، مثل تندری به اطراف تپه بدون گیاه، یورش برد. نیمهی عقب سگ روی هوا بلند شد. دم ش کنده شد و به طرفی پرت شد. و سگ، پشتک وارویی خورد و با صدای خفهای، تِپ، به زمین افتاد. بعد، بلند شد و این بار خودش از ترس به هوا، و رو به جلو پرید. وحشت زده زوزه میکشید ودر همان حال دور خودش میچرخید. اصغر از دیدن این صحنه، کیف میکرد و از هیجان، در صورتش ، حالتی به وجود آمده بود. حالا دیگر، از آن احساس ناخوشایندی که لحظاتی پیش توی خودش حس میکرد اثری نبود.
یک ساعت قبل، از سنگر بیرون آمده بود و در آن هوای سردِ کرخت کننده، که استخوان آدم را میترکاند، مجبور بود نوبت نگهبانیاش را بگذراند. طرف های ساعت دهِ صبح ِ یک روز بی آفتاب دی ماه بود. خسته و آشفته بود و ریشش در آمده بود. تفنگ ژسه را روی دوش انداخته و هر دو دستش را در جیب گذاشته بود. با وجود این که بادگیر و بالا کتش را پوشیده بود ، و پانچو را بر روی آن انداخته بود، باز احساس سرما میکرد. درست در همین زمان، مصطفا را دید که از عملیات تخریب برمیگشت. دستگاه مین یاب را مثل یک بیل روی دوش ش انداخته بود و کلاهِ بالا کتش را به سرش کشیده و بند آن را طوری بسته بود که بیش تر ِ صورتش پوشیده بود و فقط دماغش دیده میشد. در خودش جمع شده بود و از دور مثل آدمهایی که قوز دارند به نظر میرسید. سگ ولگرد پایگاه، که انگار توی سرش خورده باشد، سرش را به زیر انداخته بود و با فاصلهی دو متری، پشت سر او میآمد. بدنی کشیده، و همیشه چرک و کثیف داشت و خوب که دقت میکردی رنگ قهوه ای زیر آن پیدا بود. کم و بیش مه خیلی رقیقی در فضا دیده میشد، و همین هوا را سردتر، و کدر کرده بود. به همین دلیل از روستای آلوارس، که در فاصله ی دو کیلومتری پایگاه بود، هیچ اثری به چشم نمیخورد. توی یکی از سنگرها کسی رادیو روشن کرده بود. مارش ِ اطلاعیهی جنگی به گوش میرسید. توی آن یکی، کسی با سوت، مارش را تقلید میکرد. وقتی سگ، همراه تخریب چی وارد پایگاه میشد، به نگهبان جلو در، دمیتکان داد. بعد به طرف خاکروبهی پشت در رفت و بو کشید. اما چیزی گیرش نیامد. پس، رفت و زیر یکی از توپ های دوقلوی صد و پنج میلیمتری که پشت به پشت، دو طرف پایگاه را پوشش میدادند، کش و قوسی آمد و دست و پاش را جمع کرد و روی شکم ش نشست. مصطفا هم به طرف سنگر ِ درجه دارها رفت و داخل شد.
در آن لحظه، هوا بيش از حد آزار دهنده و سرد بود، سردتر از چند لحظه پیش. سوز سرمای منجمد کنندهای همه جا میوزید. اصغر در مسیر کوتاهِ درون سنگر ِ نگهبانی به چپ و راست میرفت. دو بار هم ایستاد و هر بار پنج شش بار مثل فنر، بالا و پایین پرید. بعد، دو دستش را کنار هم روی دهان و بینیاش قرار داد. چند بار پشت سر هم، ها کرد. گرمای دل خوش کنکی، به بینی و صورتش خورد که یک لحظه بعد، اثری از آن نبود. یک بار هم از روی دستکش کاموایی، قولنج انگشت دستش را شکست. جمال را دید با سینی ای که دو استکان خالی در آن بود، در یک دست و سیگاری در دست دیگر، از سنگر درجه دارها بیرون آمد. همچنان که نزدیک میشد، سیگار را بین دو لب گذاشت و با یک دست، کلاه پشمیاش را از روی گوش هاش پایین تر کشید. اصغر گفت:
_ حال احوال پیرمرد؟ عشق میکنی با این هوا؟ ... هان؟ مگه نه؟
جمال، ریزاندام بود و ریش ش کاملن جو گندمیشده بود. پک عمیقی به سیگار هما فیلتردارش زد و همان طور که سیگار بین دو لب ش بود، دود از دهان ش بیرون ریخت. زیپ بالاکتش را تا دندانه ی آخر کشید. سیگار را از بین دو لب برداشت و تو دماغی گفت:
_ کدوم حال؟ دریغ از یک ذره حال. با این اوضاع زهر ماری، حالی برای آدم نمیمونه. درسته؟
وقتی حرف میزد جای خالی ِ یکی از دندانهای جرم گرفته اش در ردیف بالا معلوم میشد، که سعی میکرد با پایین کشیدن لب بالایی، آن را مخفی کند. سرفه اش گرفت. پشت بند آن با صدای بلند سینه اش را صاف کرد و خلطی را که به گلوش آمد، تف کرد. اصغر دست هاش را به سینه گرفت و کمیاین پا آن پا کرد. جمال ادامه داد:
_ زمونهی گندی شده. گفتن نداره. فکرشو بکن، آخه جنگ کردن هم شد زندگی؟ عینهو زندگی سگهاست. درسته؟ خدا کنه این جنگ کاسه کوزه شو جمع کنه بره پی کارش. محض خاطر خدا تا ما آدمام کمینفس بکشیم. درسته؟
اصغر گفت:
_ بَه، بابا خودت درستی! بابا، تو خیلی هم ماهی! فکرشو نکن. منو نگاه کن که این جا نزدیکه از سرما عر بزنم. البته حرفتو قبول دارم تا یه جایی.
كلمات، با بخار نفس از دهان شان خارج مي شد. جمال پکی به سیگار زد و دود آن را رو به بالا فرستاد. بعد خاکستر سیگار را تکاند. اصغر چین به پیشانی اش انداخت، گفت:
_ آخه بابا هی میگی جنگ جنگ، کدوم جنگ؟ دو ماهِ اومدم تو این پایگاه، تو این دو ماه، دو تا درگیری با این نمیدونم چی چی ها؟ ممم، کومولهها یا سلطنت طلبها، نمیدونم کدوم حرومزادههایی بودن. آهان، این دفعه میگن دموکراتها بودن. آره فقط دو بار با این دموکراتهای علاف در گیر شدیم.
صدای عبور اتومبیلی از دور به گوش رسید. هر دو مرد به طرف صدا نگاه کردند. سگ هم از جاش نیم خیز شد و دو بار پارس کرد. چند لحظه بعد، دیگر هیچ صدایی شنیده نمیشد. اصغر حرفش را ادامه داد:
_ من که از خدامه هر روز اینجا درگیری باشه. چیه بابا پوسیدیم؟ حناق گرفتیم. لااقل آدم سرش گرم میشه. یعنی بدک نیست این جام یه صدایی بلند بشه. ترقی، توروقی، تاراقی، تاتاراقی، ها ها ها. والله. میرم تو بحرش میبینم هفت ماه که تو سردشت بودم، یه ثانیه آروم نداشتیم. چیه بابا؟ خوبه آدم سرش گرم باشه. این اطراف به حدی سوت و کوره که آدم دوست داره به هر قیمتی که شده صدایی بشنوه.
دور تا دور پایگاه را نشان داد. جمال گفت:
_ لعنت بر شیطون. ول کن تو رو خدا، بس کن این همه پرت و پلا نگو. صد سال سیاهم اینجا نمیمونم این چیزها رو بشنوم.
اصغر گفت:
_ دِ، کجا؟ تازه داشتیم حال میومدیم.
جمال گفت:
_ اومده بودم، بگم چای میخوری برات بیارم.
اصغر گفت:
_ بابا، تو رو دست نداری! یه لیوان بیار، دمت گرم.
و جمال، به طرف آشپزخانه به راه افتاد. در راه ته سیگارش را پرت کرد یک طرف. اصغر، بعد از خوردن چای، برای ده دقیقه ای درون ش احساس گرما کرد. ولی روز، سرد بود و تمام نشدني. در درون مه، روز، رفته رفته سردتر هم میشد. جلوی سنگر نگهبانی، خیلی تنبلانه قدم برمیداشت. با خود گفت: «گور بابای سرما، مرده شور نگهبانی رو ببرن.» چشمش به سگ افتاد. سگ، دمش را لای پا گذاشته بود و نزدیک توپ ها، دوازده سیزده متری مانده به میدان مین ِدور پایگاه، صبورانه به انتظار نشسته بود. اصغر به طرف سنگر آشپزخانه که در همان نزدیکی بود رفت و به داخل آن سرک کشید. بوی غذای ظهر که حدس زد قیمه پلو باشد، داخل سنگر را پر کرده بود. جمال، کنار دیگ نشسته بود، ناخن انگشت شست ش را میجوید و به نقطهی نامعلومیدرون آتش ِ زیر اجاق، خیره شده بود. اصغر گفت:
_ ببین میتونی از توآشپزخونهت چیزی بهِ م بدی بخورم.آخه کی میتونه با شکم خالی تو این سرما نگهبانی بده؟ کم ِ کمِش سرمون گرم میشه که!
بعد، سرش را بیرون آورد و اطراف را پایید. جمال، تکه ای نان با دو تکه گوشت به او داد. اصغر به طرف سنگر نگهبانی برگشت. سگ، انگار بوی گوشت قیمه را حس کرده بود، خدنگ شد و به اصغر چشم دوخت. اصغر تکه گوشتی را که چرب بود به طرف سگ گرفت. سگ تا حرکت دست او را دید با قدم های کوتاه و با ادا و اطوار به طرفش آمد. مثل همیشه، که سگِ آرام و مهربانی بود و برای همه دم تکان میداد، جلوتر آمد. اصغر گوشت چرب و چیلی را به طرفی انداخت. گوشت درست در کنار سیم های خاردار میدان مین افتاد. سگ با ولع گوشت را با تکه استخوان درون آن خِرپ خِرپ خورد. صدای تیز و مشخص پارس سگی، یا شاید هم گرگی را، میشد در متن سکوت خفهی منطقه شنید. سگ بعد از خوردن تکه گوشت، ایستاد و این پا آن پا کرد و برای اصغر دم تکان داد. اصغر این بار تکه گوشت بعدی را طوری پرتاب کرد که درست رفت درون میدان مین های تله ای. سگ با یک جهش وارد میدان مین پایگاه شد. پای راست ش به سیم تله گیر کرد. قدم دوم را برداشت، و بعد گرومب.
صدای انفجار که توي پایگاه پيچيد، پایگاه،از خواب پرید. تعدادی از نفرات از سنگرها بیرون آمدند. هر کس از آن یکی میپرسید: "چه خبر شده؟" فرمانده هم مثل دیگران فرصت نکرده بود لباس ش را مرتب کند. از سنگر بیرون آمد و با آن صدای بم و خشن ش پرسید:
_ صدای چی بود؟ چه اتفاقی افتاده؟
اصغر در جلوی سنگر، با حرکتی حاکی از بی خیالی به طرف سگ اشاره کرد. گفت:
_ جناب سروان، این سگِ خل و چل رفت رو مین.
برفابِ روز قبل، یخ زده بود و همه جای زمین را پوشانده بود. و حالا که سگ، از حرکت دایرهای دست برداشته بود، میدوید و از پایگاه دور میشد، هر از گاهی روی آن لیز میخورد و به زمین میافتاد و صداهای مختلفی از خودش در میآورد. شصت هفتاد متر پایین تر ایستاد. بدون هیچ صدایی. سرش را برگرداند. گیج و منگ نگاه میکرد. گوشت پشتش، که پوست آن کنده شده بود، دیده میشد و با جاهای دیگر بدن کثیفش، ناهماهنگ بود. بعد در حالی که پاها را کمیخم کرده بود، گیج و ویج، چند قدم به طرف پایگاه برگشت. دوباره ایستاد و آن موقع بنا کرد یک بند، با صدایی تیز زوزه کشیدن. سروان خاتمی گفت:
_ حیوون داره زجر میکشه، بکشیدش.
اصغر تیری اندخت. نفرات دیگر هم که رفتند داخل و با اسلحه برگشتند هرکس تیری در کرد. شلیک های اول به اطرافش خوردند. در این جا یکی از گروهبان ها چند قدم جلوتر رفت و نشست. با دقت نشانه گرفت. ترق، شلیک کرد. درست شکمش را هدف قرار داده بود. تیر از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج شد و مثل یک زیپ آن را باز کرد. امعا و احشاء حیوان یکهو بیرون ریخت. پخش و پلا شد و زمین برفی را به رنگ قرمز در آورد. فرمانده گفت:
_ زکی بابا، تو هم که زاییدی.
سگ به همان شکل این طرف آن طرف میدوید و خطی قرمز را با خود امتداد میداد. اسباب شکمش، پشت سرش این سو و آن سو کشیده میشد. در همان حال به سنگی، تکه یخی، تک و توک بوتهی خشکِ یخ زده ای گیر میکرد و یک آن، سگ را از حرکت میایستاند، و حیوان خودش را این ور و آن ور میکشید، و تا از آن آزاد نمیشد ول کن نبود. آن وقت باز به حرکت های دیوانه وار ادامه میداد. باد سردِ جنوب غربی میوزید و بخاری را که از بدن شکافته شده اش، بلند میشد، محو میکرد. مدت ها بود که بادهای زمستانی شروع شده بودند. یکی گفت:
_ هِه، سگ پدر، راست میگن سگا هفتا جون دارن.
حالا دیگر زوزهی سگ قطع شده بود و فقط گاهی بی رمق ، صدایی بین عوعو و پارس کردن در میآورد. تک و توک به طرف ش شلیک میشد. چند لحظهای به همین صورت بود که ناگهان به زمین افتاد. تفنگها هم از صدا افتادند. آن وقت، سروان دور تا دور را بررسی کرد. نگاه ش لحظهای روی مصطفا مکث کرد. مصطفا میخکوب ایستاده بود، خیره نگاه میکرد و لام تا کام حرفی نمیزد. میشد تنفس نامرتب او را تشخیص داد. بیش تر افراد پایگاه میدانستند که سگ، پیش از این در روستای آلوارس زندگی میکرده و بعد از محبتی که از مصطفا دیده بود، مثل سایه، همه جا با او میرفت. آن وقت سروان به اصغر نگاه کرد. انگار او را حاضر به یراق تر از بقیه دید. در حالی که دستی به ریشش میکشید، گفت:
_ خب دیگه، برو تموم ش کن.
وقتی اصغر بالای سرِش رسید، سگ دراز به دراز به پهلو افتاده بود. نگاه ش به نقطه ای روی زمین بود. لحظه ای سرش را به سمت اصغر بلند کرد. نالهی ضعیفی از ته گلوش بیرون آمد و دوباره سرش را روی زمین گذاشت. تند تند نفس میکشید و بخار سفیدی از دهان باز و زبان بیرون افتادهش، خارج میشد. محتویات داخل شکمش که از یک جا کنده شده بود، در امتداد بدن ش قرار داشت. داشت خرخر میکرد. بعد خرخرش قطع شد. همچنان نفس نفس میزد. آن دست ش که رو به بالا بود با نفس هایی که میکشید تکان میخورد. بعد دوباره خرخر کرد و صدایی شبیه سرفه از گلوش خارج شد. بوی خون، گرم و شور، بینی اصغر را پر کرد. گلنگِدن را کشید. اسلحه را روی سر سگ گذاشت و شلیک کرد.
تهران
هشتم شهریور 1388
Khalil.nikpour@gmail.com