| خط رو خط ايمان عابدين ـ الو؟ ـ بله؟ ـ سلام اسماعيل. ـ اسماعيل کيه بابا، اشتباه گرفتي. ـ معذرت ميخوام. بوق بوق بوق... ـ 3333334 بوووق بوووق بوووق... ـ بله؟ ـ الو اسماعيل؟ ـ گفتم که بابا اشتباه گرفتي. ـ ببخشيد. بوق بوق بوق... ـ 3333334 بوووق بوووق بوووق... ـ جونم! ـ فکر ميکنم بازم اشتباه گرفتم. ـ چه شمارهاي رو مي گيري؟ ـ 3333334 ـ ولي شمارة ما همهش سهس! ـ عجب بد شانسياي، توي اين موقعيت خطا قاطي شدهن! ـ حالا چي شده فدات شم؟ چه موقعيتي؟ ـ راستش من ميخواستم خودکشي کنم ولي درست همونلحظه که ميخواستم خودمو بکشم ياد دوستم اسماعيل افتادم. ـ هه هه هه، خودتو بکشي؟ واسه چي ميخواستي خودتو بکشي؟ ـ ماجراش مفصله. ـ آها منظورت اينه که نميخواي به من بگي؟ ـ چون گفتن و نگفتنش فرقي نداره، تصميم من عوض نمي شه، فقط با گفتنش وقت شما رو ميگيرم. ـ خوب حالا چي شد که ياد اين دوستت... اسمش چي بود؟ ـ اسماعيل. ـ آها، چي شد ياد اسماعيل افتادي؟ ـ خودم هم نميدونم. ـ خيليوقته نديديش؟ ـ بله، تقريباً يک سال قبل سر يه سوءتفاهم رابطمون بههم خورد. ـ حالا ميخواستي باهاش آشتي کني؟ ـ نميدونم، فقط حس کردم که بايد بهش زنگ بزنم، همين. ـ خُب، حالا ميخواي چيکار کني؟ ـ اينطورکه معلومه کاري نميشه کرد. ـ يعني ديگه نميخواي بهش زنگ بزني؟ ـ ميبينيد که نميشه، بازم بايد مزاحم شما بشم، در ضمن فکر نميکنم موضوع خيلي مهمي باشه! ـ دِ نشد ديگه! ـ چرا؟ ـ واسة اينکه حتماً موضوع مهمي بوده که درست وقت مردن يادت اومده. ـ منظورتونو متوجه نميشم آقاي... معذرت ميخوام ميتونم اسمتونو بپرسم؟ بوق بوق بوق... ـ الو؟ الو؟ آقا؟ ـ 33333... ـ ببخشيد آقاي...، نميدونم چرا قطع شد. ـ با کي کار داشتيد؟ ـ مگر شما همون آقايي نيستيد که من الان باهاش صحبت کردم؟ ـ نخير. ـ معذرت مي خوام، شما؟ ـ اسماعيل هستم...
اهواز بهمن84
تماس با نويسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0615تاريخ ارسال : شنبه 27 خرداد 1385 |