1.
رديف چراغهاي دو طرف سالن يکي در ميان روشن هستند. توي فيلم زن و مردي معاشقه ميکنند. همزمان با اين صحنه اسامي، روي پرده نقش ميبندد. مرد جواني که روي يکي از صندليهاي سه رديف مانده به آخرنشسته خودش را روي صندلي جلويي رها ميکند و زل ميزند به پرده. پيداست که از ديدن اين صحنه لذت ميبرد. مرد براي يک لحظه چشمش ميافتد به دختر و پسر جواني که سه رديف جلوتر نشستهاند. دست پسر دور گردن دختر است و سر دختر روي بازوي پسر. مرد يک چشمش به پرده است و چشم ديگرش به دختر و پسر جوان. بعد از پايان اسامي وقطع شدن صحنة معاشقة زن ومرد و شروع صحنة بعدي، مرد ديگري که کت تيرهاي را روي ساعد دستش انداخته وارد سالن ميشود وکنار مرد مينشيند. مرد نيمنگاهي به مرد تازه وارد مياندازد و دوباره به پرده خيره ميشود.
2.
مردي که کت تيره دارد توي صندلي فرورفته و به پرده نگاه ميکند. پيداست که خسته شده و از ديدن فيلم لذت نميبرد. توي فيلم مرد قد بلندي که کلتي را در دست چپش گرفته با لگد در اتاقي را باز ميکند و وارد اتاق ميشود. مردي که روي صندلي گرداني نشسته و روش به پنجره است، با شنيدن صداي در ميچرخد و به مرد کلت بهدست نگاه ميکند. چند لحظه به چشمهاي هم خيره ميشوند و بعد مرد کلت بهدست شروع ميکند به حرف زدن. ميگويد ميداند که او- مردي که روي صندلي نشسته- با زنش رابطه دارد وحالا هم آمده تا انتقام بگيرد. مردي که کت تيره دارد دست توي جيبش ميکند و دنبال چيزي ميگردد، اما پيدا نميکند. مرد کلت بهدست سه بار به مردي که روي صندلي نشسته شليک ميکند. مردي که کت تيره دارد بلند ميشود واز سالن بيرون ميرود.
3.
بيرون سالن از مردي که کت تيرهاي داشت و روي صندلي کناريم نشسته بود پرسيدم:
- مثل اينکه شماهم از فيلم خوشتون نيومد؟
مرد کتش را روي دستش جابهجا کرد و گفت:
- اتفاقاً چرا، خيلي بهم چسبيد.
- پس چرا وسط فيلم رفتين بيرون؟
از جيب کتش پاکت سيگاري درآورد وگفت:
- سيگارم تمام شده بود، رفتم بگيرم!
حدس زد که تعجب کردهام. خنديد وگفت:
- آخه صحنة انتقام گرفتن اون مرده انقدر کيف داشت که فقط سيگار ميتونست کيفمو کامل کنه.
سيگاري آتش زد وتعارف کرد:
- مرسي، نميکشم، اما من اصلا"خوشم نيومد!
- از کار من؟
- نه، از فيلم!
مرد به سيگارش پک زد وگفت:
- ولي شما که اصلا"بيرون نرفتين؟
خنديدم و گفتم:
- آره، اما راستش ازهمون صحنة اول خورد توي ذوقم!
گفت:
- من صحنة اول فيلمو نديدم، ميشه...
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد. عجله را بهانه کردم و دستم را بهطرفش دراز کردم. چند لحظه مکث کرد، بعد دست داد و خداحافظي کرديم.
اهواز
مرداد1385
تماس با نويسنده