| با من ميماني خانم؟ مريم دلباري باز به عادت هرروزعادت نه! باز به مرض هميشگي نشستهام جلوي پنجرة آشپزخانه كه ميلههاي آهني بزرگي دارد. حالا كه ظرفهام راشستهاي، چاي هم دم كردهاي، بگذار تا قصة كوتاهي بخوانم به عادت هرروز تنگ غروب يا مرض هميشگي. اگر دست از سرم برداري! با نو. تا باز با يكي قدم بزنم. حرف بزنم. به چشمهاش خيره بشوم. در سياهي اتاق يا سفيدي سقف...وباز ورق بزنم كتاب را. اگر بگذاري! بانو. قصه كتاب از خوشبختي زني ميگويد. نه فقط راوي كه همه ميگويند«خانم»خوشبخت است. مادرش اسفند دود ميكند برايش. نميگذاري كه بانو. فقط ميخواهي بنشاني مرا پشت اين ميلههاي آهني. نميگذاري بروم چند قدم بيرون از اينجا، با خانم! باز ميزني توي پهلويم با انگشت اشارهات بانو:«ببين چه خوشبخت است خانم...تو هم ميتواني اگربه حرف من گوش بدهي...» دست از سرم بر نميداري بانو. اگر بگذارم به حا ل خودت تمام استكانها را ميدهي دستم تا دوباره بشويم. چاي راهم ريختم توي ليوان دسته داربراي شوهرم. خوب ببخشيد تو ريختي، حالا راضي شدي بانو؟ مگر گناه ميكنم بروم چند قدمي با اين خانم؟ كمدها را فردا دستمال ميكشم دير نميشود بانو. بازقهر ميكني و ميروي به عادت هر روز تنگ غروب يا مرض هميشگي. گم ميشوي ولي ميدانم زود پيدا ميشوي قبل از اينكه ببندم ا ين كتاب را. ورق ميزنم. تعقيب ميكنم خانم خوشبخت را. حالا اگر بروم بازارميآيي دنبالم كمي عقبتر ازمن، خانم. شايد بايستي جلوي مغازة بلورفروشي. نگاه كني به تك تك ظرفهاش. فكر كني كدام بشقاب با سرويس پلوخوريت تناسب دارد. يا اگر اين ميوه خوري را بگذاري روي ميز عسلي نماي خانهات چهطور ميشود. شايد ازمن بپرسي:«اين ميوه خوري قشنگه؟» ميوه خوري را نميبينم حتما. ولي ميگويم:«قشنگه» وسرم را تكان ميدهم خانم. چند قدم جلوتر كه ميروم توهم ميآيي دنبالم. ميايستم رو به روي زني كه موهاش افتاده روشانهاش. كمي شلخته. زيرعكس، شعرش را نوشته. ازتوميپرسم : - اين زن را ميشناسي؟ منتظر جوابت نميمانم. ميگويم:«اگر بداني اين زن در ادبيات ما چه كرده، اگر چند تا مثل اين بود...»تو نگاه ميكني به عكس وميگويي:«چشمهاش قشنگه ... ولي مو هاش را شانه نزده انگار.»ميخواهم بگويم:«با همه قشنگيش هيچوقت خانم خوشبخت نبوده مثل تو، خانم. تو راه ميافتي وميروي و من نميگويم. ميآيم به دنبالت شايد. وقتي ميرسيم به دستفروشي كه كتابهاش را چيده كنار خيابان، من خم ميشوم با شوق روي كتابها. زانويم راتكيه ميدهم به زمين وميخوانم نام همة نويسندهها را. چند ورق ميزنم. زيراكس است، ولي قيمتش مناسب. دوست دارم بخرم، همة كتابها را. حتي اگر هر سال بگذارمشان توي جعبه وموقع اسبابكشي بنويسم رويش«با احتياط حمل شود.» پس همين است كه تو سقفي بالاي سرت داري و هر سال اسبابكشي نميكني خانم. شايد همينجا باشدكه دهانت را باز ميكني انگار خميازه ميكشي خانم. ناگهان خيره ميشوي به كتابي. توهم خم ميشوي با شوق. ولي زانويت را نميگذاري روي زمين خاكخورده پياده رو. دست ميكشي روي جلد كتاب. چند بار. نفس بلندي ميكشم. پس بالاخره توهم كتابي خواندي. ميتوانيم تا خانه دربارهش بحث كنيم. به اين فكر ميكنم توچه نظري داري در مورد ترجمه كتاب؟ دوباره دست ميكشي روي جلد كتاب. النگوهات سرميخورد روي مچ دستت. همين النگوهاي نامزديت كه خيسانده بودي توي سركه تا زن همسايه فكر كند طلات را عوض كردي و پولي هم سر دادي كه اينطور برق ميزند. من كه يادم نميآيد حلقة نامزديم راكجاي كيفم گذاشتهم تا هروقت احتياج باشدزود پيداش كنم و به اولين طلا فروشي بفروشم. انگشتهات ميلرزد روي نام طلاكوب نويسنده، خانم. ميدانم چه احساسي داري. شايد مدتها زندگي كرده باشي با حرفهاشان. خيره نگاهت ميكنم. لبهات تكان ميخورد«چه اطلسيهاي قشنگي. اگراينها را بگذاري كنار مبل چه نمايي ميگيرد؟ مثل اطلسيهاي خانة عمويم. برايت مي گويم كتاب جلد اطلسي چاپ چندم است وهر بار توسط كدام نشر چاپ شده وكدام ترجمه موفقتربوده است وتاكيد ميكنم اين ترجمه زيردستت كمياب است. تو ليست مخارج روزانهت را بيرون مي آوري از كيف. زير لب ميخواني و ميگويي:«اگر چراغ خواب را عوض نميكردم ميتوانستم ميوهخوري رابخرم. آخرماه پول كم ميآورم . باشدبراي ماه آينده.» حالا ميروي خانه خانم. چاي دم ميكني و داغ ميريزي توي ليوان دستهداروميگذاري جلوي شوهرت. بيآنكه خانمي مزاحمت باشد، ياباتو همقدم. كه مجبورشوي چاي سرد شده را عوض كني وشوهرت داد بكشد از توي اتاق:«اين كله پاچه بوديا چاي؟ بالاخره درست شدزن؟»وشب چه زيبا موهات را شانه ميزني ومياندازي دور گردنت. شايد پودر هم ميزني به صورتت وعطر روي تنت. دراز ميكشي توي تختخواب. پلكهات رانميگذاري روي هم تا شوهرت بيايد خانم. حق دارد كسي كه ميگويدتوخوشبختي كدبانوي خانه، خانم. وحالا كه دوباره بايد بمانم پشت اين پنجرة آشپزخانه با ميلههاي آهني بزرگ. با من ميماني؟ به عادت هرروزيا مرض هميشگي، خانم؟ بامن ميآيي تا انتهاي بازار، يا كنار اجاق گاز، خانم؟ يا فقط توي اتاقخواب مينشيني كنارم تا بمانم منتظر شوهرم، خانم؟ نميگذارم كسي تنهاييمان را بههم بزند. فقط توميماني كنارم، خانم؟ با انگشت ميزني توي پهلويم. تو كه نميداني چهحالي ميشوم كه با اين خانم قدم ميزنم، بانو. مگر نميبيني چقدر خوشبخت است؟ مگرجايت را تنگ ميكند، با نو؟ بگذار بيايد همراهمان. دوباره ميزني توي پهلويم. صداي شوهرم را مي شنوم:«چرا جواب نميدهي؟ چي شداين چاي، زن؟ چاي سرد شده را ميدهي دستم بانو. دست از سرم بر نميداري بانو...
آبادان- پاييز 83 نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0784تاريخ ارسال : چهارشنبه 10 آبان 1385 |