| رنگهاي خاطره ايمان عابدين زن کنترل را از روي ميز شيشهاي جلو کاناپه برداشت و دگمة قرمز را زد. صداي آهنگ ملايمي آمد و نور صفحة تلويزيون پخش شد تو صورتش. مرد روي کاناپه نشسته بود و به روزنامة توي دستش نگاه ميکرد. چشمهايش بيحرکت و مات بود. زن کانالها را بالا و پايين کرد، اخبار، کارتون، برنامة آشپزي...روي هر کدام بيشتر از چند ثانيه مکث نميکرد. مرد در حاليکه روزنامه را نزديک صورتش ميبرد گفت: - عينک منو نديدي؟ زن گفت: - مگه پيش من بوده؟ مرد نيم نگاهي به زن انداخت، چشم هايش را ريز کرد و دوباره به صفحة روزنامه خيره شد. زن نور صفحه را کم کرد و گفت: - چي توش نوشته که دو ساعته داري نگاش ميکني؟ مرد روزنامه را از جلو صورتاش پايين آورد و گذاشت روي ميز شيشهاي. نفسش را پرصدا بيرون داد و آرام گفت: - يه مرد جوون تو مترو خودکشي کرده! زن پاهايش را که زير بدن جمع کرده بود گذاشت روي زمين و در حاليکه به صفحة تلويزيون نگاه مي کرد گفت: - بدهکار بوده يا معتاد؟ - از زنش جدا شده بوده! - همين؟ - عاشق زنش بوده، اما نميتونسته باهاش زندگي کنه! - اين چيزا رو از کجا فهميدهن؟ - قبل از مرگ يه يادداشت نوشته بوده. دستش را دراز کرد واز پاکتي که گوشة ميز بود سيگاري بيرون کشيد. زن دستش را گرفت جلو دهنش و خميازة کشداري کشيد. چشمهايش را چند بار باز و بسته کرد و گفت: - زنش هم عاشقش بوده؟ - نميدونم...اينو ديگه ننوشته! سيگار را به لب گذاشت. اطرافش را نگاه کرد. دستش را کشيد روي کاناپه ولاي درزهاي کاناپه را گشت. - اين ديگه فهميدنيه! شايد فهميده بوده که زنش ديگه عاشقش نيست. زن در حاليکه نگاهش به جاي نامعلومي مات شده بود تند تند کانالها را عوض ميکرد که يکدفعه کنترل از دستش افتاد. سريع خم شد و کنترل را برداشت. گفت: - واسه چي جدا شده بودن؟ مرد گفت: - زنش دوست داشته مادر بشه،اما اون... دستش رفت به طرف جيب پيراهن وتوي آن را گشت. - حالا چرا توي مترو؟ - نميدونم...شايد ميخواسته همه بفهمن که چه عذابي ميکشه! زن به مرد نگاه کرد.مرد خم شده بود و زير ميز شيشهاي را نگاه ميکرد. زن گفت: - دنبال چيزي ميگردي؟ - فندکم، نديدي؟ - کبريت تو آشپزخونهس. مرد بلند شد. رفت به آشپزخانه که پشت سرشان بود. کبريت را از کنار اجاق برداشت و سيگارش را گيراند. از داخل يکي از کابينتها دو تا ليوان درآورد و گذاشت روي پيشخان. قوري را از روي اجاق برداشت و گفت: - چاي بريزم؟ به سيگارش پک زد. زن از همانجايي که نشسته بود گفت: - نه! چند لحظه مکث کرد،بعد يکي از ليوانها را گذاشت توي کابينت. ليوان ديگر را تا نيمه پر کرد و آمد بيرون. دود سيگار پخش شد رو به جاييکه زن نشسته بود. زن دستش را توي هوا تکان داد و گفت: - پنجره رو باز کن! مرد رفت به طرف پنجره. پردة آبي چيندار را کنار زد و پنجره را باز کرد. دستش را کشيد به چينهاي پرده. تند تند به سيگارش پک ميزد و دودش را ميفرستاد بيرون. - نميخواي اين پردهها رو عوض کني؟ رنگشون رفته، سوراخ سوراخ شدن. نگاه زن چرخيد به طرف پنجره. مرد سرش را برده بود بيرون و به ساختمان رو به رو که پر از پنجره بود نگاه ميکرد. پنجرة بيشتر آپارتمانها بسته بود و پردههايش کشيده. صداي زنگ تلفن پيچيد توي سالن. زن تکاني به خودش داد و بلند شد. تلفن چند بار زنگ زد. زن گوشي را برداشت. - الو؟...سلام...ممنونم...ايشون هم خوبن...به به مبارک باشه،به سلامتي...چشم اگه فرصت شد خوشحال ميشيم...شما هم سلام برسونين...خداحافظ. گوشي را گذاشت و برگشت رو به روي تلويزيون. تصويرِ تلويزيون زني را نشان ميداد که بچه گربهاي را بغل کرده بود و نوازش ميکرد. گربه سرش را گذاشته بود روي بازوي زن و از نوک شيشهاي که زن توي دهنش گذاشته بود شير ميخورد. مرد گفت: - کي بود؟ - خانم اکبري، طبقة سوم. - چي ميگفت؟ - هيچي بابا، براي مراسم عقد دخترش دعوتمون کرد. - دخترش؟ اون که هنوز بچهس! - بچه!؟ نميدونم. - حالا مراسم کي هست؟ - جمعة همين هفته. - ميريم ديگه؟ - نميدونم، حوصلة اين جور مراسمها رو ندارم. - تو که بهش گفتي ميآييم؟ زن چيزي نگفت. نگاهش به صفحة تلويزيون بود. مرد رفت بهطرف ميز شيشهاي. ته ماندة سيگار توي دستش بود. ليوان چاي را برداشت و سيگار ديگري از پاکت بيرون کشيد. زن گفت: - ميگم بد نيست ما هم يه گربه بياريم و بزرگ کنيم، نظرت چيه؟ مرد چاي را سر کشيد و گفت: - گربه؟! - خب آره،مگه چشه؟ دوست نداري؟ مرد سيگار را به لبش گذاشت و با تهماندة سيگار قبلي گيراندش. ليوان خالي توي دستش بود. - تو چي؟ دوست داري؟ - نميدونم ...بامزهس،آدم باهاش سرگرم ميشه! دود سيگار را با دست کنار زد. مرد رفت کنار پنجره.ليوان خالي را گذاشت لبة پنجره و سيگار نصفه را توي ليوان خاموش کرد. پردة چند تا از پنجرههاي ساختمان رو به رو کنار رفته بود و باريکة نور، ساختمان را هاشور زده بود.
ايمان عابدين اهواز- آبان 1385
نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0877تاريخ ارسال : چهارشنبه 29 آذر 1385 |