| شاخهاي براي مردن ميثم محمدي موهايم را زير رو سري پنهان مي کنم. لبة مانتو را با دو انگشتم ميگيرم که بالا نرود. روي نيمکت، کنارپيرزن که با کامواي خاکستري شالي، براي نوهاي که ندارد، ميبافد، مينشينم . به دورو برم نگاه ميکنم و ناخنم را ميجوم. برگهايي ازشاخة درختي که روي شانهام است، مي کنم و روي زمين ميريزم. باد برگها را به اين طرف و آن طرف ميبرد. از دور او را ميبينم که با لبخند ميآيد. نميدانم چرا نشستهام . بلند که ميشوم تق، صداي شکستن شاخه، را ميشنوم. روبهرويش ميايستم . اشارهاي به تاکسي ميکند . حالا ميتوانستيم با هم راحت باشيم . دستم را ميکشد. گرماي توأم با دلهرهاي تمام وجودم را ميگيرد. شاخه را روي زمين مياندازم. لبههاي مانتوم پرواز ميکنند. موهاي بيرون زدهام تکنو ميرقصند. سوار تاکسي ميشويم. پيرزن را ميبينم که خيره به شاخة بيبرگ نگاه ميکند. نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0948تاريخ ارسال : چهارشنبه 20 دی 1385 |