| حلقة تاريك چاه مريم دلباري تنگ غروب كه مي شود، جيغ مي كشم .از تاريكي ميترسم. ازسنگها، از صداها، بايد بلند بلند حرف بزنم؛ تا كمتر بترسم. هنوز باور نميكنم گم شده و به اين زودي همه فهميدهاند. هرچه دستوپا ميزنم، دوباره بر ميگردم سرجام. تشنگي توانم را بريده، انگشتهام زبر شده. آن موقعها نرم بود. آنموقع که عكاس سرش را هل داد روم، دهن گشاد دوربين افتاد رو دستم و الياس حلقه راچپاند تو انگشتم. حلقه ای که گرد بود و شيار شيار و گشاد. الياس گفت:«بند بپيچاني دورش اندازهات...» ملا پاهامان را جفت هم گذاشت تو لگن مسي. از آب شط ريخت رو پاهامان. الياس پا گذاشت روي پام. درد گرفت . خواست زير دست و زن ذليل نباشد. ملا خنديد. الياس گفت:«قسم به خداي زمين و پاكان جزيره تا آخر عمر وفا دارم.»، همه منتظر بودند. با يد همين را ميگفتم. نگفتم. ملا گفت:«عروس خانم يكطرفه صيغه جاري نيست.» آقام دستپاچه شد و گفت:«همين كه الياس گفت درسته؟» ننه م نشگونم گرفت. گفتم:«آخ» ملا گفت:«صلوات» زنها كل زدندو مردها صلوات هميشگي را فرستادند:«سلام خدا بر پاكان جزيره.» بچهها جيغ كشيدند. انگار چيز مهمي باشد. فقط بچهها پي بردند . - گناه از اين جزيره دور صداي ملاست انگار. سنگش ميافتد روي سرم. چشمهام سياه ميشود. تاريك بود، بدتر هم شد. سنگِ توي دستم گرده، شبيه حلقه. حلقه زرد بود اما. به دستم نميآمد. اصلاً نو بود. دست نرفته، نه مثل حلقة ننه عبد كه چرك بسته بود به شيارهاش. زنها كنار نهر پچ پچ كرده بودند، به گوش عبد رسيده بود. يقة پيرهنش را توي محله جر داده بود:«آقام نيست مو كه هستم ...كي گفته ننهم حلقهش راگم كرده؟، قايم كرده مبادا بشكنه يا چرك بشه.» كف دست كوبيده بود به سينه:«مومرد خونهشم، مو كه هستم.» جمعيت حلقه زده بود دورعبد و ملا. ملا گفته بود:«خداي جزيره نكند...داغدارت نشيم عبد. توكه رسم را مي داني، چاهِ! بگو زودتر حلقه را نشا ن بده و قال را بكنه، چند روز فرصت ...» همين كه ملا دستش را بلند كرد اهالي سر تكان دادند. يعني قبول دارند. زنهاي همسايه خنديدندودر گوشي حرف زدند. يكيشان خم شدروي زمين وسنگ گردي برداشت وگفت:«اين خوبه؟ يا بزرگتر؟» بقيه خنديدند. جمعيت پخش شد. عبد تا ديدم پا تندكرد. نزديكم كه شد يواش راه رفت:«پولي دست وپا كردم، برات حلقه خريدم. همين روز ها مييام. نگاش كن.» حلقه زرد بود و گرد. برق ميزدكف دستش. گفتم:«بي حلقه هم عزيزي عبد.» - گناه از اين جزيره دور صداي الياس بود انگار. بغض دارد. سنگش هم افتاد روي صورتم. سر خورد رولبام و افتاد ته تاريكي. الياس كه حلقه آورده بود به آقام گفتم:«نميخوامش.» گفت:« مگر كوري؟ برات خريده، منتظر او هيچي نداري؟ با چي مي خواد برات؟...نه، دختري كه رو فرش آقاش حيض بشه معصيت داره.» حلقه ليز بود. الياس نخ پيچانده بود دورش. گفت:«توپولي بشي خوبه، ولي چاق نشيها.» توي اين چند سال، حلقه جوري چسبيد به دستم كه هر چه صابون ميزدم در نميآمد. نخهاش هم پوسيدندو رفتند به آب. به جز آن شب كه الياس حلقه چپاند دستم ديگرنگذاشتم دستش بخورد به تنم. ميگفت:« به جهنم آن دست شط تا دلت بخواد زن ريخته با حلقه، بيحلقه.» - گناه از اين جزيره دور عبد گفت. كلوخش افتاد روي شانهم. نم دارد. مك بزنم تشنگيم كم ميشود. زنها ميگفتند:«ننه عبد حلقهش را گم كرده. وقتي داشته كنار نهر لباس ميشسته از دستش ليز خورده وآب با خودش برده.» ميگفتند عمدي چنين كرده تا آشكار كند مردش كه رفت حلقهش را هم با خودش برد. ديده بودند گاهي اوقات چادرش را برعكس سر ميكند. گلهاش كمرنگ ميشود و خط دوختش پيداست. ميخواست وانمود كند صيغه هم ميشود اگر كسي خواهان باشد. عبد نميدانست وگر نه اين بار شلوارش را جرميداد. پدرش با لنج رفته بود آن دست شط وديگر برنگشته بود. ميگفتند زن گرفته و ماندگار شده. پنج سال آزگار ننه عبد هر شب جمعه ميايستاد لب شط وخيره ميشد به لنجها. گيسهاش كمي سفيد شده بود، ولي حنا ميبست. شب تا صبح هم كه ميايستاد لب شط يا ازتك تك جاشوها سوال ميكرد، هيچكس كارش نداشت. حتي عبد! همه دلسوزي ميكردندوميگفتند:«حق دارد بيچاره. شوهرش بود، پدر بچهش.» همة اهالي دوستش داشتند. تا اينكه حلقهش گم شد و ديگر ناايستاد لب شط. زنها شروع كردندزير لب غر زدن. مردها تو قهوهخانه، هارت و پورت ميكردند. عبد حلقه را نشان داده بود:« پيدا شد...نگاه كنيد.» ننه عبد دستش كرد. زرد بودو براق. چرك نداشت. حلقهش را ميشناختم. اين نبود. دست نرفته بود. - گناه از اين جزيره دور صداي چند زن بود. سنگها يكي يكي ميافتند پايين. چند تا كنار پام. چند تا روي سينههام. لرز دارم. توي اين شرجي دندانهام به هم ميخورد! بوي رطب نخل برهي ميآيد . رفته بودم بين نخلها. ميدانستم آنجاست. خلوت كرده بود به عادت هميشه. زانو بغل زده بود و با خاك بازي ميكرد. دست زدم روي شانهش. جا خورد. تا ديدم سر برگرداند. مثل هميشه! كنارش نشستم و دستش را گرفتم. مهلت ندادم وبوسيدمش. خواستم به دلم نماند. پس رفت وگفت:«حيا كن زن از آن حلقة دستت. زود باش از اينجا برو.كو حلقه؟!» - ندارم، شكست وگم شد. تو حلقهم را چه كردي؟ عبد! او كه برام خريدي؟ هيچ نگفت. ترسيده بود. پا تند كرد ورفت. ديشب صداش توي چاه ميپيچيد:«زليخا، تنها دلخوشيم تو اي جزيره تو بودي. ديگرنميمانم... زليخا هستي؟! زليخا!» هيچ نگفتم.شايد خواب بودم.نميدانم. - گناه از اين جزيره دور صداي آقا معلم بودانگار. ملاازاوهم نظر خواست. تكيه داده بود به ديوار و ورقهاش زير بغلش بود. هميشه خدا كم حرف ميزد. وقتي هم ميگفت ملا چنان گوش ميكرد و سر تكان ميداد كه انگار به رأيش بود. آقا معلم دست كشيدبه سبيلش وگفت:«اين رسم بعضي جاها تغيير كرده، ما هم ميتوانيم به روزش كنيم. مثلاً بعد از اثبات جرم مجرم را پرت نكنيم توي چاه، يا با طناب نگردانيم تو محله. آرام بفرستيم ته چاه تا تقدير الهي چه بخواهد. به هر حال هر طور شما صلاح بدانيد.» الياس يك سرطناب را گرفته بود و ملا شل ميكرد. اهالي صلوات هميشگي را فرستادند:«سلام خدا بر پاكان جزيره.» حرف ننهم هميشه يادمه:«كم صابون بزن به دستت؛ پيرو زبرميشه وهيچ. مگر نميداني اگر حلقهت گم بشه وبري پي اي كارها، جات تا قيامت...» بعد گريهش ميگرفت و دماغش را باچين دامنش پاك ميكرد:«قسمتت همين بوده...» ننهم كه مرد، گوشت انگشتش له شده بود و چسبيده بود به حلقه. كنار آقام خاكش كردند. حلقه به دست. همه اهالي صلوات فرستادند و گفتند:«پاك وبا عزت مرد.» قبر ننهم باريك بود و تنگ. ولي اينجا گرده وشيار شيار. گوده وعميق. قبر ننهم اينجور ترسناك نبود؛ يك باره مرد و راحت شد. هرچه به اين چيزها فكر ميكنم فايده ندارد. انگار تاريكي وتنهايي تمامي ندارد. بايد دوباره جيغ بزنم. شايد مردي دلش بسوزد. مردي كه نترسد وبازوهاش قوي باشد. طناب بياندازد پايين وبكشم بالا. بايستد جلو همة اهالي. بدنم ميلرزد. از تاريكي بيشتر ميترسم تا ازسنگها. - زليخا بخور تا جان بگيري. الان است كه سنگش بيفتد پايين. صداش آشناست. رگه دار، زنانه، امامحكم. چيزي افتاد پايين. گرد بود، ولي سنگ نبود. بوي سيب داشت. گاز زدم، مزه كلوخ ندارد...سيب... سيب... - طناب را بگير تا بكشم بالا دختر. صدارا شناختم؛ صداي ننه عبد بود.
آبادان
تماس با نویسنده نسخه قابل چاپنظر و امتياز شما به اين متنشناسه : AS0991تاريخ ارسال : چهارشنبه 04 بهمن 1385 |