برگردان:علی بلوکباشی
یکی بود یکی نبود. روزی از روزها علی که جوانی ساده و نادان بود از جنگلی میگذشت . ناگهان صدای غرش حیوانی را در نزدیکیهای خود شنید. با خود گفت: صدای چه حیوانی ممکن است باشد؟ پس به جستجو پرداخت. اندکی که در جنگل گشت ببری را در قفسی گرفتار دید. به نزدیک ببر رفت.
هنگامی که ببر علی را دید، گفت: اوه! جوان من در این قفس گرفتارم، از تو خواهش میکنم به من کمک کن تا از بند آزاد شوم و از قفس بیرون بیایم.
علی گفت: اگر من، تو را از بند آزاد کنم، ممکن است مرا بکشی و بخوری!
ببر گفت: نه هرگز من چنین کار زشت و ناپسندی نخواهم کرد! خواهش میکنم مرا آزاد کن.
علی دلش برای ببر به رحم آمد. پس در قفس را باز کرد و ببر را از بند رهانید. ببر غران از قفس بیرون آمد و بیدرنگ علی را گرفت و گفت: چند روزی است که در قفس گرفتارم و هیچ خوراک نخوردهام و بسیار گرسنه هستم، اکنون تو را خواهم خورد.
علی گفت: من به تو خدمت کردهام و تو را از بند آزاد کردهام، چگونه میخواهی این کار زشت و ناپسند را انجام دهی، مگر سزای نیکی بدی است! وانگهی اگر تو چنین کاری را با من انجام دهی همه تو را حیوانی بدکار و حقناشناس خواهند دانست.
ببر گفت: نه چنین نیست، هیچ کس چنین چیزی نخواهد گفت. بلکه همه مرا برای یک چنین کاری میستایند، اگر حرف مرا نمیپذیری به راه خواهیم افتاد و در سر راه از چهار تن میپرسیم. اگر یکی از چهار تن کار مرا ناپسند دانست و حق را به تو داد من از خوردن تو چشم میپوشم.
علی پیشنهاد ببر را پذیرفت و با او به راه افتاد. رفتند و رفتند تا به کلی( گاو نر) رسیدند. علی داستان خود را برای کل گفت. آنگاه ببر از کل پرسید: خوب! حالا بگو ببینم، آیا درست است که من او را بخورم؟
کل گفت: من نمیتوانم بگویم که کاری که تو میخواهی با این جوان انجام دهی درست است یا نه، اما من از آدمیزاد یک چنین چیزی دیدهام! من چند سال است برای مردی کار میکنم و زحمت میکشم، ولی اکنون که پیر شدهام و از کار افتادهام، میدانی مردک به من چه گفته؟ گفته که من باید تو را بکشم و گوشت تو را بخورم و پوستت را هم بدهم به دباغخانه چون تو پیر شدهای و از کار افتادهای. از اینرو من فکر میکنم حق با ببر باشد که تو را بکشد و بخورد.
علی و ببر از کل جدا شدند و رفتند و رفتند تا به مرغی رسیدند که بر سر تپهای غمگین نشسته بود. علی داستانش را برای مرغ گفت و از او پرسید: آیا درست است در برابر نیکی که به ببر کردهام او مرا بکشد و بخورد؟
مرغک گفت: شش سال است که هر روز برای زنی تخم میگذارم و گاهگاهی هم بر روی تخمها میخوابم و برایش بچه به دنیا میآورم، ولی اکنون که پیر شدهام و نمیتوانم هر روز برایش تخم بکنم، او به من میگوید: چون تو پیر شدهای و دیگر نمیتوانی هر روز برای من تخمهای درشت بکنی پس تو را میکشم و میخورم! از این رو من حق را به ببر میدهم، پس حالا که نظر مرا دانستید خواهش میکنم مرا تنها بگذارید و بروید که بسیار خسته و غمگینم.
علی و ببر راه جنگل را پیش گرفتند و رفتند و رفتند تا به درخت میوة کهنسالی رسیدند. علی برای او هم داستانش را از آغاز تا به انجام بیان کرد و در پایان داستان پرسید: آیا شرط مردانگی است که ببر نیکی من را سزای بد دهد؟
درخت میوه که دل پردردی از آدمیزاد داشت گفت: سالهای سال است که من برای مردی میوههای تر و تازه بار میآورم، ولی اکنون که درختی کهن و پیر شدهام و دیگر نمیتوانم میوههای خوب به بار آورم، مردک به من میگوید: من باید تو را از ریشه ببرم و چوبهای تو را بسوزانم! چون تو، دیگر پیر شدهای و نمیتوانی میوههای تر و تازه و خوشمزه به من بدهی. پس از اینرو فکر میکنم حق با ببر باشد.
ببر که نظر درخت میوه را شنید ، رو به علی کرد و گفت: خوب شنیدی که کل و مرغ و درخت چه گفتند، اکنون هنگام آن رسیده که تو را بکشم و بخورم. علی که بسیار غمناک بود گفت: نه! دست نگهدار. تو با من پیمان بستی که از چهار تن در اینباره پرسش کنیم، در صورتی که ما اکنون از سه تن سوأل کردهایم. راستی این نزدیکیها میان جنگل میمونی زندگی میکند، بد نیست که نزد او برویم و نظر او را هم در اینباره بپرسیم. در صورتی که میمون نیز به تو حق داد، آنگاه من به پیمانی که با تو بستهام وفا خواهم کرد.
ببر پذیرفت و با علی راه افتادند و رفتند. در راه ببر با خود میگفت: میمونها همه این چیزها را میدانند، این میمون هم با کار من موافق خواهد بود.
هنگامی که علی و ببر به میمون رسیدند علی داستان خود را برایش تعریف کرد.
میمون گفت: به خدا سوگند من نمیفهمم تو چه میگویی!
ببر گفت: آیا سزای نیکی بدی نیست؟ آیا من نباید در برابر نیکی که علی به من کرده او را بخورم؟ بگو که من درست میگویم!
میمون گفت: چگونه من بگویم کار تو درست است در صورتی که من نمیفهمم چگونه ببری به بزرگی تو در قفسی میتواند گرفتار شود و جا بگیرد!
ببر گفت: این که مشکل نیست . تو با ما بیا تا به تو نشان دهم.
ببر و علی و میمون، هر سه با هم راه افتادند و آمدند و آمدند تا به قفس رسیدند.
ببر گفت: آقا میمون ببین، من این طوری در قفس رفتم و گرفتار و زندانی شدم. این را گفت و به درون قفس رفت . میمون که تا ببر را در درون قفس دید بیدرنگ پرید و در قفس را بست و گفت: هان! حالا باید بگویم که شما هر دو احمق هستید، علی تو احمقی چون گول حرفهای ببر را خوردی و او را از بند رهانیدی! ببر تو هم احمقی چون باز به درون قفس رفتی و زندانی شدی. این را هم بدانید که میمونها حیواناتی عاقل و هشیارند ، در
صورتی که آدمها و ببرها احمق و نادانند.
از: کتاب هفته 24-23
حروفچین: ش. گرمارودی