خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ

گفت وگوی جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ

برگردان: دنا فرهنگ


اين گفت‌و‌گو اولين بار در سوترن ريويو در اکتبر 1973 چاپ شده است.


روز خنک و مطبوعي است. از آن روزهاي زمستاني لندن که انگار آمدن بهار را نويد مي‌دهند. هرچند براساس تقويم زمستان تمام شده و مدتي ازآغاز بهار مي‌گذرد. بهار سال 1973. بنابراين انتظار هواي گرم‌تري دارم. چند ماهي است همه‌جا غرق گل شده و درخت‌ها پر از برگ هستند و خورشيد پرنور در آسمان مي‌‌درخشد. با اين حال هوا هنوز به طور غريبي سرد است. انگار زمان در اواخر زمستان متوقف مانده است. در خيابان شوت-آپ هيل در کيلبرنِ لندن قدم مي‌زنم و بخارِ يخ‌زده نفس رهگذرها را نگاه مي‌کنم. اواسط ماه مي است. مثل هميشه شلوغي خيابان‌هاي اصلي، صف بي‌انتهاي تاکسي‌ها و اتوبوس‌هاي دوطبقه قرمز و تميز و براق و ماشين‌هاي شخصي مبهوتم کرده و از آن بيش‌تر از سکوتي که همه جا را فرا گرفته تعجب مي‌کنم. نه صداي بوقي است و نه سروصدايي. براي همين است که آمريکايي‌ها در لندن احساس ناآشنايي دارند. آخر چه‌طور مي‌شود اين همه آدم درجايي به اين کوچکي وول بخورند و مزاحمتي براي هم ايجاد نکنند و حتا نشان ندهند از اين همه شلوغي معذب هستند. کافي است يک دقيقه پياده‌ از خيابان اصلي دور شد تا به آرامش و سکوت رسيد و حتا ممکن است پارکي پيدا کرد که به اندازۀ روستا آرام باشد و بوي روستا هم بدهد.
از خانۀ دوريس لسينگ تا پيکاديلي از يک طرف و از طرف ديگر تا مرکز خريد چند قدم بيش‌تر راه نيست. در واقع خانه‌اش فقط چند صد ياردي از جادۀ کيلبرن هاي فاصله دارد اما همه‌جا ساکت و آرام است. انگار ناگهان به اعماق روستايي پا گذاشته باشم. در آپارتماني در طبقه آخر ساختمان سه طبقۀ محکم و زيبايي در خيابان کينگزکرافت زندگي مي‌کند. خيابان پيچ‌پيچي کوتاهي است که خانه‌هايش به هم چسبيده يا ويلايي هستند و در حياط‌ها پشت ديوارهاي سنگي و آجري پنهان شده است. عطر چمن تازه کوتاه شده در هوا پيچيده و همه‌جا غرق گل است. سرماي هوا تناسبي با سبزي درخت‌ها ندارد. طبقۀ بالا اتاق بزرگي دارد که هم ناهارخوري و هم اتاق کار خانم لسينگ است. تو که مي‌روم از پنجرۀ رو به حياط منظرۀ درخشان شاخ‌وبرگ درخت‌هاي سبز چشمم را نوازش مي‌دهد. اتاق راحت و جاداري است. يک گوشه روي لبۀ پهن پنجره سيني‌هايي پر از گلدان‌هاي کوچک و طرف ديگر ميز تحرير اعلايي پر از کاغذ و کتاب است. آپارتمان با مقياس‌هاي لندن کاملا بزرگ محسوب مي‌شود. مبلمان خانم لسينگ ، قاليچه‌ها ، دشکچه‌ها و قفسه‌هاي پر از کتاب، خانه را پر از حس زندگي کرده‌اند. رفتار دوريس لسينگ باوقار و صميمي است. موهاي بلند جوگندمي‌اش را پشت سرش گوجه کرده و صورتش ظريف و جذاب است. درست مثل عکس‌هايش. همان دوريس لسينگي که سال‌ها داستان‌هايش را خوانده‌ام و تحسين‌اش کرده‌ام. از اين که اين‌قدر نزديکش هستم دلم غنج مي‌زند. آشکارا جلو خانمي با اين‌همه وقار و اعتماد به نفس و به اين خوش برخوردي دست و پايم را گم کرده‌ام. نيم‌ساعتي زودتر به کيلبرن آمده‌ام تا اطراف جايي که زندگي‌ مي‌کند پرسه بزنم و حالا که بالاخره جلو او نشسته‌ام باورم نمي‌شود اين‌قدر سريع يخ بين‌مان آب مي‌شود. انگار همه چيز در رويا اتفاق مي‌افتد. از ايستگاه قطار کيلبرن که بيرون مي‌آمدم جلو دکۀ روزنامه‌فروشي پا سست کردم و حيرت‌زده ماجراي ترور جورج واليس را خواندم. به خانم لسينگ مي‌گويم که هنور از اين‌خبر شوکه هستم و درست نمي‌دانم چه قضاوتي بکنم. مي‌گويم اين روزها از اين همه خشونت افسرده و گيج هستم و مثل خيلي از آمريکايي‌ها خجالت مي‌کشم.
خانم لسينگ با هم‌دردي از بحران خشونت در جامعۀ معاصر، به خصوص در آمريکا، حرف مي‌زند و مي‌گويد: اما آن وقت ها که من بچه بودم همه تفنگ داشتند.
منظورش در رودرزياي جنوبي بود.
- مردم مي رفتند بيرون و به مارها شليک مي‌کردند. کشتن امري طبيعي بود و هيچ‌کس به فکرش نمي‌رسيد بپرسد چرا؟ چرا بايد کشت؟ به نظر خيلي عادي مي‌رسيد.
بعد چند سوال درباره عقايد سياسي‌ام مي‌کند. مي‌پرسد به نظرم چه کسي جاي واليس را خواهد گرفت - آن‌روز صبح اعلام کرده بودند واليس به احتمال زياد بهبود پيدا نخواهد کرد- و اين ‌که فکر مي‌کنم سال‌ها مبارزه شجاعانه عليه جنگ نتيجه‌اي داشته يا نه؟ به طورکلي به نظر مي‌آيد که با سياست آمريکا - يا دست‌کم جنبش آزادي‌خواهانه‌اي که توي آمريکا هست- بيش‌تر احساس نزديکي مي‌کند تا انگليس. وقتي به اين موضوع اشاره مي‌کنم مي‌گويد به نظرش نوشته‌هايش را در آمريکا دقيق‌تر مي‌خوانند.
- توي انگليس اگر مرتب مطلب چاپ کني انگار نوشته‌هات کم ارزش مي‌شوند. اما توي آمريکا هر نوشته‌ رامجزا و موشکافانه نقد مي‌کنند. انگار هربار نوشتن مثل گذر از مانعي يا حل مشکلي شايستۀ احترام و علاقه است.
وقتي از او مي‌پرسم نظر انگليسي‌ها دربارۀ آخرين رمانش کتاب بسيار غيرمعمول "دستورالعمل سقوط به جهنم"1971 چه بوده گفت: خواننده‌هاي جوانم کتاب را خيلي بهتر درک کرده‌اند.
خانم لسينگ "دستورالعمل سقوط به جهنم" را در دستۀ "داستان‌هاي فضاي داخلي" قرار مي‌دهد و به طور محسوسي با پرفسوري که "تعادل رواني‌اش را از دست داده" هم‌دردي مي‌کند. داستان فروپاشي رواني استادي معاصر را شرح مي‌دهد و خرافاتي که جنون را احاطه کرده نشان داده است. استاد با روش‌هاي معمول درمان امروزي معالجه مي‌شود و به جامعۀ تنگ نظر برمي‌گردد. در پايان کتاب نويسنده يادداشتي نوشته و بازگشت به دنياي معمول را تنها درمان پزشکي براي کساني که تجربه‌هايي دسته‌بندي نشده را از سر مي‌گذرانند دانسته است. از خانم لسينگ پرسيدم که از نوشته‌هاي رونالد لينگ که عقايدش شبيه اوست خوشش مي‌آيد يا نه.
- بله ما هر دو توي دنياي آدم‌هاي غيرمعمول پرسه مي‌زنيم، از دست دادن تعادل رواني که طب آن را به عنوان ديوانگي مي‌‌شناسد. لينگ با جسارت رفتار پزشک‌ها با بيمارهاي رواني را زير سوال برده است. توماس ژاژ روانشناس آمريکايي هم در کتاب "توليد کننده ديوانگي" نظري مشابه دارد. طرز فکر او هم بسيار انقلابي است.
(درواقع ژاژ ادعايش را تا آن‌جا پيش برده که تقاضا کرده "روان‌پريشان" حقوق کامل شهروندي داشته باشند ، از جمله محاکمۀ عادي در صورت ارتکاب جرم. به عقيده او "شفاعت پزشکي" صرفا روشي براي کنترل اشخاص عجيب و غريب در جامعه است. به هر حال براي روان‌شناسان و آدم‌هاي با نفوذ ساده است اگر از کسي خوش‌شان نيامد او را بيمار رواني قلمداد کنند.)
خانم لسينگ خيلي‌ها را مي‌شناسد که تجربه‌هاي بسيار عجيبي از سر گذرانده‌اند. بعد از نوشتن کتاب جنجالي "دفترچه طلايي" درسال 1962 بيمارهاي بستري در بيمارستان‌هاي رواني و کساني که معالجات سنتي روان‌شناسي را انجام داده بودند، برايش نامه فرستاده بودند. اما به نظر او آن‌ها به هيچ‌وجه ديوانه محسوب نمي‌شدند و حتا بيمار هم نبودند.
پرسيدم به نظر او کلمات رمزي و اسرار آميز دوپهلو نيستند و آيا اين تجربيات در واقع طبيعي و عادي محسوب نمي شوند.جواب داد:
- بله من هم با اين حرف موافقم. اما آدم‌هاي عادي موقع حرف زدن درمورد آن‌ها کمي احتياط مي‌کنند. خيلي‌ها تجربه‌هايي دارند که نگران هستند درباره‌شان حرف بزنند، مبادا کسي برچسب ديوانه يا مريض به آن‌ها بزند. دسته‌بندي کافي براي اين‌طور تجربيات وجود ندارد.
چون اين مشکلي است که خودم هم در نوشته‌هايم با آن روبه‌رو شده‌ام از خانم لسينگ مي‌پرسم که برايش مشکل نيست که تجربه‌هاي بسيار دروني را در قالب اثري داستاني يا هر اثر واقع گرايانه پرمخاطب ديگري نشان دهد. با حرف من موافقت مي‌کند و مي‌گويد که در انگليس منتقدان دوست ندارند ديدگاه‌هاي جديد را بپذيرند چون اين روش معمول برخورد با ماجراها نيست. گفتم براي کتاب کالين ويلسون درباره ابراهام ماسلو( "مسيري در روان‌شناسي: ماسلو و انقلاب بعد از فرويد") دست‌کم يک نقد نوشته شده که او را باهوش ندانسته و من فکر مي‌کنم که اين شيوه در نقدهاي انگليسي رايج است. خانم لسينگ گفت کالين ويلسون را ملاقات کرده است و به نظرش مي‌آيد که منتقدان مي‌خواسته‌اند تلافي موفقيت زودهنگام او را بگيرند.
-ويلسون وقتي بيست و سه‌ سالش بود کتاب بيگانگان را نوشت. به کارش حسابي وارد است و نويسنده‌ باانرژي و مهمي است. با اين‌حال هر کتابي که از تجربه‌هايي اين چنين غريب با هم دردي سخن بگويد بايدهم انتظار چنين مخالفت‌هايي را داشته باشد.
يکي از دست‌آوردهاي باارزش کتاب‌هاي خود خانم لسينگ "دستورالعمل سقوط به جهنم" و "شهرچهاردروازه" هم نشان دادن تجربه‌هاي غريب در زندگي معمولي است. در اين کتاب‌ها آدم‌هايي که از ديد جامعه مريض و ديوانه هستند حقيقتي عميق‌تر، شاعرانه‌تر و انساني‌تر از آدم‌هاي معمولي را درک کرده‌اند. اما هر دو کتاب‌هاي مشکلي هستند که خواندنشان فقط از پس خوانندگان فرهيخته برمي‌آيد. اولين بار که "شهر چهار دروازه" را خواندم قرار بود نقدي در "ستردي ريويو"برايش بنويسم. همان موقع از توانايي نويسنده حيرت کردم که تجربۀ خارق‌العاده شخصيتي واقعي را در صحنه‌اي واقعي نشان مي‌دهد. زندگي قهرمان داستان نه تنها در زمان حال نشان داده مي‌شود بلکه تا آينده هم دنبال مي‌شود، تا اواخر قرن بيستم که مي‌ميرد. هرگز کتابي مانند اين نخوانده بودم. داستاني نامتعارف ازمجموعۀ پنج‌گانه‌ زندگي مارتا کوست که آشکارا اتوبيوگرافيک است. اولين داستان اين مجموعه "فرزندان خشونت" سال 1952 نوشته شده است.
از خانم لسينگ دربارۀ نوشته‌اي که آن‌موقع در دست داشت پرسيدم و اين‌که آيا بازهم درمورد روان‌شناسي مي‌نويسد يا نه. جواب منفي مي‌دهد و مي‌گويد که احتمالا متهم به پس‌رفت مي‌شود چون آخرين رمانش دربارۀ زني است که ازدواجش از هم پاشيده و زندگي‌اش ناگهان خالي و بي‌معني شده است.
- اسم کتاب "تابستان قبل از تاريکي" است و زن داستان با از دست دادن شوهرش خرد مي‌شود جوري که من ديده‌ام خيلي زن‌ها خرد شده‌اند.
 گفت که ازدواج‌هاي خودش هم دوامي نداشته‌اند. اما داستان زني که تا اين حد وابسته به زندگي مشترکش باشد مدت زيادي دل‌مشغولي‌اش بوده است. قبل از اين رمان قرار است مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه‌اش را چاپ کند. نسخۀ آمريکايي اين داستان‌ها "وسوسه جک اورني" و نسخۀ انگليسي "مردي که ازدواج نمي‌کند" نام دارد. براي سفرش به آمريکا و پنج مصاحبه در نيوسکول آماده مي‌شد. مشتاقانه منتظر سفرش بود. مي‌خواست به دوست‌هايش سر بزند و اگر وقت مي‌شد به سوت وست هم برود. آخرين بار سال 1969 آمريکا رفته بود و توي چند دانشگاه مصاحبه کرده بود. همان موقع با کورت ونه‌گت آشنا شده بود.
-رفيقي که خيلي خوب جور شدم.
و نوشته‌هايش را بي‌اندازه تحسين مي‌کند. از اين موضوع تعجب کردم چون از نظر من نوشته‌هاي خانم لسينگ خيلي مهم‌تر از کارهاي ونه‌گت هستند و جنبۀ "ادبي" بيش‌تري دارند. البته هر دو نگران دنياي ديوانه‌ها هستند. تمايل خود ويران‌گري مشابهي در آثار هر دو نويسنده هست که دليل اصلي علاقۀ خانم لسينگ به ونه‌گت است. مي‌گويد شنيده است ونه‌گت ديگر قصد نوشتن ندارد-که من نشنيده‌ام- و از اين موضوع ناراحت است. به نظر او ونه‌گت نويسنده خيلي خوبي است و کتاب" سلاخ‌خانۀ شماره پنج" کتاب بسيارموثري است.
از نورمن ميلر هم خوشش مي‌آيد و اعتقاد دارد انتقادهايي که از کتاب‌هايش" کنارۀ ساحل بربريت" و "پارک آهوها" شده عادلانه نبوده و مي‌گويد:
-هر دو کتاب‌هاي خوبي هستند.
 يادآوري کردم که نکتۀ با اهميت دربارۀ ميلر اين است که خيلي خوب دوره و زمانه را مي‌شناسد و اين شناخت کيفيت اصلي زيبايي شناسانه آثارش است. صادقانه دوست دارد که جهان را تغييردهد و عقايد و افکارش را به قصد بالا بردن هشياري خوانندگان در نوشته‌هايش مي‌گنجاند. اين طرز فکر در آثار خانم لسينگ هم به چشم مي‌خورد. مي‌گويم:
- موقع خواندن سري داستانهاي مارتا کوست نمي‌توان پايان داستان را حدس زد. و خواننده دقيق که زندگي مارتا را دنبال مي‌کند ناچار است همراه مارتا متحول شود.
 خانم لسينگ تا حد قابل درکي دربارۀ نوشته‌هايش کم حرف و محتاط است و احتمالا با نشان دادن احساساتم شرمنده‌اش کرده‌ام. براي همين اين نمي‌گويم وقتي مي‌گويد نوشته‌هايش تاثير لازم را روي خواننده‌ها نگذاشته‌اند کاملا اشتباه مي‌کند. "دفترچۀ طلايي" به تنهايي آگاهي زنان زيادي را به طور قابل توجهي افزايش داده است.
مي‌پرسم که ديگر به کدام نويسنده‌ها علاقه دارد. از ساول بلو نام برد و البته دي اچ لارنس و نادين گرديمر نويسندۀ آفريقايي. (خانم لسينگ نمي‌تواند به سرزمين کودکي‌اش برگردد چون غيرقانوني خارج شده است. خيلي دلش هواي آن‌جا را کرده و از دخترش خواسته که عکس‌هاي رنگي از مناظر آفريقا برايش بفرستد و با آن تابلوها کل آپارتمانش را تزئين کرده است. ) گفت طرح داستاني در ذهن دارد دربارۀ دو مرد توي زندان که هنوز آن را ننوشته و فعلا هم نمي‌خواهد بنويسد.(همان‌طور که سال‌ها طول کشيد تا کورت ونه‌گت داستان‌هاي بمب‌هاي درسلان را بنويسد، ماجرايي که بالاخره موضوع "سلاخ‌خانه شماره پنج" شد.) اين داستان که شايد بالاخره روزي نوشتن‌اش را شروع کند از تجربياتش درآفريقاي جنوبي است.
چيزي که خيلي دربارۀ آمريکا دوست داشت روحيۀ آزادي خواهي و انرژي جوان‌ها است. سال 1969 در دانشگاه نيويورک توي بوفالو سخنراني کرده بود، درست همان موقع که اوضاع دانشگاه بهم ريخته بود. ( رسانه‌هاي آمريکا آن‌قدر سرگرم ماجراهاي کلمبيا و برکلي بودند که توجه چنداني به اين مصاحبه نکردند) بعد رفته بود ستوني بروک، با وجود آن‌که آن موقع به سختي در دسته موسسات رده اول قرار مي‌گرفت. همان وقت بود که شلوغ بازي‌ها و جنجال‌هايي که بعد از قلع و قمع پليس براي مواد مخدر راه افتاده بود. بعد از اين دو دانشگاه خانم لسينگ چند جاي ديگر هم سخنراني کرده بود. از دانشجوها و به طورکلي جوان‌هايي که باهاشان آشنا مي‌شد خيلي تاثير مي‌گرفت. از او پرسيدم که دوست دارد کار تدريس را شروع کند يا نه؟ اما گفت که متاسفانه نمي‌تواند کاري با اين همه مسئوليت قبول کند.( کار خيلي خوبي در سيتي کالج به او پيشنهاد کرده بودند اما او با تاسف قبول نکرده بود.) دليل‌اش اين بود ‌که خودش تحصيلات دانشگاهي نداشت. گفت: 15 سالم بود که ترک تحصيل کردم و قبل از آن هم چيز چنداني ياد نگرفته بودم.
به نظر من خيلي جالب آمد که زني که کتاب‌هايش تا اين حد موفق بوده‌اند و خودش بدون شک يکي از چهره‌هاي مهم در ادبيات انگليسي قرن بيستم است از درس دادن در دانشگاه شانه خالي مي‌کند. مثل کافکا، خجول و فروتن بود و به نظرش بهتر بود نوشته‌هايش را استاد دانشگاهي با مدرک دانشگاهي تدريس کند. انگار خودش نخواهد توانست چيزهايي را که ديگران درباره کارهايش مي‌گويند، بيان کند. شايد اندکي حقيقت در اين ادعا نهفته باشد، اما در دل اعتراف کردم که کوته‌بيني مسئولان دانشگاه‌ها جلو ورود و تاثير نابغه‌هاي واقعي را گرفته است.
خانم لسينگ گفت در انگليس ارتباط نويسنده و دانشگاه چندان قوي نيست اما توي آمريکا اين ارتباط وجود دارد. توضيح دادم که اين موضوع به خاطر وجود برنامه‌هاي نويسندگي خلاق در دانشگاه‌هاي آمريکا است که تنها مختص دانشگاه نيستند. اين کلاس‌ها فرصت خوبي براي شرکت‌کنندگان است تا هفته‌اي يکي دوبار نويسند‌ه‌هاي ديگر ببيند و در عين حال وقت کافي براي نوشتن هم داشته باشد. در انگليس بيش‌تر نويسنده‌ها يا توي خانه يا توي دفتر انتشاراتي‌ها يا مجلات کار مي‌کنند. خانم لسينگ گفت:
توي لندن دنياي چاپ و نشر دائم در حال تغيير است. ويراستارها مرتب ناشرشان را عوض مي‌کنند و خانه‌هاي نشر قديمي منحل مي‌شوند و انتشارات جديد تاسيس مي‌شود.
در واقع او خبري به من داد که من تا آن‌وقت نمي‌دانستم ( و شايد هم هرگز نمي‌فهميدم چون من توي لندن در دنيايي رويايي زندگي مي‌کردم و به طور غريبي ارتباطي با دنياي ادبي نداشتم) خبر دربارۀ انتشارات پنتر بود که کتاب‌هاي هردو ما را چاپ مي‌کرد. آن هفته دو تا از ويراستار‌هاي مهم استعفا داده بودند و قصد داشتند انتشاراتي خودشان را باز کنند. وقتي ديد از اين خبر تعجب کرده‌ام گفت:
-توي لندن از اين اتفاقات زياد مي‌افتد.
نيويورک با اين که شهر شلوغي است اما از اين‌نظر چندان بد نيست. ناشر آمريکايي خانم لسينگ نوپ است و ويراستارش باب گوتليب که اسم و رسمي دارد. خانم لسينگ از کار کردن با او خيلي لذت مي‌برد و وقتي گوتليب از سيمون و شوستر بيرون آمد او هم انتشاراتش را همرا با گوتليب عوض کرد. چون فکر مي‌کند ويراستار فوق‌العاده‌اي است. او ترتيب سخنراني‌هاي خانم لسينگ را داده است.
از او پرسيدم که در کل از نوشتن و پاسخ عموم به نوشته‌هايش راضي است يا نه. و در کمال تعجب شنيدم که گاهي اوقات بايد خودش را مجبور کند که بنويسد. و اين‌که خيلي وقت‌ها با احساس"بي‌فايده بودن" تمام اين‌ها دست و پنجه نرم مي‌کند. پرسيدم که منظورش بي‌هوده بودن نوشته‌هاي خودش است يا نقش کلي ادبيات در جامعه.
- به نظرم بيش‌تر نويسنده‌ها با اعتقاد به تغيير جامعه با نوشتن کارشان را شروع مي‌کنند و وقتي که نتيجه‌اي نمي‌بيند احساس شکست مي‌کنند. اما بعد اين سوال پيش مي‌آيد که اساسا چرا فکر کرده بودند که بايد چيزي را عوض کنند؟ اما در حال کارشان را ادامه مي‌دهند.
به خانم لسينگ گفتم که نوشته‌هاي او خيلي‌ها را تغيير داده است و هر شخص هرچقدر هم منزوي باشد بازهم جزيي از جامعه است. به نظر من نوشته‌هاي او در خلا به وجود نيامده‌اند بلکه از نوشته‌هاي معاصران اديب و غيراديب او تاثير گرفته‌اند و متقابلا نوشته‌هاي آن‌ها راهم قوي کرده‌اند. رونالد لينگ، آبراهام ماسلو، باکمينستر فولر، بري کامونر- و بسياري از منتقدان "جامعه خود ويران‌گر".
خانم لسينگ گفت: با اين حال هر کسي ممکن است گاهي به فکر فرضيه هدف اصلي ادبيات بيفتد. آيا چيزي تغيير کرده آيا چيزي تغيير خواهد کرد؟ نتيجه تمام اعتراض‌ها در آمريکا به جنگ ويتنام چه بوده است؟
گفتم: به نظر من تغييري رخ داده، آگاهي مردم بالاتر رفته است.
خانم لسينگ با احترام به اظهار نظر من گوش داد اما معلوم بود آن را قبول ندارد. درادامۀ حرفش گفت معمولا نوشته‌هاي روز تاثير چنداني روي او ندارند و تلاش هم نمي‌کند هر چه را نوشته مي‌شود بخواند. از من پرسيد کدام نويسنده‌هاي انگليسي را دوست دارم و وقتي گفتم از کتاب ايالات آزاد نوشته نايپل خيلي خوشم آمده است تائيد کرد:
- نايپل نويسنده خيلي خوبي است. اما يک جورايي من اصلا به او احساس نزديکي نمي‌کنم مثل آن احساس آشنايي که با کسي مثل ونه‌گت دارم. با اين که درباره قسمتي از دنيا مي‌نويسد که من خيلي خوب مي‌شناسم، آفريقا.‌
از نويسنده‌هاي جوان انگليسي که من تحسين‌شان مي‌کردم فقط يک اسم براي خانم لسينگ آشنا بود. مارگارت دربل. نوشته‌هاي خانم دربل را دوست داشت اما هنوز "چشم سوزن" را نخوانده بود. به او گفتم که به نظرم اين رمان مايه‌هاي مهم نوشته‌هاي خود او را دارد "آفريدن" هوشيارانه مجموعه‌اي از ارزش‌ها که مردم بتوانند با آن زندگي کنند، اگرچه در دنياي ويران شهري.
خانم لسينگ گفت: خوب چه مي‌توان کرد چه ادبيات چيزي را تغيير بدهد چه ندهد ما راه‌مان را ادامه مي‌دهيم.
از آپارتمان خانم لسينگ که بيرون آمدم ، وقتي از تپه پايين مي‌رفتم تا به ايستگاه قطار زيرزميني برسم، بيش‌تر از وقتي که به آن‌جا آمده بودم احساس تعليق و غير واقعي بودن داشتم. به نظر من اين يکي ازتناقض‌هاي عجيب دنيا است. بيش‌تر نوابغ( کلمه‌اي که به کار بردن آن جسارت مي‌خواهد اما گاهي لازم است) خودشان و جايي را که در تاريخ دارند باور ندارند. به ندرت آدم‌هايي مثل يتس پيدا مي‌شوند که به نظر مي‌آيد نه تنها با خلاقيت خودشان بلکه با سرنوشت‌شان هم کنار آمده‌اند. دوريس لسينگ اين خانم گرم باوقار که سريعا آدم را جذب مي‌کند، کسي که من دوساعت با او بودم هنوز خودش باور ندارد دوريس لسينگ است.
براي همين گمان مي‌کنم طبيعي است که نداند "دفترچۀ طلايي"( کتابي روشن‌گر که از مترقي‌ترين نوشته‌هاي "آزادي‌خواهانه" زنان در زمان خود جلو بوده ) براي زنان نسل من چه معنايي داشته است. داستان‌هاي کوتاه‌اش چطور مسائل بسيار خصوصي زندگي زنان را با مهارت به تصوير کشيده‌اند و آگاهي خواننده را بالا برده‌اند.هرگز نخواهد توانست ميزان تاثير "شهر چهار دروازه" را اندازه‌گيري کند رماني که نوشتن‌اش براي او حتما بسيار مشکل بوده چطور آگاهي همه ما را به فاجعه محيط‌زيستي که با آن روبه‌رو هستيم بالا برده است. اين کتاب نه تنها خود ويران‌گري جامعه ما که منتقدانش را"ديوانه" قلمداد مي‌کند نشان داده، بلکه به ما ياد داده که سبک رمان باز چه امکانات گسترده‌اي دارد. رمان‌هاي خانم لسينگ که در لايۀ خارجي تجربي نيستند در تلاش براي بيدار کردن وجدان خفته ما عميقا تجربي و کاشفانه هستند.
کتاب‌‌هاي او به خصوص مجموعۀ مارتا کوست، "دفترچۀ طلايي" و "دستورالعمل سقوط به جهنم" تکامل روحي قهرمان داستان را نشان داده‌اند و خواندن آن‌ها خواننده را متحول مي‌کنند. به نظر من بزرگ‌ترين نويسندگان بر ما با تاخير تاثير مي‌گذارند و ممکن است سال‌ها طول بکشد تا پي ببريم نوشته‌هاشان با ما چه کرده‌اند. دوريس لسينگ با حساسيت خاصي که دارد از تجربيات عميق خودش، از فرديت خودش، مي‌نويسد اما در عين‌حال نوشته‌هايش تصويري از کل زمانه است. اين هديه‌اي است که نمي‌توان آن را تجزيه و تحليل کرد، فقط مي‌توان به آن احترام گذاشت.


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI2004
تاريخ ارسال : سه شنبه 21 اسفند 1386
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
هزارويک شب از نگاه محمد بهارلو - محمد بهارلو

نه به طاعون - آلبر کامو

دریافت تجربه‌ها - محمدبهارلو

نوشتن صبر ایوب می‌خواهد - هوشنگ گلشیری

پیوند ژورنالیسم و داستان‌نویسی - گابریل گارسیا مارکز

دشواری‌های ترجمه«ضد خاطرات» مالرو - ابولحسن نجفی و رضا سیدحسینی

بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate