برگردان: سهراب ميرزا عابديني
زمان گفتگو: 24/10/2001 ، سه شنبه، ساعت 9:20 کانال ABC
از دهۀ 60 ، زماني که دوريس لسينگ 1 کتاب معروف "دفترچۀ طلايي"2 را نوشت او را به عنوان يکي از پيش کسوتان فمينسيم ميشناسند. خانم لسينگ هماکنون 81 سال دارد و هنوز مينويسد. در آخرين کتابش "روياي شيرين"3 نگاهي به اثرات جنگ بر خانوادهها و دوستي بين انسانها مياندازد.
جنيفر بايرن گفتگوي خود را با طرح اين سوال شروع ميکند که "آيا مردم امروز درک ميکنند جنگ واقعا ً به چه معناست؟" .
لسينگ: نه، به نظر من نسل جديدي که به وجود آمده جنگ را فقط در برنامههاي تلويزيوني و فيلمهاي جنگي ديدهاند وآنها... من نميدانم چرا جنگ اينقدر برايشان جذاب است... و اين خيلي... آنها اصلا ً نميدانند راجعبه چه چيز حرف ميزنند. البته اين خيلي سناريوي خوبي است که خودم را خيلي بيگناه و پرهيزگار نشان دهم و شعارهاي قشنگ از خودم بگويم. ولي واقعا ً باعث دلسردي من هستش؛ چون خودم در جنگ زندگي کردهام آن هم بيش از يک بار و... اين را درک کردهام که جنگ واقعا ً قدرتمند است و بر انسانها غلبه پيدا ميکند،... و باعث ميشود مردم ديگر فکر نکنند و فقط شعار بدهند که اين موضوع خيلي ترسناک است!
بايرن: مادام ، ميخواهم بگويم که شما خيلي با طعنه از قدرت "ايسم" مينويسيد... ميدانيد گو اينکه کمونيسم باشد يا .. فمينيسم ... يا ايدهآليسم و همچنين ژورناليسم. ميدانيد که واژۀ ايسم ذاتا ً جاي شک و ترديد دارد؟
لسينگ: بله، من هم تقريباً همين فکر را ميکنم. ما دايم در حال دستهبندي هستيم و ميخواهيم افراد را درون اين دستهها که لزوما ً هم به آن تعلق ندارند قرار دهيم. مثلا ً ايدهآليسم... ميدانستيد هيتلر ايدهآليست بود. تا به حال راجعبه نقشههايش براي هزار سال حکومت رايش چيزي شنيدهايد؟ ... يا موسيليني ... من هيچ شکي ندارم که رفيق استالين هم لحظههايي به ايدهآليسم انديشيده است البته نه زياد. ولي براي لنين همان پير آدمکش هم ...
بايرن: شما فکر ميکنيد براي چه ما اينقدر اين افراد را دوست داريم ؟
لسينگ: آه، ميدانيد، ما متأسفانه آدمهاي قدرتمند را دوست داريم... بله دوستشان داريم. عاشق قدرت هستيم. مردان قوي يا افراد زيادي که حتي تجربۀ آنها را هم ندارند را نيز دوست داريم.
بايرن: آيا اين نااميدي شما از کمونيسم سرچشمه نميگيرد؟ که به همۀ ايسمها و ايدئولوژيهاي ديگر ظن بد پيدا کردهايد؟
ليسنگ: البته بدون تأثير نبوده، در اواخر دهۀ پنجاه ... کمونيسم شروع به فروپاشي کرده بود... و داشت مثل برجهاي دوقلوي نيويورک از درون فرو ميريخت . درست جلوي چشم ما و اين خيلي غيرعادي بود که هم با اين نوع نگرش زندگي کنيد و هم شاهد فروپاشيدنش باشيد.
بايرن:منفورترين شخصيت در رمان جديد شما به نظرم کمونيست باشد. که آدم «اهل منطق»ي هست ولي مطمئنا ً يک خوک آدم نماست.
لسينگ: همينطوره! يک زمان من با يکي از همين رفقا ازدوج کرده بودم. کمونسيتها ... جوجه رفيقها... آنها همه جا بودند. و همشون همين طوري هستند. بياندازه متعصب.
بايرن: اين عقيده را همان موقع هم داشتيد يا فقط نگاهي به گذشته است؟
لسينگ: بله، من ميدانستم، ميدانيد بايد راهم را به بيرون باز ميکردم. شما سعي ميکنيد با يک فرد 150% کمونيست ازدواج کنيد که واقعا ً امري ... ولي فراموش نکنيد که...
بايرن: الان بيان کردن افکارتان آسانتر شده است يا سختتر؟
لسينگ: آسانتر. الان هيچ کس نيست شما را به خاطر بيان کردن حرفهاي دلتان به زندان بياندازد... يا حکم سکوت به شما بدهند و من خوشبختانه تو اين کشور مسلمان هم نيستم چون الان وضع بدي دارند.
بايرن: با اين همه وقتي افکارتان را راجعبه فمينيسم بيان ميکنيد، فريادهايي بلند ميشود که... فريادهايي که... شما را يک زن بد طينت لقب ميدهند.
لسينگ: بله، ميدانم، خوب من نصف چيزهايي را که بايد ميگفتهام هنوز نگفتهام... و بيشتر اوقات مردم دنبال يک فرصت ميگردند که از راه عقلاني خودشان را عصباني کنند. خوب من هم اين فرصت را بهشان ميدهم.
بايرن: پس واقعا ً چه چيزي را گفتهايد؟
لسينگ: چيزي را که واقعا ً گفتهام... يا چيزي که قرار بوده بگويم، راجعبه فرهنگي بود که در آن مردها خود به خود سر جايشان نشانده ميشوند و واقعا ً از اين لجم ميگيرد. ما الان فرهنگي داريم که ديگر جرئي از زبانمان شده است... تبليغات... برنامههاي راديويي کنف کردن مردها... و من ميگويم زمان آن رسيده که ديگر اين دوره را تمام کنيم. البته فکر نميکنم اين موضوع باشد که مردم را عصباني کرده است.
بايرن: خوب، ميتوانم بگويم، چيزي بود که سطر اوّل روزنامههاي استراليا شده بود.
لسينگ: جدي؟!
بايرن: بله، گفته بوديد که احمقترين و بيسوادترين زن ميتواند از بهترين و باهوشترين مرد انتقاد کند و هيچ کس هم شاکي نخواهد شد.
لسينگ: به طور دقيقتر گفته بودم...من ميخواستم بگويم...
بايرن: همينها را گفتيد ديگر؟
لسينگ: پاي حرفم هم ميايستم. ميدانيد وقتي جوان بودم... دختر گستاخي بودم که هميشه با مردها درگيري داشتم. ميگفتم که "چرا در حق من لطف ميکنيد؟" من يک دختر سادهلوح نيستم. ولي آنها اصلا ً تو باغ نبودند که من دارم راجعبه چي حرف ميزنم. جزئي از فرهنگشان شده بود."منظورش چه بود؟" خوب، هيچ زني هم اين کار را نميکرد و متوجه هم نبودند که دارند چه کار ميکنند. من نميفهمم که چرا ما هم بايد به همان اندازه بد بشويم. همان طور که بعضي از آنها هنوز هم هستند. وضع وحشتناکيست...چيزي که... وقتي در مدرسه بودم... واقعا ً درکش کردم. يک... تاريخ... ده، نه، ساله... که معلـّم جوان فمينيستي به بچّهها ميگفت در طول تاريخ بيشتر جنگها براي اين رخ داده است که مردها ذاتا ً وحشياند. حالا شما ميتوانيد صحنهاي را تصور کنيد که ... در آن دختربچّههايي.. بسيار خودبين و به خود مغرور وجود داشتند و پسرهايي که ترسيده بودند و دستپاچه شده بودند. البته من فکر ميکردم اين موضوع به کل مدرسه سرايت کرده بود. تعجبي نداشت که چرا پسرها اين قدر تو مدرسه بد ميآوردند وقتي زني بود که هميشه دماغشون را به خاک ميماليد.
بايرن: فکر ميکنيد چرا... يا چه عاملي باعث شد شما فکر کنيد که فمينستها مردها را سر جايشان نشاندهاند... چرا اينقدر از راه خشونت؟
لسينگ: خوب، آنها خيلي وقته که کنف شدهاند. و حالا ميخواهند جواب بدهند... بيشتر شبيه يک انتقام ساده است. و من مطمئنم نميدانند که چهقدر حال به هم زنند. چهقدر زن هرزه توسط جنبشهاي فمينستي به وجود آمد. واقعا ً ترسناکه. ولي چيزي که در ادينبرو (Edinbrough) ميخواستم بگويم..اين بود که تمام آن جنبشهاي دۀ 1960 فقط يک انقلاب سکسي بود و زياد وضع زنها را بهبود نبخشيد... با همۀ خوشيهاش، خدا ميداند. ولي وقتي يک دختر بودم... يک سرمشق داشتم که بهمان ميگفت دخترها برويد بيرون و براي کارتون ادعاي حقوق مساوي بکنيد و فرصت برابر .. و مراقبتهاي خوب... و آنگاه با مردها مساوي خواهيد شد. هم اکنون زمان زيادي از جنبشهاي زنان ميگذرد که هر کدام از اعضاي آنها راجعبه عوض کردن قانون و... جنگيدن... تفکــّر کردهاند و تصديقشان کردند، همان جنگهاي مسخرۀ قديمي... خوب ما ديگر اين کارها را انجام نميدهيم. قبلتر اعتقاد داشتند خيلي زيباست اگر يک دختر زندگي سکسي خوبي داشته باشد و ميگفتند شانس هم خيلي خيلي يارش باشد! ولي اين چيزي را تغير نميدهد.
بايرن: بايد اعتراف کنم يک لحظۀ بسيار دوستداشتني در کتاب شما هست، وقتي راجعبه سردبير زن يک مجله صحبت کردهايد که وقتي بهش اطلاع دادند يک زن حامل ويروس مالارياست واقعا ً حسابي قاطي ميکند و ميگويد..لعنتيها... فاشيستها... اين افتضاحه!
لسينگ: من اين را از خودم در نياوردم.
بايرن: واقعي هستش؟
لسينگ: قطعا ً.
بايرن: او فکر ميکرد که دارند جدي جدي راجعبه جنسيتش دروغ ميگويند؟
لسينگ: دقيقا ً.
بايرن:خوب پس شما ميگوييد زنها دارند اين جنگ جنسيتي را ميبرند يا اصلا ً بردهاند؟
لسينگ: نميدانم اين را ميتوان پيروزي دانست يا خير. من بيشتر نگران بچّهها هستم.... پسرها که واقعا ً دوران بدي را پيش رو دارند. ميدانيد... مردها هم زمانۀ بدي را تجربه ميکنند ولي ميتوانند مبارزه کنند... امّا بچّهها نميتوانند. فکر ميکنم زنها بايد اين موضوع را در خاطر نگه دارند.... و همچنين غريزۀ مادريشان را از ياد نبرند و از پسر بچّههايشان مرقبت کنند.
بايرن: فکر ميکنيد اگر خودتان پسر نداشتيد ميتوانستيد اين احساسات عميق را درک کنيد؟
لسينگ: يک حسي دارم که به من ميگه بله ميتوانستم.
بايرن: فکر ميکنيد چرا فمينيستها دوست دارند شما به عنوان يکي از سخنگوهايشان باشيد؟
لسينگ: به خاطر کتاب "دفترچۀ طلائي". همينه. وقتي اولين بار منتشر شد به عنوان يک رسالۀ فمينيستي بهش نگاه کردند.
بايرن: يعني ميگوييد نبود؟
لسينگ: خوب من فکر ميکردم نباشد... چون بيشتر به عنوان يک سند تاريخي بهش نگاه ميکردم.
بايرن: ايسم يا ايدئولوژي خاصي هست که الان شما در سن 81 سالگي بهش اعتقاد داشته باشيد؟
لسينگ: خوب، تنها چيزي که الان بهش اعتقاد دارم اين است که مردم بايد قبل از اين که هر شعاري را با فرياد به گوش همه برسانند بهش فکر کنند؟
بايرن: هر شعاري؟
لسينگ: درسته و... شايد شما فکر کنيد خواستۀ کوچکيه ولي نيست. کافيه نگاه کنيد چهقدر مردم راحت شعار ميدهند.
بايرن: از آنجايي که هر کس پا به سن ميگذارد و عاقلتر ميشود...
لسينگ: نه، اين را نگوييد.
بايرن: نه؟ اين جور نيست؟
لسينگ: نه، نه.
بايرن: الان تحمّل بلاهت و سادگي آدمها برايتان سختتر شده است؟
لسينگ: نه سختتر نيست... فقط درک ميکنيد که خودتان هم قبلا ً انجامش دادهايد و اين جاي ناراحتي دارد که آنها خل بازيهاي ما را تکرار ميکنند. ولي ظاهرا ً اين طرح و نقشۀ زندگي هست. فقط خدا ميداند که چرا هيچکس از نسل قبل چيزي ياد نميگيرد.
بايرن: ولي اين بخشي از دوران جواني نيست؟ بيخيال تاريخ بودن؟
لسينگ: خوب نبايد تصديقش هم بکنيم.
بايرن: از شما نقل شده که گفتهايد؛ نوشتن کاريست که بايستي حتما ً انجامش بدهيد، آيا در سنّ 81 سالگي هم همينطور هست؟
لسينگ: من فقط يک داستانسُرا هستم. مجبورم... و بايد باشم. وقتي نمينويسم حال خوشي ندارم. نياز دارم که بنويسم. فکر ميکنم يک جور توازن رواني ايجاد ميکند و اين موضوع فقط براي نويسندهها نيست... براي هر کسي ميتواند صادق باشد. هميشه اينطور فکر ميکردم که يک قدم با جنون فاصله داريم و به چيزي احتياج داريم که تعادل را به ما برگرداند.
بايرن: و اين وسيلۀ توازن شماست؟
لسينگ: دقيقا ً.
بايرن: آيا نگهش ميداريد... منظورم تعادلتون نيست، نوشتن را ميگويم، ادامه ميدهيد؟
لسينگ: بله ادامه ميدهم. تا آنجا که بتوانم.
بايرن: به شما لقب تشريفاتي "بانو" (Dame) پيشنهاد شد، چرا قبول نکرديد؟
لسينگ: بانوي امپراطوري انگلستان؟ درسته که من بزرگ شدۀ يک منطقۀ مستعمره نشين بودهام... ولي کلا ً ازش متنفرم . عمر زيادي از جوانيام را صرف پاک کردن اين لکه کردم. و ديگر براي يک آدم پا به سن گذاشته منظرۀ جالبي نيست که دست بوسي کسي را بکند که عادت به گاز گرفتن دارد. پس نه... گفتم نه. بعد هم پيشنهاد کردند که آيا دوست دارم لقب تشريفاتي همراه افتخاري را داشته باشم؟ که من هم قبول کردم چون هيچ لقبي به آدم اضافه نميشود. منظورم اينست که کي دوست دارد "بانو " ناميده بشود؟
بايرن: تقريبا ً بعيد هست. دوريس لسينگ واقعا ً از شما متشکرم. ممنون.
لسينگ: من هم لذت بردم. متشکرم.
منبع : سايت Foreign Correspondent
پانوشت:
۱) Doris Lessing
۲) Golden Notebook
۳) Sweetest Dream