خانه گفت‌وگو با ديباچه گفتگو با ديگران بايگاني
گفتگو با ميشل بوتور

گفت وگوی رامين جهانبگلو با ميشل بوتور

برگردان: حسين سامعي



o شما در سال 1926 در من آن باروئل به دنيا آمده ايد. اما دوران کودکي و جوانيتان را در پاريس گذرانديد.از آن سالها چه خاطراتي داريد؟ سالهاي پيش از جنگ جهاني دوم.


از سالهاي پيش از جنگ خاطرات زيادي دارم. از ميان اين خاطرات مي توانم به نمايشگاه جهاني سال 1937، جبهه مردمي، و بويژه فکر و خيال جنگ اشاره کنم. جنگ نزديک مي شد. هنگامي که آغاز شد، خيال ما را راحت تر کرد. اما تا آغاز بشود خيلي طول کشيد.


o از کتابهائي که در آن زمان بر شما اثر گذاشت خاطره اي داريد؟


در کودکي کتابهايي خواندم که بر من تاثير بسيار نهادند، مانند کتابهاي ژول ورن و هزارويک شب. بعدها، در دوران جنگ جهاني دوم، آثار نويسندگان قرن نوزده و کمي هم آثار نويسندگان قرن بيست فرانسه را مي خواندم. اما در دوران اشغال نلزيها پيدا کردن کتابهاي نويسندگان قرن بيستم دشوار بود. موفق شديم بعضي از مشکلات را حل کنيم. موقعيت ما تا حدودي به موقعيت روسها در زمان رژيم کمونيستي شباهت داشت، يعني تعداد کتابهاي در دسترس کم بود، اما تعداد زيادي کتابهاي ممنوع، بويژه کتابهاي کمياب، پنهاني دست به دست مي چرخيد.


o آيا با دوستانتان جلسه هاي دانشجوئي هم داشتيد؟


در زمان اشغال هنوز واقعا دانشجو نشده بودم. دبيرستان مي رفتم، کلاس فلسفه داشتم، و پيشاهنگ بودم. از اين رهگذر دوستان زيادي پيدا کرده بودم. جلسه هائي هم داشتيم که با گذشت زمان اهميت بيشتري پيدا مي کرد.


o آيا در ميان اين دوستان افراد سرشناس نيز بودند؟


ميان اين دوستان نه، اما در دوران دانشجوئي در سوربن با افراد بسيار مشهوري دوست بودم. اما اين به دوران پس از جنگ مربوط مي شود.


o آيا بعد از جنگ به تحصيل فلسفه پرداختيد؟


ابتدا مي خواستم ادبيات بخوانم، اما زبان لاتين ويوناني ر ا خوب نمي دانستم. اين بود که سراغ فلسفه رفتم. در دوران تحصيل با اشخاص مشهوري مانند ژان فرانسوا ليوتار و ژيل دلوز آشنا شدم.


o استادان شما چه کساني بودند؟


استادان زيادي داشتم. اما دو نفر از آنها بر من بسيار تاثير گذاشتند. يکي گاستون باشلار و ديگري ژان وال. باشلار در سوربن استاد فلسفه علم بود. براي ژان وال اهميتي زياد قائل بودم. او از من خواست به کالج فلسفه بروم. در آغاز منشي اين کالج بودم و سپس فعاليتهايم بيشتر شد.


o آيا تحت تاثير ژان وال بود که به اگزيستانسياليسم گرايش پيدا کرديد؟


بله. البته بعد از دوران اشغال، شخصيت سارتر بسيار مورد توجه بود. او با همه مشکلات، کتاب هستي و نيستي و دو نمايشنامه به نامهاي دربسته و مگسها را منتشر کرده بود. اين عمل بسيار متهورانه بود، زيرا در نمايشنامه هايش کنايه هايي بسيار روشن در مورد وضعيت اشغال نازيها وجود داشت. ماموران سانسور به مفهوم آنها پي نبرده بودند. به همين دليل به محض پايان اشغال، سارتر اهميت بسيار يافت. اين اهميت پس از آزادي بيشتر شد. او استاد فلسفه همه فرانسه شده بود و بر همه ما نفوذ بسيار داشت.


o کمي از تجربه هايتان در« کالج فلسفه» بگوئيد. آيا اين تجربه ها بعدا در کارهاي ادبيتان موثر بود؟


اين موسسه درآغاز «کالج فلسفه» ناميده مي شد، اما پس از مداخله وزير آموزش و پرورش، نام آن به «سمينارهاي فلسفي» تغيير کرد. درمدتي که منشي آن کالج بودم، در همه کنفرانسها شرکت مي کردم و با افراد جالبي از هر گروه آشنا شدم که چيزهاي زيادي به من آموختند.


o افرادي مانند سارتر يا گابريل مارسل به کالج فلسفه رفت و آمد مي کردند؟


افرادي مانند سارتر خير. سارتر درآن زمان بسيار مشهور بود. اما گابريل مارسل را بسيار خوب مي شناختم. در دوران آزادي، شبها جلساتي در خانه اش برپا مي کرد که درآنها به بحث و گفتگوي فلسفي مي پرداختند. من به طور منظم به خانه گابريل مارسل مي رفتم.


o آيا هنوز آثار فلسفي مطالعه مي کنيد؟


خيلي کم. گاهي آثار فيلسوفان را مي خوانم، اما به عنوان نويسنده.آنچه در آثار اين نويسندگان براي من جالب است، شيوه نگارش و تخيل آنهاست.


o بيشتر آثار کلاسيک را مطالعه مي کنيد يا آثار معاصران را؟


از نويسندگان معاصر زياد نمي خوانم و چندان در جريان فلسفه امروز نيستم. پس از پايان تحصيلات، از فلسفه دور شدم. بنابراين از مشاهير کنوني فلسفه اطلاع چنداني ندارم. با رفقاي قديم روابط دوستانه اي دارم، اما نه با ديگران. بنابراين خود را در زمينه فلسفه چندان ذي صلاح نمي دانم. فقط گاه گاه کتابهاي فيلسوفان قديمي را از نظر ادبي بررسي مي کنم.


o در فاصله گرفتن ليسانس فلسفه و ورود به دنياي ادبيات به عنوان رمان نويس، چه اتفاقي افتاد؟


پس از گرفتن ليسانس چند سالي براي گرفتن آگره گاسيون فلسفه تلاش مي کردم. در اين مدت با افرادي مانند ليوتار و لاپورت کار مي کردم. و بعد آرزوهايم نقش برآب شد و در امتحان آگره گاسيون رد شدم. با اين حال، در دبيرستان سانس دبير فلسفه شدم و سپس به مصر رفتم و در يکي از دبيرستان هاي آنجا به تدريس پرداختم.


o براي چه مدتي؟


يک سال. البته قرارداد دوساله بسته بودم، اما در پايان سال اول مطلع شدم که مي توانم به عنوان مربي دانشگاه به منچستر بروم. البته اين تغيير محيط بسيار مشکل بود، اما از نظر حرفه اي برايم اهميت بيشتري داشت. در انگلستان کار روي اولين رمانم، گذرگاه ميلان، را شروع کردم.


o کدام نويسندگان شما را در رسيدن به فاصله نقادانه از تمدن فرانسه ياري دادند؟


از نويسندگان انگليسي کتابهاي زيادي خواندم. همينطور از نويسندگان آلماني و سپس ايتاليلئي و اسپانيائي. اما در آن زمان نويسنده اي پيشواي فکري من نبود. در دوره تحصيل فلسفه شديدا تحت تاثير برگسون بودم، شيفته برگسون بودم. در دوران تحصيل فلسفه و پس از آزادسازي کشور، در حدود سالهاي 1946، نفوذ سارتر از همه بيشتر بود. براي آگاهي در مورد سارتر، آثار گابريل مارسل را خواندم. در همين دوران مطالعه کتابهاي هايدگر و هوسرل را شروع کردم. اينها در آن زمان بيش از ديگران نفوذ داشتند. در زمينه ادبيات، سوررئاليسم نفوذ داشت و من اهميتي زياد برايش قائل بودم.


o آيا با آندره بروتون آشنائي داشتيد؟


بله، آشنائي من با سوررئاليسم از طريق کتابهايي آغاز شد که در زمان جنگ مخفيانه به دستم مي رسيد و پس از آن از طريق برخي از دوستان. درضمن آدمهايي را مي شناختم که با گروه سوررئاليستها آشنائي داشتند. من هرگز جزو سوررئاليستها نبود م، اما بسياري از آنها را مي شناختم. هنگامي که بروتون از سفر آمريکا بازگشت ، با او ملاقات کردم و هميشه با او روابط بسيار گرمي داشتم. با وجود اين جزو گروه سوررئاليستها نشدم. بروتون با من بسيار راحت تر صحبت مي کرد تا جوانهاي گروهش. بر من نفوذ زيادي داشت. بروتون کاتاليزور خواندن بود. کاتاليزوري که چشم را به روي چيزهايي غير از آنچه رشته کلام نشان مي دهد مي گشود.
o در مصاحبه اي در مقدمه کتاب «اقدامات لازم» گفته ايد: «آنچه بيش از همه مرا از سوررئاليستها متمايز مي کند، اهميتي است که من، برخلاف بسياري از آنها، براي ابتذال روزمرگي قائلم.» منظورتان از اين حرف چه بوده است؟


شعر سوررئاليستي در جستجوي شگفتي است، به اين معنا که در جستجوي برخوردي غيرمعمول با اشيا و کلمات است. من هم همينطور، اما من به درون آنچه اين برخورد از آن توليد مي شود اهميت مي دهم، به ابتذال، به ملال، به آنچه ايجاب مي کند دنبال چيز ديگري باشيم.


o به نظر من ميان شما و سوررئاليستها وجه افتراقي نيز وجود دارد. آندره بروتون در «بيانيه سوررئاليسم» از «برهم نهادن تصاوير فهرست» انتقاد مي کند، ولي به نظر من اين گونه تصاوير از نظر شما مثبت هستند، شما تمايل داريد تصاوير و مفاهيم را با کلمات دسته بندي کنيد.


بله اينها بسيار متناقضند، زيرا در درون گروه سورئاليستها، کار اصلي پيکره برداري و وصله چسباني بود، و وصله چسباني، برهم نهادن تصاوير فهرست بود. بروتون بر اطرافيانش بويژه بر نقاشان نفوذ زيادي داشت. بعضي مانند مارکس ارنست معتقدند که او بر من بسيار تاثير گذاشته است. وصله چسباني اهميت زيادي داشت. به همين دليل تصاوير فهرست بايستي مورد توجه بروتون قرار گرفته باشد اما، درواقع، فقط در بعضي متنها توجه او را جلب کرده است.


o فکر مي کنم شما آگاهانه سنت رمان نويسي کلاسيک و شيوه هاي بيان آن را ناديده مي گيريد. آيا مي توان گفت که شما نويسنده اي درحال تحول هستيد؟ هرچند روايي بودن کارتان، حالت ساختار دهنده موقتي دارد.


بله، دقيقا همين طور است. هميشه کوشيده ام به زمان وفضا، و بي شک به رفتار انسانها و شيوه تفکرشان، نظم بدهم. به عقيده من نوشتار داراي قدرت است و اين توانائي بسيار اهميت دارد، اما همه چيز درآن خلاصه نمي شود و نمي توان به نوشتار محدود بود.


o نوشتن براي شما به چه معنايي است؟


من براي نوشتن تعريف بسيار ساده اي دارم: کلماتي را روي کاغذ يا چيز ديگر نوشتن.


o اما اين تسلط بر حرکت در آثار شما اين توقع را نيز ايجاد مي کند که نويسنده را از تصوير دور نگه داريم.


منظورتان چيست؟


o مثلا وضعيت تقسيم شدن نويسنده بين ضمير «من» و «شما» در يکي از کتابهايتان به نام «تغيير» (La modification ).
بله، درست است که در متن کتاب «تغيير»، نويسنده مستقيما آشکار نمي شود، اما در کتابهاي ديگر از اين کار اجتناب کرده ام، کتابهائي که مجبور بودم از خودم سخن بگويم وتوضيح بدهم که چرا اشيا را اين طور يا آن طور مي بينم.
دردل کتابهاي من اغلب نوشته هايي در مورد خودم وجود دارد. در چهارتا از رمانهايم اين کار را به روش مستقيم انجام نداده ام، اما در نوشته هاي بعدي ناچار بودم از خودم بگويم، نه به دليل خودبيني بلکه براي بهتر نشان دادن آنچه در باره اش سخن مي گويم.


o نوشتن را چگونه شروع کرديد؟


خيلي طبيعي، اما با مبارزه بسيار با نوشته هايم. بسيار نوشتم، اما در نوشتن آنچه نوشته ام با مشکلات زيادي روبرو بودم. نگاهي به کتابهائي که نوشته ام نشان مي دهد که شخصيتها به سادگي سخن مي گويند. مطمئنا دراصل نوعي سادگي وجود داشته است؛ به عبارت ديگر، من بسيار صحبت مي کنم و کلماتي به کار مي برم که با حالت من نزديکند. اکنون نيز دشواريهاي بسياري دارم و روي نوشته هايم زياد کار مي کنم و اين دقيقا به دليل مشکلاتي است که لحن گفتار به وجود مي آورد. به تکنيک هايي اندکي شبيه به تکنيک هاي شعر قديم احتياج دارم که به من کمک کند بنويسم و تصور خود را به کار گيرم. به همين دليل نوشته هايم بسيار پرکار است. آنها را زياد اصلاح و ويرايش مي کنم. هميشه همين طور بوده است. اين نيز يکي از مسائلي است که بين من و سوررئاليسم فاصله مي اندازد. من هم مي توانستم مانند آنها شيوه نگارش اتوماتيک (ecriture automatique ) را در پيش بگيرم، اما نمي توانم اشيا را در آن حالت رها کنم. ممکن نيست. هميشه نياز دارم نوشته ام را ويرايش کنم، هرروز بيش از پيش.
به همين دليل نوشته هايم طرح ريزي زيادي دارند. هدف از اين طرح ريزي، رسيدن به حالتي طبيعي است، اما اين حالت پس از کار بسيار به دست مي آيد.


o براي نوشتن يک کتاب چقدر وقت مي گذاريد؟


به خيلي چيزها بستگي دارد. در نخستين کتابهايم به محض تمام شدن يک کتاب، کتاب بعدي را شروع مي کردم. اما بعضي طرحها ده سال وقت مرا گرفت تا تحقق پيدا کند. هرچه از عمرم مي گذرد، اين کار وقت بيشتري مي گيرد. اکنون روي کتابهائي کار مي کنم که سي سال از تاريخ طرحريزي آنها مي گذرد.


o انبوه خوانندگان فرانسه زبان شما را به نام نويسنده رمان «تغيير» مي شناسند که در سال 1957جايزه « رونودو»(Renaudot ) را به دست اورد. امروز در نگاه به گذشته اين کتاب را چگونه مي بينيد؟


اين کتاب از همه کتابهايم معروف تر است. کتابي است براي جوانهاي دبيرستاني. بيشتر آدمهائي که اين کتاب را خوانده اند، آدمهاي چهل ساله اي هستند که اين کتاب را در دوره دبيرستان خوانده اند. بعضي از مقامهاي دولتي يا اعضاي انجمن شهر وقتي مرا مي بينند مي گويند کتاب تغيير را در دوره دبيرستان خوانده اند. اين تنها کتاب من است که چنين اقبالي يافت. البته اين مسئله برايم اهميت زيادي دارد، چون بعضي کتابها فراموش مي شوند. عده اي اين کتاب را ملال آور مي دانند و برخي تحت تاثير آن قرار مي گيرند. اميدوارم ساير کتابهايم نيز چنين سرنوشتي داشته باشند.


o تصور نمي کنيد چنين اقبالي داشته باشيد؟


به هيچ رو. اين کتاب اقبال زيادي داشت.


o اما سومين رمان شما بود.


بله. اکنون يکي از کتابهايم را به نام «کاربرد زمان» (L’Emploi de Temps) به عنوان کتاب درسي منتشر کرده اند. اين کتاب مقدم بر رمان تغيير است. امسال، کاربرد زمان، براي امتحان آگره گاسسيون ادبيات مدرن تعيين شده است. و در دو سال آينده در برنامه کنکور ورودي «دانش سراي عالي» قرار مي گيرد.در نتيجه بسياري از جوانها موظف مي شوند کاربرد زمان را بخوانند. از اين رهگذر بسياري نيز دلتنگ مي شوند، اما کسان ديگري نيز هستند که اين کتاب قاعده اي خواهد شد براي شيوه نگاهشان به اشيا. براي من لذت بزرگي است که اين کتاب چنين سرنوشتي پيدا کند. اميدوارم ساير کتابهايم نيز چنين اقبالي پيدا کنند.


o هنگامي که نويسنده اي شهرت جهاني مي يابد چه احساسي نسبت به خود پيدا مي کند؟


تصور نمي کنم چندان مشهور باشم. ممکن است نام من شناخته شده باشد، اما کتابهايم بيش از من شناخته شده اند.


o برگرديم به آثارتان. هنگام مطالعه «تغيير» خواننده احساس مي کند شما با نويسندگاني چون کافکا، پروست، و جويس از نظر فکري نزديک هستيد.


بله، من آثار اين نويسندگان را در پايان جنگ مي خواندم. اينها نويسندگاني هستند که که کتابهايشان را با علاقه مي خواندم. در ان زمان، اين کتابها را بارها خواندم و کوشيدم تجربه ها و دانش اين کتابها را تا حد ممکن بيرون بکشم. در مورد جويس و پروست مقاله هايي نوشته ام، اما در مورد کافکا هيچ؛ زيرا هرگز فرصتي پيش نيامد. منظورم اين است که کافکا نيز از نظر من بسيار با اهميت است.


o پس از رمان «درجه» (Degre) که در سال 1960 منتشر شد ، شما با تکنيک هاي مونتاژ و وصله چسباني طرحهاي استريوفونيک به کمک شيوه نگارشي که از طبقه بندي هاي سنتي به دور بود، زمان را کنار گذاشتيد. دقيقا پس از رمانMobile فعاليت شعري را به طور جدي از سر گرفتيد. علت اين بازگشت به شعر چه بود؟


زماني که دانشجو بودم اشعار زيادي سرودم. شعرهايي که به شعر سوررئاليستي نزديک بود و در عين حال با آن تفاوت بسيار داشت. و هنگامي که نگارش نخستين رمان خود «گذرگاه ميلان» را شروع کردم، شعر گفتن را براي خود ممنوع کردم. زيرا مي خواستم تمام نيرويم را صرف رمان کنم. مي خواستم رمانم تا حد ممکن و به مفهوم عميق شاعرانه باشد و قصد داشتم در رمانهايم همه چيز را مطرح کنم. اما ناگهان همه اين تصميمات متوقف شد، زيرا انديشيدم که « نه، از رمان ديگر به جائي نخواهم رسيد» ! اين بود که دوباره به نگارش شعر پرداختم، بخصوص براي نوشتن کتابهائي درباره هنرمندان. متن هايي که مي توانست عکسها و تصاويري از هنرمندان مختلف را در بر بگيرد. در زمينه توصيف رشدي قابل ملاحظه پيدا کردم. توصيف اشيا، رفتارها، و مناظر براي رمان فراهم شده بود. اما پس از رمان Mobile اين توصيف رشد بيشتري يافت. از نظر من اين رمان نشان مي دهد چرا در مکانهاي مختلف به شيوه هاي مختلف مي انديشيم. کتاب اول من «نبوغ مکانها» (Le Genie Des lieux) نام دارد که مي تواند بين رمان{هاي} تغيير و درجه قرار گيرد. بخشي طولاني از اين کتاب به مصر اختصاص دارد. پس از آن، سفر به ايالات متحد مطرح مي شود که سوالات بسياري برايم ايجاد کرد. اين مسافرت مرا به اين شکل توصيف که در رمان Mobile ديده مي شود ترغيب کرد.
بعضي از مسافرتها برايم اهميتي زياد دارند. رمانهاي من بين دو سفر بزرگ تقسيم مي شوند: سفر به مصر و سفر به ايالات متحد. پيش از سفر به مصر چند مقاله و شعر دوران جواني نوشته بودم. پس از اين مسافرت، چهار رمان نوشتم. سپس در ژانويه 1960 به ايالات متحد رفتم. همزمان با اين سفر، جلد اول «فهرست» (Repertoire) و رمان «درجه» را منتشر کردم. فهرست را براي پاسخ به سوالاتي نوشتم که در مورد ديگر رمانهايم پيش امده بود.


o در رمان Mobile ايالات متحد را ايالت به ايالت معرفي مي کنيد. کمي شبيه اشيائ در حرکت کالدر (Calder). اجزا تکان مي خورند بدون آنکه بدنه جابجا شود.


بله، اسم اين رمان تا حدودي اشيائ در حرکت کالدر را به ذهن مي آورد. اين متن از بخشهاي کوچکي ساخته شده که مي توانند در ارتباط با يکديگر کنار هم قرار گيرند.


o در رمان Mobile مانند رمان « 6810000 ليتر آب در ثانيه » در مي يابيم که پيوندي مستقيم ميان نوشته شما و مسافرت وجود دارد و نوشته خود سفري مي شود در درون تصاوير. تا حدودي به شيوه نقاشي موندريان (Mondarian ) که درآن چهارگوشي روي يک ديوار نصب مي شود و باز رسم مي شود و تمام چهارگوشي را تشکيل مي دهد که موضوع نقاشي روي آن جاي مي گيرد.


بله، سفر در نوشته هاي من نقشي بسيار مهم داشته است. سفر به مصر و ايالات متحد. در رمانهايم نيز مضمون سفر بسيار مهم است. در «نبوغ مکانها» من به عنوان راوي حضور دارم که چندان براو تاکيدي نمي شود. کناري ايستاده ام و خواننده در تمام مدت در حال گردش است.


o همچنان سفر مي کنيد؟


بله، هميشه سفر مي کنم. براي سلامتي خوب است.


o از سخنان شما اين طور برداشت مي کنم که نقاشي براي شما نقشي بسيار مهم دارد. آيا خودتان هم نقاشي مي کنيد؟


بله، وقتي جوان بودم زياد نقاشي مي کردم و خيلي دوست داشتم نقاش بشوم. اما عاقبت نويسنده شدم. فکر مي کنم براي اين کار ساخته شده بودم. در نوشته هايم هميشه نوعي غم غربت نسبت به نقاشي و موسيقي وجود دارد، يعني دوست دارم نشان بدهم وبشنوانم. دوست دارم با نقاشي و موسيقي بر خواننده تاثير بگذارم. اين مسئله اهميت زيادي دارد و، در نتيجه، نوشته به خودش محدود نمي شود.


o در «فهرست» رمان را با برخي تابلوهاي قرن پانزدهم مقايسه مي کنيد؛ تابلوهايي که ترکيبي پيچيده دارند و رمز معماري پنهان آنها هرگز به طور کامل گشوده نخواهد شد. در اين صورت به نظر مي رسد که آثار شما به طور بنيادي از آثار ديگر رمان نويسان فرانسه، بويژه از طرفداران رمان نو مانند آلن رب گريه يا ناتالي ساروت متمايز مي شود.


بله، نوشته هاي من نسبت به ديگر رمان نويسان فرانسوي حالت بازتري دارد. اين را با اطمينان مي گويم.


o پس رمان نو امروز براي شما چه مفهومي دارد؟ آيا آن را فصلي قديمي از تاريخ ادبيات فرانسه محسوب مي کنيد؟


رمان نو مدتها پيش به فصلي قديمي از تاريخ ادبيات فرانسه تبديل شده است؛ فصلي غني و بسيار گيرا. رمان نو به آغاز دهه 1950 تا اوايل 1960 تعلق دارد. البته پيش از اين دوره پيشگاماني وجود داشته اند و پس از آن نيز ادامه دهندگاني اين راه را ادامه داده اند. رمان نو به معناي معمول کلمه، به آن زمان تعلق دارد. بيش از سي سال از آن دوره مي کذرد. بيش از سي سال است که رمان نو به پايان راه خود رسيده است. البته در آثار آن زمان چيزهاي بسياري وجود دارد که در اين دوره قابل طرح است...


o رمان نو را به عنوان يک مکتب، يک جنبش، به عنوان گروهي از افراد که يکديگر را مي شناختند، چگونه تعريف مي کنيد؟


رمان نو تلاقي افرادي بود از گروههاي مختلف با تحصيلات مختلف که سن و سال متفاوتي داشتند. اما همگي آنها براي ساختن چيزهايي که از جهاتي به هم شباهت داشت، نسبت به برخي چشم اندازهاي واقعيت معاصرحساس بودند، و به شکلي از ديگران متمايز بودند. اما هيچ شباهتي به گروه سوررئاليستها نداشتند. مي دانيد که سوررئاليستها هرروز دور هم جمع مي شدند، اما رمان نويي ها يکديگر را نمي شناختند. البته بعد از مدتي اين افراد يکديگر را شناختند، اما نه به آن صورت که گروهي منسجم وفشرده تشکيل دهند. رمان نو مکتب هم نبود، زيرا براي آن که مکتبي وجود داشته باشد، به يک استاد و تعدادي شاگرد نياز است. به هر صورت من جاي ديگري بودم؛ درحال مسافرت بودم. البته گهگاه به پاريس باز مي گشتم ومشتاق ديدار ديگر نويسندگان بودم. از رب گريه زياد خوشم نمي آمد، اما به ناتالي ساروت علاقه داشتم. او را بسيار تحسين مي کنم. همه رمان نوئي ها را مي شناسم، اما مدتهاست که بيشترشان را نديده ام.


o همه اين وقايع حول و حوش انتشارات مي نويي روي مي داد.


بعضي از نويسندگاني که جزو جنبش رمان نو محسوب مي شوند، در انتشارات مي نويي بودند، آغاز جنبش رمان نو با مردي خارق العاده بود به نام بکت. خيلي ها مجذوب او شدند، بويژه من. پس از آثار او، نخستين رمانهاي رب گريه، و رمانهاي من، چند نفر ديگر هم اضافه شدند. انتشارات مي نويي کلود سيمون را يافته بود که پيش از آن چهار کتاب نزد ناشران ديگر به چاپ رسانده بود؛ و پس از آن ناتالي ساروت را که در انتشارات گاليمار کارهائي چاپ کرده بود. انتشارات مي نويي يکي از کتابهاي اورا با عنوان «واکنشها» تجديد چاپ کرد. روبر پنژه (Pinget) هم در اين انتشارات بود. باري، اينها در انتشارات مي نويي جمعي به وجود آورده بودند. از آن پس انتشارات مي نويي و رمان نو تفکيک ناپذير شدند.


o آيا از اين که در جرگه رمان نويي ها قرار بگيريد ناراحت بوديد؟


مرا خشمگين مي کرد، زيرا نسبت به تفاوتها حساس بودم. مجبور بودم مسائل را به درست ترين شيوه ممکن بيان کنم و اجازه ندهم که ديگران بر من تاثير بگذارند. از طرفي دوست نداشتم از ديگران انتقاد کنم. درهرحال هميشه براي درک مسائل به زمان نياز داشتم.


o بکت در اين ميان چه وضعي داشت؟ آيا فردي منزوي بود؟


بله، بکت بسيار منزوي بود، اما اعتبار زيادي داشت. يکي از دلايلي که مرا واداشت با انتشارات مي نويي کار کنم اين بود که بکت کارهايش را در اين انتشارات به چاپ مي رساند.


o آيا با او دوست هم بوديد؟


او را مي شناختم، اما هرگز با او دوست نبودم.


o شخصيتي خشک وجدي بود؟


خشک نبود. جدي و سختگير بود، اما هميشه مهربان و خندان.


o تقريبا به پايان مصاحبه رسيده ايم، دوست دارم نظرتان را درباره رمان امروز بدانم. آيا به آينده رمان خوشبين هستيد يا در زمينه ادبيات داستاني وقفه اي احساس مي کنيد؟


به آينده رمان نه خوشبين هستم نه بدبين، زيرا به عقيده من آنچه امروز اهميت بيشتري دارد چيزي است غير از رمان. امروز آثاري وجود دارد که با آنچه «رمان» خوانده مي شود بسيار متفاوت است و فايده اي ندارد آن را رمان بخوانيم.


o ممکن است مثالي بزنيد؟


مثلا برخي از کتابهاي خودم. از جنبه تجاري قضيه بايد گفت که ناشرها به رمان به معناي معمول آن نياز دارند، رمان هايي که سودآور باشد، که به نظر من اين امر حدي دارد. فکر مي کنم که امکانات ديگري مطرح شده است. در اين زمينه بايد به طور خاص به ويدئو اشاره کنم که به نظر من بسيار قابل توجه است.


o آيا براي نويسندگان، و نه لزوما رمان نويسان، اهميت قائليد؟


بله، عده زيادي از نظر من داراي اهميت هستند. اما نميدانم آنها را چگونه درجه بندي کنم، زيرا اين کار زمان لازم دارد. با اهميت ترين چيزها آنهايي است که شناختشان از هم دشوار تر است. بايد به آنها خو گرفت، چون وارد جهان معمولي نمي شوند. عبور از برخي موانع نقد ادبي يا ارتباط جمعي بسيار دشوار است. در نتيجه، شناخت آنچه واقعا با اهميت است بسيار سخت است. ما تصور مي کنيم چون وسايل ارتباطي پيچيده اي داريم، همه چيز را خوب مي شناسيم، اما اين درست نيست. ما آنها طور ديگري مي شناسيم، زيرا در برخي زمينه ها آنتروپي وجود دارد. بدين معنا که سروصدايي وجود دارد که مانع شناخت ما مي شود. مثالي برايتان مي آورم. در تلويزيون فرانسه درباره کتاب سخن گفته مي شود؛ البته نه چندان زياد. مسلما خيلي کم مي شود از کتاب حرف زد. کتابهائي که در تلويزيون از آنها صحبت مي شود، مانع از آن مي شود که در باره کتابهاي ديگر سخن به ميان آيد و درضمن مانع از آن مي شود که کتابهاي ديگري در کتابفروشي ها ارائه شود. يک برنامه تلويزيوني در مدت توليد يک ماهه اش حداکثر ده دوازده کتاب انتخاب مي کند که اغلبشان به طور اتفاقي انتخاب مي شوند، زيرا هيچکس فرصت لازم براي انديشيدن و مقايسه همه کتابها را ندارد. اين انتخاب تا مدتي مانع از انتخاب ساير کتابها مي شود.
برنامه کتابفروشي هاي امروزي به اين صورت است که اگر کتابي زود فروش نرفت، به درد نمي خورد. کتابها منتشر مي شوند، اما گويي هرگز وجود نداشته اند. حضور کتابها پنهاني است، همان طور که در زمان اشغال آلماني ها يا در زمان استالينيسم کتابها وجود داشتند، اما کسي نمي توانست پيدايشان کند. مردم حضور آنها را حس نمي کنند. اين امر در مورد من نيز همان قدر واقعيت دارد که در مورد ديگران.
بيشتر اوقات کساني مي خواهند کتابشان را بخوانم، آن را برايم مي فرستند. براي ارسال کتابهايشان دلايلي دارند و من ناگزيرم آنها را بخوانم. فرصت خواندن همه آنها را ندارم، زيرا کتابهاي زيادي به دستم مي رسد. تعداد زيادي از کتابها نيز به دستم نمي رسد، يا به دليل ناخن خشکي ناشر است يا به دليل پيش داوري مولف درمورد من. بنابراين بسياري از چيزها به دستم نمي رسد و من فقط تا بيست سال ديگر مي توانم ادامه بدهم.


o درست است. هميشه نويسندگان خاصي در تلويزيون ظاهر مي شوند.


درتلويزيون بدها را مي بينيم، خوبها را هم مي بينيم، اما خوبها اکثرا ديده نمي شوند.


o به طور کلي نظرتان درباره تلويزيون چيست؟ آيا حاضريد خلوت خود را براي رفتن به تلويزيون ترک گوييد؟


من رابطه بسيار خوبي با تلويزيون دارم، هيچ مخالفتي هم با حضور در تلويزيون ندارم. به گوشه خلوت خود نيز پس از مدتي باز خواهم گشت.


o مايلم در پايان اين مصاحبه از شما درخواست کنم به نويسندگان جوان کشورم توصيه هايي بفرماييد. براي نويسنده جواني که آثار شما را براي نخستين بار کشف مي کند چه صحبتي داريد؟ اگر بخواهيد يکي از کتابهايتان را براي شروع توصيه کنيد کدام يک را برمي گزينيد؟


تا آنجا که مي دانم هيچ يک از کتابهايم به فارسي ترجمه نشده است. اگر مايلند آنها را به فرانسه بخوانند – که اين بهتر است – کتابي را انتخاب کنند که خودشان مي پسندند. فکر مي کنم کتاب « تغيير» برايشان حرف بيشتري دارد. ممکن است برايشان جالب باشد. اما الزامي ندارند که با اين کتاب شروع کنند، مي توانند با کتابهاي شاعرانه ام آغاز کنند. همچنين فکر مي کنم کتاب « نبوغ مکانها» بر آنها بيشتر اثر داشته باشد.


برگرفته از کتاب : نقد عقل مدرن
ژوئن 1995
( Butor Michel )


نسخه قابل چاپ
شناسه : OI2189
تاريخ ارسال : چهارشنبه 02 مرداد 1387
به ترتيب ارسال
به ترتيب بيشترين بازديد
دریافت تجربه‌ها - محمدبهارلو

نوشتن صبر ایوب می‌خواهد - هوشنگ گلشیری

پیوند ژورنالیسم و داستان‌نویسی - گابریل گارسیا مارکز

دشواری‌های ترجمه«ضد خاطرات» مالرو - ابولحسن نجفی و رضا سیدحسینی

بررسی رمان « خنده و فراموشی» - میلان کوندرا

چراغم در این خانه می‌سوزد - احمد شاملو

از«بوف کور» هيچ خوشم نمي آيد - دریابندری

نويسندگان تازه كار صداهاي فرهنگ جامعه خود را ثبت كنند - جويس كرول اوتس

ادبیات امریکای لاتین - اکتاویو پاز

مشکلات زبان فارسی - محمد رضا باطنی

نهاد عجيبي به نام ادبيات - ژاك دريدا

بهترين چيز درباره نوشتن، خود نوشتن است - گونترگراس

ادبیات یعنی مکاشفه و تحصیل لذت - محمد بهارلو به مناسبت انتشار رمان «عروس نیل»

وقتي كه روزنامهنگار كارش به آفرينش هنر می‌كشد - ئي. ال. دكتروف

کارگاه‌هاي داستان جامعه‌ را با دموکراسي ادبي آشنا ساخته‌اند - محمد بهارلو

روایت یک دنیای پنهان - محمد بهارلو در بارة«عروس نیل»

من شاهد زندگی شکست خورده‌ها هستم - ریموند کارور

بهارلو: ادبيات معاصر ايران، چهره متفكري خلق نكرده است - محمد بهارلو

داستان از داستان‌نویس حقیقی‌تر است - محمد بهارلو به مناسبت انتشار«عروس نیل»

براي معرفي و تبليغ كتاب ابزار و روش‌هاي درستي وجود ندارد - محمد بهارلو

جسمانيت شهر غايب است - محمد بهارلو

فوري‌ترين و بي‌واسطه‌ترين نوشته‌ها - حنيف قريشي

عشق شکلی از آفریدن است - محمد بهارلو به مناسبت انتشارِ رمان«عروسِ نیل»

شب مورد بحث توبیاس وولف - توبیاس وولف

نتوانستم همة کابوس‌هایم را بنویسم - غلام‌حسین ساعدی

کارگاه‌های داستان نویسی نباید تعریف دانشنامه‌ای از داستان ارايه دهد - محمد بهارلو

از مرگ نمی ترسم - الکساندر سولژنيتسين‌ قبل از مرگ

قصد من اقليمي نويسي نبوده است - محمد بهارلو

گفتگو با ميشل بوتور - ميشل بوتور

گفتگو با چنگيز آيتماتوف - چنگيز آيتماتوف

روياي شيرين لسينگ - دوريس لسينگ

نقد اجتماعي و شهامت اخلاقي - محمد بهارلو

هر نويسنده دروغگويي بيش نيست! - ايزابل آلنده

مصاحبه با آلن رب گريه - آلن رب گريه

مصاحبه با ناتالي ساروت - ناتالي ساروت

آلن روب گري‌يه (قسمت دوم) - آلن روب گريه

آلن روب گري‌يه - آلن روب گري‌يه

گفت‌وگوي جويس کرول اوتس با دوريس لسينگ - دوريس لسينگ

مي‌خواهم نويسنده‌اي منحصر به فرد باشم - هاروکي موراکامي

نوشتن تغيير شکل دادن به اضطراب نويسنده است - محمد بهارلو

حکايت حال - احمد محمود

حقيقت هولناک رازآلود - با آليس مونرو

درباره گربه‌ها و اسب‌ها مي‌خواستم بنويسم - جويس کرول اوتس

جنگ راه حل هيچ مسئله‌اي نيست - گونتر گراس

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

هنر نويسنده‌گي - نورمن ميلر

موسيقي‮دان غمگين - كازوئو ايشي گورو

مصاحبه‮ دوريس لسينگ، برندة نوبل ادبيات، با پاريس ري‮ويو - پاريس ري‮ويو

ادبيات بايد ايجاد سئوال کند - محمد بهارلو، داستان نويس معاصر ايراني

گفت‮وگوي برناردو برتولوچي با فروغ فرخ‌زاد - فروغ فرخ‌زاد

دروغگوي تمام عيار - امبرتو اکو

کلام و اثر آن - گابريل مارسيا مارکز

حرفه - گابريل گارسيا مارکز

داشتن و نداشتن - اورهان پاموک

مشخصه روشنفكري بينش انتقادي است - محمد بهارلو

رمان يعني دموکراسي - محمد بهارلو

گفت‌وگوي با جلال‌آل‌‌احمد - جلال‌آل‌‌احمد

اهالي آمريكاي لاتين مثل مردم يك كشور مي‌مانند - پابلو نرودا، شاعر اهل شيلي

زندگي ادبي هدايت - محمد بهارلو

گفتگوي ديويد برانکاچيو و کورت وونه گات - ديويد برانکاچيو

کارگاه داستان‌نويسي از نگاه دولت‌آبادي، بهارلو، مجابي و... - چند تن از نويسندگان

نثر - جلال آل احمد

اصيل ترين كتاب فصل - ميلان کوندرا

فريدريش دورنمات - فريدريش دورنمات

هدايت، نماد ادبيات معاصر - محمد بهارلو

هاينريش بل - هاينريش بل

آدم بايد فاصله را کاملاً و به وضوح درک کند - کازوو ايشي گورو

تال كوت، ماسون، براي وان ولد - ساموئل بكت

زبان رمان‌هاي ما، زبان زندگي ما نيست - محمد بهارلو

خودسانسوري مرگ واقعي هنر است - اسماعيل کاداره

مشکل کاپيتاليسم است نه تکنولوژي - سوزان سونتاگ

تخيل چه کارها که نمي‌کند - جامپا ليري

فضاي جامعة ما امكان نوشتن رمان را از نويسنده گرفته است - محمد بهارلو

هنر نائيف هنرِ رها از قيد مهارت و صنايع صوري - نجف دريابندري

شايد هنوز به اندازه كافي امروزي نشده‌ام! - محمد بهارلو

تکيه بر تخيل و قصه‌گويي - محمد بهارلو

رمان علیه بی‌روحی و خشکی مبارزه می‌کند - سوزان زونتاگ

دربارة تابستان همان سال - ناصر تقوايي

مهم قدرت احضار كلمه است - محمد بهارلو

گفت‌وگوي محمد بهارلو و اولريش مارزولف در ايسنا - اولريش مارزولف و محمد بهارلو

داستان به پايان نمي‌رسد، رها مي‌شود - محمد بهارلو

جمال‌زاده، نويسنده‌اي براي تمام فصول - جواد مجابي، محمد بهارلو و فتح‌الله بي‌نياز

بايد ميراث ادبي خودمان را به‌جا بياورم - محمد بهارلو

زبان‌ رسانه‌اي‌ و معضل‌ِ ادبيات‌ِ ما - محمد بهارلو

هر کتاب از زبان خودش حرف مي‌زند - اي.ال.دکتروف

اسطورة صادق هدايت - محمد بهارلو

نويسنده در بلندترين نقطة آزادي قرار دارد - هاينريش بل

بايد از خودت بهتر باشي - ويليام فاکنر

مهم پيدا کردن کلمات مناسب است - ارنست همينگ‌وي

چوبک، گفت‌وگوپردازي سبک دست - محمد بهارلو

ميزگرد پست‌مدرن‌ - اکبر معصوم‌بيگي و محمد بهارلو

شگرد‌هاي شهرزاد، مادربزرگ قصه‌گوي ما - محمد بهارلو

ادبيات به آينده تعلق دارد - محمد بهارلو

تئوري‌‌هاي مرگ يک بازي فکري است - محمد بهارلو

ترديد به جاي قاطعيت - محمد بهارلو

سينماي ايران تحول خود را مديون ادبيات است - محمد بهارلو

با تردستي و معرکه گيري در کلام مخالفم - محمد بهارلو

تصور يک کشور و يک زبان بيشتر صورت استثنا دارد تا قاعده! - محمدرضا باطني

من‌ با خودم‌ رقابت‌ مي‌ورزم‌ - محمد بهارلو

همه بر شانه‌هاي شهرزاد ايستاده‌ايم - محمد بهارلو

سر مقاله | داستان | گفت‌وگو | نقد | معرفی کتاب | گزارش | کارگاه | مقاله | چهره | جست‌وجوي پيشرفته | تازه‌ها | بايگاني | ارسال نظرات | ديباچه را خانه خود كنيد
تکثير و تجديد چاپ آثار موجود در ديباچه به صورت نشر کتاب يا در نشريات فقط با اجازه کتبي صاحب اثر و ديباچه مجاز است، اما لينک دادن به آنها بلامانع است
Dibache.com  2005 - All rights reserved , Programming Parswebgate